این فاطمه را کرد اگر عیش بسامان
آن فاطمه بودی ز الم زار و پریشان
این فاطمه را آب جهان بود به کابین
آن فاطمه از سوز عطش دیده خونین
این فاطمه خندان ز روی انور داماد
آن فاطمه گریان که جدا شد سر داماد
این فاطمه همراه پدر خرم و خوشدل
آن فاطمه را شمر و سنان بود مقابل
این فاطمه را مشعله رخسار پیامبر
آن فاطمه را مشعل تابان سر اکبر
این فاطمه را درهمه جا بود عزیزی
آن فاطمه را خواست غلامی به کنیزی
این فاطمه را ناقه شب عیش به جولان
آن فاطمه بنشست روی ناقه عریان
این فاطمه مسرور از این عیش به تقدیر
آن فاطمه را بود به گردن غل و زنجیر
جودی چو به کس نیست دگر تاب شنیدن
خاموش نشین پیش نما جامه دریدن






