یاسین قاسمی

این غربت تو مضحکه ی این و آن شده

بازگشت
این غربت تو مضحکه ی این و آن شده
حرفی نزن که دشمن تو بد دهان شده
 
حرفی نزن که با تو مدارا نمی شود
این پاره ی جگر که مداوا نمی شود
 
"گریه نکن بهانه بدست کسی نده"
یک مرد بین این همه پیدا نمی شود
 
رنگ تنت عوض شده و آب رفته ای
یک نصف روز...آن قد و بالا...نمی شود!
 
اینگونه روی خاک دگر دست و پا نزن
راه گلوی تو به خدا وا نمی شود
 
پاشو ببین حسن چقدر گریه می کند
از روی قبر خاکی تو پا نمی شود
 
امّا خدا رو شکر که در این میانه ها
دیگر سر عبای تو دعوا نمی شود
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت