وحید قاسمی

آسمان را آهِ جان سوزت ز پا انداخته

بازگشت
آسمان را آهِ جان سوزت ز پا انداخته
مادرت را باز در هول و وَلا انداخته
 
کاری از دست طبیبان بر نمی آید غریب
در کنار بستر تو مرگ جا انداخته
 
پوستی بر استخوان داری به زهرا رفته ای
خونِ دل خوردن تو را از اشتها انداخته
 
رفته رفته حجره ات گودال سرخی می شود
زهر لبهای تو را از ربنا انداخته
 
تشنگی بی رحم تر از نیزه ی زیر گلوست
تارهای صوتی ات را از صدا انداخته
 
جام می شرمنده ی اندوه چشمانت شده
ماجرا را گردن شام بلا انداخته
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت
این شعر صوت داردلمس کنید و صوت‌ها را ببینید