اشعار وفات حضرت ام البنين (عليها السلام)
از اول هر کجا که حرفی از مادرترین بوده
همیشه بعد اسم فاطمه ، ام البنین بوده
 
کنیزی کرد زینب را مقامش رفت بالاتر
اگر ام‌البنین ، ام‌البنین شد اینچنین بوده
 
خودش را روز اول پای زینب روی خاک انداخت
کسی که پیش اقوام خودش بالانشین بوده
 
ادب را شیر کرد و نوش جان بچه هایش کرد
که بی شک همسر شیرخدا شیرآفرین بوده
 
برای بچه های فاطمه مادر شدن کم‌نیست
فقط او لایق این مرتبت روی زمین بوده
 
اگر او را بخواهم در عناوینی بگنجانم
علی تاج ولایت بود و این بانو نگین بوده
 
اگر نانی به سائل داده گفته یادشان باشد
که نان سفره اش نان امیرالمومنین بوده
 
هزار عباس اگر می‌داشت تقدیم علی می‌کرد
نخوان ام‌البنین اورا که ام‌العارفین بوده
 
ازاین که عالَمی حاجت گرفت از دست پُرمِهرش
یقین دارم خودش دستِ خدا در آستین بوده
 
شبیه کربلایی ها بخواه اول از او حاجت
چرا که پیش از عباسش به فکر زائرین بوده
 
امام دین در عاشورا به عباسش پناه آورد
از این منظر ببینی زیر دِینش رکن دین بوده
 
علمدارش زمین افتاد اگرچه‌ روز عاشورا
علمدار بساط روضه بعد از اربعین بوده
 
به داغ شیرخواره گریه کرده نه به شیرانش
فداکاری ببین ، انگار اُمِّ بی‌بنین بوده
 
به سینه میزد و میگفت ای تنهای بی مادر
تمام فکر و ذکرش لحظه‌ی هل من معین بوده
 
نبایستی برایش از حسین اینگونه میگفتند
که ساعاتی به زیر زانوی شمر لعین بوده
 
نمیزد اینقدر لطمه، اگر با او نمیگفتند
که یک نیزه به پایش خورد وقتی روی زین بوده
 
سوالی کرد که با سر چه‌ها کردند بعد از ذبح
بشیر آهسته گفت ام‌البنین در خورجین بوده
 
خجالت می‌کشید از فاطمیات بنی‌هاشم
که در کوفه حجاب دخترانش آستین بوده
 
همان بهتر نبود آنجا ببیند دخترانش را
میان مجلسی که حرمله بالانشین بوده
 
کسی نشنیده از او که بگوید: وای عباسم…
ولی سردردهایش از عمود آهنین بوده
ای که از عشق علی پیرو الله شدی
مطمئن باش که بی فاطمه گمراه شدی
 
نوکر شیرخدا باش و ببین شاه شدی
خوش بحال تو اگر عابر این راه شدی
 
***شعر من در پی خود دیده تر می جوید
گوش کن ام بنین باپسرش می گوید:
 
بازوانت چقدر مثل پدر می ماند
روی نورانی تو مثل قمر می ماند
 
لعل لبهای تو شیرین چو شکر می ماند
صورتت کعبه و خالت چو حجر می ماند
 
***وارث غیرت مولای زمینی پسرم
سند مادری ام بنینی پسرم
 
اینقدر آه نکش ناله نزن گریه نکن
هرچه دیدی الم و درد و محن گریه نکن
 
با زمین خوردن و افتادن من گریه نکن
حداقل جلوی چشم حسن گریه نکن
 
***چونکه در کودکی ازدست کسی رنجیده
وسط کوچه ای افتادن مادر دیده
 
قسمتم شد در این خانه کنیزی پسرم
با کنیزیست رسیدم به عزیزی پسرم
 
من نبودم قدحی اشک نریزی پسرم
گوش واکن که بگویم به تو چیزی پسرم
 
***بنگر تاب و قرار دل بی تابت را
این حسین است ببین صورت اربابت را
 
این کبوتر همه جا بر پر خود حساس است
نوکرش باش که بر نوکر خود حساس است
 
پسر فاطمه بر خواهر خود حساس است
بیشتر از همه بر مادر خود حساس است
 
***پیش او شانه به مویت نزدم گریه نکن
یا اگر بوسه به رویت نزدم گریه نکن
 
پیش این غمزده باید که رعایت بکنم
پیش او از تو نباید که حمایت بکنم
 
پیش او کم به تو شاید که محبت بکنم
گرنشد در بر او بوسه نثارت بکنم
 
***نشو دلگیر از این قصه نکن مأیوسم
در عوض نیمه شب انقدر تو را می بوسم
 
بین این مردم بد ذات هوادارش باش
سپرش باش و نگهبان و نگهدارش باش
 
توامان نامه نگیر از کسی و یارش باش
علمش را که به تو داد علمدارش باش
 
***سعی کن باهمه نیروت علم را بردار
غیرت مادری ات را به تماشا بگذار
 
کربلا می روی و مونس آنها هستی
یک تنه ارتش با غیرت آقا هستی
 
گوش کن تو سپر عترت زهرا هستی
پس رکاب قدم زینب کبری هستی
 
***حرفم این است که همواره مؤدب باشی
بیشتر دور و برحضرت زینب باشی
 
می شوی یک تنه سرلشگر و سقای حرم
میشوی مایه آرامش دل های حرم
 
پسرم شاهرگت را بده در پای حرم
نگذاری که بیایند تماشای حرم
 
***نگذاری که غمی قسمت زینب باشد
یاکه چشمی به قد و قامت زینب باشد
 
کودکان تشنه که باشند خودت سقایی
تشنه باشد علی اصغر بشود غوغایی
 
مایه راحتی و دلخوشی آنهایی
مطمئند که با مشکِ پری می آیی
 
***گرچه از سوز عطش پیکر تو غرق تب است
قطره ای آب نخور اصغرشان تشنه لب است
 
مشک بردار که خشکیدن لبها حتمی ست
عجله کن تو که پاییدن دریا حتمی ست
 
موقع آمدنت حمله اعدا حتمی ست
تیربارن شدن چشم تو آنجا حتمی ست
 
***جای باران پسرم تیر سویت می ریزد
مشک اگر پاره شود آبرویت می ریزد
 
ماه دنیایی و مهتاب به تو وابسته ست
ساقی خیمه ای و آب به تو وابسته ست
 
دل دردانه بی تاب به تو وابسته ست
تو علمداری و ارباب به تو وابسته ست
 
***تو که برخاک بیافتی سپرش می شکند
علم تو که بیافتد کمرش می شکند
 
گرچه ازلشگر بی شرم بلا می بینی
در سیاهی زمین نور خدا می بینی
 
گرچه از نیزه و شمشیر جفا می بینی
در عوض گل پسرم فاطمه را می بینی
 
***پسرم ازمن دلخسته سلامی برسان
جای من چادر خاکی شده اش را بتکان
تو شاهکار عشق بازی در زمینی
تو دست پنهان خدا در آستینی
 
اُمُّ الادب ،  اُمُّ الوفا ، اُمُّ البنینی
دلگرمی و وصف امیرالمونینی
 
***در پیشگاه تو ادب تعظیم کرده
قرص قمر میر عرب تعظیم کرده
 
مانند نور آمدی تابیدی و بعد
با دست زهرا مورد تأییدی و بعد
 
خود را دم بیت ولایت دیدی و بعد
آن چارچوب سوخته بوسیدی و بعد
 
***گفتی اگرچه در حرم تازه عروسم
من آمدم دستان زینب را ببوسم
 
دیدی چگونه گریه کن ها گریه کردند
غمدیده ها با یاد زهرا گریه کردند
 
مانند یک ... گریه کردند
یا فاطمه می گفت هر جا گریه کردند
 
***آن روز تنها خواهش قلبت همین شد
یا فاطمه تبدیل بر ام البنین شد
 
شهر مدینه در هیاهو زین خبر شد
شکر خدا ام البنین صاحب پسر شد
 
اما کلامی باعث خون جگر شد
زخم زبان ها بر دل تو نیش تر شد
 
***گفتند با تو بعد ازین کم میگذارد
بر این یتیمان دیگر او کاری ندارد
 
اما دهان یاوه گویان را تو بستی
پای قرار خویش با زهرا نشستی
 
دیدن از جام رضای یار مستی
چون رشته ی فرزند و مادر را گسستی
 
***گفتی اگرچه بین تان خیلی عزیزم
در خانه عباسم غلام و من کنیزم
 
زینب تو را با نور ایمان آشنا کرد
با یک نظر دلداده ی آل عبا کرد
 
برآتش عشقش تو رب الفدا کرد
آن قدر پیشت صحبت کرببلا کرد
 
***تا اینکه شاخ و برگ هایت پر ثمر شد
دار و ندارت چهار فرزند پسر شد
 
کم کم پسرهای تو بال و پَر گرفتند
دور و بَرَت را مثل یک لشگر گرفتند
 
درس شجاعت از خود حیدر گرفتند
بوی امیر فاتح خیبر گرفتند
 
***گوییم از اوصاف عظیم تو همین حد
زینب پس از زهرا تو را مادر صدا کرد
 
ای وای از روزی که قلبت را شکستند
حجاج زهرا بار بیت الله بستند
 
دیدی همه سرها گرفته روی دستند
با چه شکوهی روی محمل ها نشستند
 
***بر زانوی عباس زینب پاگذارد
شُکر خدا که محمل او پرده دارد
 
اما پس از شش ماه شام غم سحر گشت
با دیدن یک صحنه ای چشم تو تر گشت
 
از این مصیبت عالمی خونین جگر گشت
باور نمی کردی ولی دل با خبر گشت
 
***بالاترین روضه همین در عالمین است
از راه آمد زینب اما بی حسین است
 
فریاد زد اُمُّ البنین گیسو سپیدم
مادرنبودی عصر عاشورا چه دیدم
 
از خیمه تا گودال با زحمت دویدم
با دست خود از پهلویش نیزه کشیدم
 
***امُّ البنین تاج سرم را سَر بریدند
پیراهنش را از تَنَش بیرون کشیدند
 
مادر نبودی پس گوش کن از این خبرها
از داغ عباس تو خم گشته کمرها
 
واشد به روی من نگاه اهل نظرها
چادر به سر دارد دویدن دردسرها
 
***عباس رفت و آبروی خواهرش رفت
دعوا شد و چادر ز روی خواهرت رفت
 
اُمُّ البنین اول دو بازویش بهم ریخت
تیری رسید و چشم و ابرویش بهم ریخت
 
ضرب عمودی آمد و مویش بهم ریخت
تا روی نیزه رفت گیسویش بهم ریخت
 
***عباس نامردی عمود آهنین خورد
بی دست از بالای مرکب بر زمین خورد
 
دروازه ی کوفه قیامت ساختم من
بر مرکب طوفانِ خطبه تاختم من
 
تا چشم روی نیزه ها انداختم من
در یک نظر عباس را نشناختم من
 
***از درد غیرت صورتش چرخاند مادر
بستند او را تا به نیزه ماند مادر
 
مادر دعا کن منتقم دیگر بیاید
چون او گره از اَبروی زهرا گشاید
 
صحن و سرایی در بقیع بر پا نماید
پایان هر روضه دعا کردیم شاید
 
***ما کاشف الکرب امام خویش گردیم
دار و ندار خویش نذر یار گردیم
مهربان و همدم و مادرترین نامادری
آبرویی یافت از ام البنین، نامادری
 
بعد زهرا و خدیجه بس که او پُر مهر بود
بر مسلمانان شد “ام‌المؤمنین” نامادری
 
بچه ها وقتی پریشان‌حال مادر می‌شدند
شانه می‌زد موی آنهارا همین نامادری
 
آنقَدَر بانو محبت داشت قطعا تا ابد
مادر دنیا نمی‌آرد چنین نامادری
 
دست مادرها به سوی اوست تا رزقی دهد
بر رکاب مادران گردد نگین نامادری
 
چارتا نوکر برای چار زهرازاده داشت
آفریده نوکران مه جبین نامادری
 
هم خدا و هم رسول و فاطمه دم میدهند
آفرین و آفرین و آفرین نامادری
 
فاطمه در کربلا شاهد ولیکن در بقیع
روضه ها میخواند با صوتی حزین نامادری
 
می‌کُشد مارا دم “وَیْلِی عَلَى شِبْلِی” او
روضه میخواند از عمود آهنین نامادری
 
فاطمه چون روی منبر روضه خوانی می‌کند
وقت روضه می‌نشیند بر زمین نامادری
 
من بهشتم زیر پای اوست، از بس مادر است
دست من را می‌کشاند پای دین نامادری
وقتی که زد به شانه من دست انتخاب
گشتم عروس حیدر و فخر بنی کلاب
 
ام البنینم و لقبم مادر همه
جاروکش اتاق یتیمان فاطمه
 
ام البنینم و به همین مفتخر شدم
سجده به پای عشق زدم تاج سر شدم
 
وقتی که پا به خانه زهرا گذاشتم
جز خاک پا شدن سر دیگر نداشتم
 
خدمتگزار خانه این پنج تن شدم
مادر که نه ، کنیز حسین و حسن شدم
 
بر من خدا کرامت و احساس را که داد
عثمان و عون و جعفر و عباس را که داد
 
گفتم که چهار تا پسرم یا علی فدات
عباس من غلام شب و روز بچه‌هات
 
گفتم میان چهار پسر چهار نور عین
عباس من به درد علم می‌خورد حسین
 
گفتم که در محاصره قوم بت پرست
غمگین مباش دست اباالفضل من که هست
 
حالا پس از مفارقت چهار بچه شیر
جانم رسیده برلبم از روضه بشیر
 
او گفت دشمنان همه با نیزه آمدند
با یک سه شعبه چشم ابالفضل را زدند
 
او گفت مشک پر شده از آب را گرفت
قوت حیات طفلک بی‌تاب را گرفت
 
آمد که سوی خیمه بیاید ولی نشد
سر را گذاشت در وسط زانوان خود
 
می خواست تا برون بکشد تیغ تیز را
اما عمود آهنی از پشت بی‌هوا
 
آمدبه فرق ساقی لشکر نشست و بعد
فرق سر عموی یتیمان شکست و بعد
 
در ساحل فرات صدا زد که یا اخا
زهرا رسیده است کجایی بیا بیا
 
سالار دین خمیده کنار تنش رسید
زینب به روی سر زد و دنبال او دوید
 
داغش بزرگ بود حرم را کلافه کرد
زینب گره به روسری خود اضافه کرد
 
عباس رفت حمله و پامال شد شروع
بعد از غروب غارت خلخال شد شروع
این نخل کهنسال ثمر داشته روزی
منظومه ی او چند قمر داشته روزی
این مادر بی کس که سر قبر نشسته
در دامن خود چند پسر داشته روزی
دنبال سر فاطمه تا سر حد جانش
در بیت ولا سینه سپر داشته روزی
هم فضه هم أسما اگر او بود نبودند
این فاطمه از بسکه هنر داشته روزی
یک فاطمه این است و یک فاطمه آن است
آن هم ز همین کوچه گذر داشته روزی
در بین همین کوچه ی غم موقع برگشت
زهرای جوان درد کمر داشته روزی
جز خدمت اولاد علی مادر عباس
هیهات اگر میل دگر داشته روزی
 
از شدت اشک عطر گل یاس گرفته
در خانه ی خود روضه ی عباس گرفته
 
عباس نگو ماه شبم تار شد و رفت
در کرببلا حیدر کرار شد و رفت
این خوش قدوبالا شدنش دردسرش شد
ما بین دو صد تیر گرفتار شد و رفت
گفتند عمودی به سرش خورد و زمین خورد
گفتند که تیر سپری خار شد و رفت
شرمنده ام از روی رباب و علی اصغر
با هلهله ی حرمله بیدار شد و رفت
از خیمه ی زنها خبر آمد به مدینه
زینب دو سه جا راهی بازار شد و رفت
تا صدا میرسد از ساحتِ خونبارِ بقیع 
مرد و زن اشک بریزند ، به دیوارِ بقیع 
یک زن و صورتِ قبری ، به دلِ زارِ بقیع 
دلِ ما هم ، بخدا گشته گرفتارِ بقیع 
 
مادرِ حضرتِ عبّاس ، پریشانِ توأیم 
سال ها در به درِ سفره ی احسانِ توأیم 
 
 
تو که بودی؟ که خدا همسرِ مولایت کرد؟ 
تو چه کردی؟ که چنین غرقِ تَوَلّایت کرد؟ 
مادرِ چهار گلِ حضرتِ زهرایت کرد 
صدفِ گوهرِ نایاب... چو سقّایت کرد 
 
با تواضع ، به درِ خانه ی مولا رفتی 
این چنین بود ، که تا عرش تو بالا رفتی 
 
 
سائل آمد به درِ خانه ، تفضّل کردی 
تو به اولادِ نَبی ، خوب توسّل کردی 
زحمتِ حاجتِ دنیا ، که تقبّل کردی 
 لطف کردی و مرا نیز تحمّل کردی 
 
بابِ حاجاتِ همه ، نامِ شما باشد و بس 
چشمِ ما نیز به اکرامِ شما باشد و بس 
 
 
پسرانت همه رفتند ، تو تنها ماندی 
سال ها گریه کنِ بچّه ی زهرا ماندی 
مرحمِ زخمِ دلِ زینبِ کبریٰ ماندی 
همه رفتند به یاریِ حسین... جا ماندی 
 
پسرت نقشِ زمین شد ، به غمش خندیدند 
همه بر مشک و دو دستِ قلمش خندیدند 
 
 
زینبت گفت «حسین» و... جگرت تیر کشید 
تا شنیدی که سرش رفت... سرت تیر کشید 
وسطِ کوچه نشستی... کمرت تیر کشید 
گفت «انگشتر» و... هی بال و پرت تیر کشید 
 
بخدا سوزِ دلت ، کرده دلم را بی تاب 
قدری آرام بخوان روضه برای ارباب 
 
 
روضه ای از سَرِ احساس... دلت ریخت بهم 
رنجِ پرپر شدنِ یاس... دلت ریخت بهم 
خنده ی دشمنِ خنّاس... دلت ریخت بهم 
روضه ی حضرتِ عبّاس... دلت ریخت بهم 
 
رفتنی گشته ای از بس که بزرگ است غمت 
کاش میشد که بسازیم به زودی حَرَمت 
 
 
بعدِ زهرا تو شدی مادرِ ما نوکرها 
سایه ات کم نشود از سَرِ ما نوکرها 
تو نظر کن به دلِ مضطرِ ما نوکرها 
وقفِ عباسِ تو ، چشمِ تَرِ ما نوکرها 
 
ما همه نوکر و درمانده ی فردای توأیم 
تو هنوز امِّ بَنینی و پسر های توأیم
میان بارش بارانی از ستاره رسید
اگرچه مثنوی... اما چهارپاره رسید
 
چهار پاره‌ی تن، نه چهارپاره‌ی دل
چهار ماه شب بی‌کسی ولی کامل
 
 
چهار ابر به باران رسیده در ساحل
چهار رود به پایان رسیده، دریادل
 
چهار فصل طلایی ولی میان خزان
چهار بغض غم‌انگیز و مادری نگران
 
چهار مرتبه وقتی به غم دچار شوی
برای دشمن خود نیز گریه‌دار شوی
 
مدینه، حسرت دیرینه‌ی دو چشم ترش
چهار قبر غریب است باز در نظرش
 
چقدر خاطره مانده‌ست در مفاتیحش
و دانه‌دانه‌ی اشکی که بوده تسبیحش
 
نشسته بود شب جمعه‌ای کنار بقیع
کمیل زمزمه می‌کرد در جوار بقیع
 
غروب، لحظه‌ی تنهایی‌اش دوباره رسید
غروب‌ها دل او خون‌تر است از خورشید
 
به غصه‌های جگرسوز می‌زند پهلو
دوباره شعله کشیده است آب وقت وضو
 
 
شروع می‌کند او لیلة المصائب را
همین‌که دست به پهلو نماز مغرب را…
 
چهار رکعت دلواپسی پس از مغرب
چهار نافله در بی‌کسی پس از مغرب
 
در آسمان نگاهش که بی‌ستاره شده
چهار آینه مانده، هزار پاره شده
 
شکست آینه‌هایش میان گرد و غبار
شلمچه، ترکش و خمپاره، کربلای چهار
 
از آن زمان که پسرهای او شهید شدند
یکی یکی همه موهای او سفید شدند
 
و همسری که به دل غصه‌ای گذاشت، وَ رفت
نماز صبح سر از سجده برنداشت، وَ رفت
 
اگرچه بین غم و غصه‌های خود تنهاست
ولی چهارم هر ماه روضه‌اش برپاست
 
طراوتی که نرفته‌ست سال‌ها از دست
بهشت خانه‌ی او سفره‌ی اباالفضل است
 
صدای گریه بلند است بین مرثیه‌ها
چه دلنواز شده یا حسین مرثیه‌ها
 
 
نشسته گوشه‌ی ایوان کنار گلدان‌ها
برای بدرقه با اشک خود به مهمان‌ها - 
 
- در التماس دعایش چه حرف‌ها گفته است
به لطف آن کمر خسته کفش‌ها جفت است... 
 
یکی یکی
همه رفتند و
باز هم تنهاست...
ویلی علی شبلی که چشمش تیر خورده
از هر طرف هم نیزه هم شمشیر خورده
 
ویلی علی شبلی دو دستش را بریدند
قد رشیدش را به خاک و خون کشیدند
 
ویلی علی شبلی که سد شد راه چاره
با تیر کین شد مشک آبش پاره پاره
 
ویلی علی شبلی که آن ماه مدینه
شرمنده شد هم از رباب هم از سکینه
 
ویلی علی شبلی عمود آهنین خورد
با صورت از مرکب علمدارم زمین خورد
 
ویلی علی شبلی که فرقش را شکستند
راس جدایش را به روی نیزه بستند
 
ویلی علی شبلی به غارت رفت هستش
پیش از سرش بالای نیزه رفت دستش 
 
ویلی علی شبلی به داغش خنده کردند
او را شبیه بسمل پرکنده کردند
 
ویلی علی شبلی وفایش را نشان داد
در پیش دریا بود اما تشنه جان داد
 
ویلی علی شبلی چه غوغایی به پا شد
با رفتنش پای عدو در خیمه وا شد
 
ویلی علی شبلی که از بالای نیزه
دیده کتک خورده رقیه پای نیزه
 
ویلی علی شبلی که با چشمان خونبار
می دید زینب را میان کوچه بازار
 
ویلی علی شبلی که از زینب شنیدم
دارد چه قبر کوچکی سرو رشیدم
بعد من، خانم خوبِ خانۂ حیدر شدی
یار بی چون و چرای ساقی کوثر شدی
 
نیست بعد از من کسی غیر از تو هم-کفو علی
در محبت، در ادب، در خانه داری سر شدی
 
 
دورشان گشتی و آشوبِ دلم آرام شد
تا برای بچه هایم مادری دیگر شدی
 
من شدم أم أبیها و تو هم أم البنین
با أبالفضلت ولی از ساره هم سرتر شدی
 
تا شنیدی که حسینم جان سپرده تشنه لب
 بر سر و صورت زدی! شرمنده و مضطر شدی
 
بر زمین افتاد عباس و رسیدم علقمه
گفتمش مادر دو دستت کو؟ چرا پرپر شدی؟!
 
سالها در خلوتت؛ بر خاک، زیر آفتاب
روضه خوان ِ قتلگاه و خشکی حنجر شدی
 
در میان روضه ها رو میگرفتی از رباب
بیشتر انگار بیتابِ علی اصغر شدی
 
می نشستی پای اشک زینبم گریه کنان
سوختی و پابه پای خیمه شعله ور شدی
 
 
هق هق افتادی همینکه گفت از شمر و سنان
بیقرارِ غارتِ گهواره و معجر شدی
 
مادر ساداتم و اجر تو را هم میدهم
مادر عباس ِ من هستی و نام آور شدی!
تار می دیدم و به شک بودم
این صدا از گلوی پنج تن اسـت
عطر سیب ات که در هوا پیچید
با خودم گفتم این حسین من است 
 
وقت مرگ آمدی به دیدن من
حاضری پیش جان محتضرم
لطف کردی، به زحمت افتادی
من توقع نداشتم پسرم 
 
جرعه آبی بنوش، خسته راه
نفسی تازه کن، برم بنشین
ساعتی صبر کرده بودی اگر
محضرت می رسید ام بنین 
 
تاج منت گذاشتی به سرم
تو تمنایم از دو دنیایی
من کجا این شکوه و رتبه کجا
من کنیزم تو کنزِ زهرایی 
 
کربلا قسمتم نشد آخر
حسـرت دل شمیم تربت توست
گریه ام از هراس مردن نیست
اشک هایم برای غربت توست 
 
گریه از دست من کلافه شده
از جگر آه می کشم شب و روز
آهِ سردم گواه درد دلی ست
شعله ور تر از آفتاب تموز 
 
روز اول که دیدمت گفتم
در غمت باید امتحان بدهم
چار قل خواندم و قسم خوردم
پای تو چار دفعه جان بدهم
 
با هدف می گذشت روز و شبم
تلخی روزگار شیرین بود
بچه هایم فدایی ات بشوند
همه آرزوی من این بود 
 
معرفت را به حوصله با ذوق
کاشتم در نهاد تک تک شان
گشت سیراب از اشک های سحر
ریشه اعتقاد تک تک شان 
 
نیمه شب ها به جای لالایی
دائم اسم تو را به لب بردم
قبل هر دفعه شیر دادن شان
جای خرما غم علی خوردم 
 
گرد غربت به صورتت که نشست
تا مسیرت به نینوا افتاد
یک به یک عرضه داشتند ای دوست
با تو هستیم هرچه باداباد 
 
با من از کربلا بگو پسرم
خیمه بی پناه یعنی چه؟
زینت دوش مصطفی تو بگو
گودی قتلگاه یعنی چه؟ 
 
گاه کابوس آب می بینم
غرق آشفتگی ست احساسم
گفت راوی که تشنه جان دادی
نکند کم گذاشت عباسم 
 
خواهرت از وفای او می گفت
با سر و چشم و دست شد سپرت؟
آه از روضه عمود اما
هرچه آمد سرش فدای سرت 
 
ساربان در شلوغیِ گودال
خاتمت را ندیده بود ای کاش
شمر جای سرِ مطهرِ تو
سر من را بریده بود ای کاش 
 
گر عبا و عمامه را بردند
غارت پیرهن برای چه بود؟
بدنی با هزار و نهصد زخم
نعل تازه زدن برای چه بود؟ 
 
نفسم به شماره افتاده
از عنایت نظر به حالم کن
ملک مرگ هم رسید از راه
این دم آخری حلالم کن 
 
بدنم بر زمین نمی ماند
کفنم خاک و خون نخواهد شد
جانم از تن بُرون شود اما
داغت از دل برون نخواهد شد

کسی که غم به دلش کرده آشیانه منم
شرارِ درد به جانش کشد زبانه منم
 
کسی که در دل دریای غم فتاده و نیست
ره نجاتش از این بحر بی‌کرانه منم
 
کسی که مادر خوشبخت روزگاران است
ولیک تیر بلا را بُوَد نشانه منم
 
کسی که همسریِ با علی بُوَد فخرش
ولیک غم زده بر هستی‌اش زبانه منم
 
کسی که سیده امّ‌البنین بُوَد نامش
ولیک مانده از این نام بی‌نشانه منم
 
به یاد قبر عزیزان خویشتن هر روز
کسی که ساخته اندر بقیع لانه منم
 
شدم غریب پس از عون و جعفر و عباس
کسی که بار غریبی کشد به شانه منم
 
کسی که چار پسر بوده حاصل عمرش
که از شهادتشان خورده تازیانه منم
 
شنیده‌ام که جدا شد دو دست عباسم
کسی که دست به سر زد در این میانه منم
 
شنیده‌ام که به چشمش نشست تیر جفا
کسی که سوزد از این داغ جاودانه منم
 
غریبِ دشت بلا را دریغ مادر نیست
کسی که گریه بر او کرده مادرانه منم
 
دو نازدانه ز عباس من به جا مانده
کسی که سوخته با این دو شمعِ خانه منم
 
قلم زده است «مؤید» چو در مصیبت من
کسی که شافع او شد به این بهانه منم

امّ البنین شدم که شوم یاور حسین
تا گل بیاورم بشود پرپر حسین
قصدم نبود اینکه شوم مادر حسین
هستند دختران علی در بر حسین
 
هستند مثل مادرشان مضطر حسین
 
شد شاملم دعای سحرهای فاطمه
روشن شدم به نور قمرهای فاطمه
تاج سر منند گهرهای فاطمه
اولاد من کجا و پسرهای فاطمه
 
هستند هر چهار پسر نوکر حسین
 
شرمنده‌ام نشد سپر مجتبی شوند
قسمت نبود زودتر از این فدا شوند
حالا بناست راهی دشت بلا شوند
حتی اگر که تک‌تک‌شان سرجدا شوند
 
جای گلایه نیست، فدای سر حسین
 
جریان گرفته‌اند کنار ابوتراب
از آلِ هاشم‌اند نه قوم بنی کلاب
اصلاً نیاز نیست به ترس و به اضطراب
عباس من شده به علمداری انتصاب
 
او هست یک تنه همه‌ی لشکر حسین
 
عهدی‌ست بین ام بنین و خدای خود
غیر از رضای دوست نخواهم برای خود
من دل نبسته‌ام به دل بچه‌های خود
اصلاً حسین و زینب و کلثوم جای خود
 
عباس من فدای علی اصغر حسین
 
هرچند او دگر پسر خویش را ندید
اما غمین نبود که عباس شد شهید
دق کرد بعد از آنکه به او این خبر رسید:
بودند دیو و دد همه سیراب و می‌مکید
 
خاتم ز قحط آب، لب انور حسین
 
کارش دگر نشستن در آفتاب شد
آب زلال در نظر او مذاب شد
شرمنده‌ی نگاه غریب رباب شد
از اینکه هم‌قبیله‌ی شمر است، آب شد
 
رو می‌گرفت نزد دو تا خواهر حسین... 
او حضرت خاتون عالَم، ما گدایش
شد دستگیر عالَمی دست عطایش
 
باید بگیرد چادر ام البنین را
هر کس که افتاده عقب کرببلایش
 
پیر و جوان کربلا را داده حاجت
شنبه به شنبه سفره‌های بی ریایش
 
مادربزرگم بچه‌هایش را سپرده
بر معجزات سفره‌ی مشکل‌گشایش
 
هر سال می‌گیرند اجر نوکری را
گریه‌کنان فاطمیه در عزایش
 
دار و ندار او فدای کربلا شد
دار و ندار کربلایی‌ها فدایش
 
این شیر زن با گریه دنیا را به‌هم ریخت
مروان کشد آه از جگر با های هایش
 
تازه نکن داغ دلش را ای مدینه! 
دیگر نزن "ام البنین" او را صدایش
 
ای آسمان! خونْ گریه کن بر غربت او
این پیرزن در علقمه مانده عصایش
 
اشک بشیر از این همه ایمان در آمد
او نیست اصلاً فکر آقازاده‌هایش
 
ای کاش او پیری زینب را نمی‌دید
شد مرگ، بعد از کربلا تنها دعایش
 
ام البنینِ بی بنین را عاقبت کشت، 
داغ حسین و رأس از پیکر جدایش
ای دلت بند امیرالمؤمنین 
رشته‌های چادرت حبل المتین 
مادر ماهی و خورشید زمین
 
ای کنیز فاطمه! ام البنین
 
یک رباعی داشته دیوان تو
چار گل روییده بر دامان تو
چارقُل خواندیم در قرآن تو
 
همسر شیری و خود شیر آفرین
 
مثل قطره آمدی، دریا شدی
خاک بودی، تربت اعلی شدی
تا کنیز خانه زهرا شدی
 
خانه‌ات شد قبله‌ی عرش برین
 
ای به روح تو سلام اهل بیت
عارفی تو بر مقام اهل بیت
بچه‌های تو غلام اهل بیت
 
ای غلام خانه‌ات روح الامین
 
تو همه تن بودى و جان شد علی
در کویر تشنه باران شد علی
تو شدی قاری و قرآن شد علی 
 
ای مفاتیح الجنان بی قرین
 
آن‌که حکم صبر از الله داشت
پیش چشمت سر درون چاه داشت
نیمه‌شب‌ها روضه‌ای کوتاه داشت:
 
پیش چشمم خورد زهرا بر زمین
 
وقت رفتن پیش چشم زینبین
گفته‌ای عباس را: ای نور عین
بر نمی‌گردی مدینه بی حسین
 
جان تو جان امام من، همین
* *
حال آورده بشیر از ره خبر
کاروان عشق آمد از سفر
نه ستاره مانده دیگر، نه قمر
 
آه ای ام البنینِ بی بنین
 
بند قلب دختر زهرا گسست
تا کنار علقمه افتاد دست
با عمودی فرق عباست شکست
 
خورد با صورت زمین آن مه جبین
 
تا علمدار حرم از حال رفت
یوسف زهرا سوی گودال رفت
دست دشمن جانب خلخال رفت
 
حمله کردند از یسار و از یمین
 
روز، سینه‌زن شد و شب گریه کرد
شمر تا خندید، زینب گریه کرد
نعل می‌رقصید و مرکب گریه کرد
 
ذوالجناح آمد به خیمه شرمگین
 
تو نبودی خیمه را آتش زدند
عشق را در کربلا آتش زدند
بچه‌ها را بی صدا آتش زدند
 
سوخت آن‌شب قلب ختم المرسلین
 
خوب شد مادر! نبودی ناگهان
سرخ شد از خشم، چشم آسمان
تا که در گودال آمد ساربان
 
خاتم آل عبا شد بی نگین
 
خوب شد مادر نبودی، سر شکست
در حرم گهواره‌ی اصغر شکست
بعد سقا حُرمت معجر شکست
 
راهی بازار شد پرده‌نشین
با نور استجابت و ایمان عجین شدی
وقتی که با ولی خدا همنشین شدی
 
عطر بهشت در نفست موج می‌زند
حالا دگر تو بانوی خُلدبرین شدی
 
زهرا که رفت دلخوشی از خانه رفته بود
تو آمدی و این همه شورآفرین شدی
 
بی‌شک برای مادری زینب و حسین
شایسته‌ای که فاطمهٔ دومین شدی...
 
با خود دوباره خاطره‌ها را مرور کن
از روزهای خوب مدینه عبور کن
 
این روزها که خاطره‌ها همدمت شدند
تنها انیس قلب پر از ماتمت شدند
 
چندی‌ست پاره‌های دلت رفته‌اند آه
تو مانده‌ای و نم‌نم این اشک گاه‌گاه
 
با قلب تو حکایت هجران چه‌ها نکرد
یک لحظه هم تو را غم و غربت رها نکرد
 
تنگ غروب بود و دلت ناگهان گرفت
مانند چشم ابری تو آسمان گرفت
 
پر شد ز عطر سیب غریبی هوای شهر
پیچید بوی پیرهنی در فضای شهر
 
مثل نسیم کوچه به کوچه خبر وزید:
مادر بیا که قافلهٔ کربلا رسید
 
یک شهر چشم منتظر و اشک بی‌امان
برگشته است از سفر عشق کاروان
 
برگشته با تلاطم اشک و خروش آه
دارد هزار خاطره از دشت و خیمه‌گاه
 
تو می‌رسی و روضه هم آغاز می‌شود
بغض از گلوی خاطره‌ها باز می‌شود
 
هرکس نشسته گوشه‌ای و روضه‌خوان شده
اما سکینه با دل تو همزبان شده
 
هم‌ناله با دو چشم ترت، حرف می‌زند
از جای خالی پسرت حرف می‌زند:
 
یادش بخیر لحظهٔ شیرین گفتگو
یادش بخیر زمزمه‌های عمو عمو
 
یادش بخیر دیدهٔ بیدار کربلا
شب‌ها صدای پای علمدار کربلا
 
یادش بخیر مشک و علم در دو دست او
آرامش تمام حرم در دو دست او
 
سقای عشق و آب و ادب بود ماه تو
نام‌آور تمام عرب بود ماه تو
 
داغ تو تازه‌تر شده با حرف‌های او
وقتش شده تو روضه بخوانی برای او
 
رو می‌کنی به او که فدایت سکینه جان
جانم فدای حُجب و حیایت سکینه جان
 
شاید نگاه توست به قدّ خمیده‌ام
یا این‌که شرم می‌کنی از اشک دیده‌ام
 
دیگر شکسته قامت ام‌البنین، بخوان
از روضه‌های ماه من ای نازنین، بخوان
 
نام‌آوران به شوکت او بُرده‌اند رشک
در علقمه چه شد که به دندان گرفت مشک؟
 
از چشم خون گرفته برایم سخن بگو
از ماجرای تیر سه‌ شعبه به من بگو
 
آخر چگونه بر سر ماهم عمود؟... آه
دستی مگر به پیکر سقا نبود؟... آه
 
شرمنده‌ام ز روی تو و مادرت رباب
شرمنده‌ام اگر نرسیده به خیمه آب
 
قلب مرا بیا تو رها از ملال کن
آرام جان من! پسرم را حلال کن
ای بــه بنیــن تــو درود همـه
فاطمـه یا فاطمـه یا فاطمـه
 
بانوی دین، مظهر عشق و وفا
ام بنین، مادر صدق و صفا
 
بــاغ گــل یــاس! سـلامٌ علیک
مـــادر عبــاس! ســلام‌ٌ عـلیک
 
سُفره‌ی جود و کرمت با حسین
اذن دخـول حــرمت یا حسین
 
فـــاطمه‌ی دوم حیــدر شــدی
مادر یک ماه و سه اختر شدی
 
ماه تو از ماهِ فلک خوب‌تر
پیش علی از همه محبوب‌تر
 
ستارگانت همه خورشیدِ نور
چشم بد از جمالشان باد دور
 
جز تو کـه بـر شیـرخدا شیـر زاد؟
جز تو کـه بـر شیـر علی شیر داد؟
 
جز تو که در کرب و بلای حسین
چـار پسـر کــرده فـدای حسین؟ 
 
تو بانوی بیت ولی گشته‌ای
دور حسین ابن علی گشته‌ای
 
تا که در آن بیت مقرّب شدی
از دل و جان عاشق زینب شدی
 
حق به تو یک بهشت احساس داد
دسته گلی به نام عبّاس داد
 
سزد که ناموس خدا خوانمت
مادر کلّ شهدا خوانمت
 
معرفتت زبانزد عالَم است
مِدحت عالَم به ثنایت کم است
 
در بغلت بُوَد گل یاس تو
یعنی قندانۀ عبّاس تو
 
بود چو خورشید رخش منجلی
خواستی‌اش دهی به دست علی
 
مشام تو شنید بوی حسین
چشم تو افتاد به روی حسین
 
فدایی خون خدا خواندی‌اش
دور سر حسین گرداندی‌اش...
 
دلم گرفته ذکر امّن یجیب
زیارت مدینه‌ام کن نصیب
 
که گریم از برای تو در بقیع
به یاد گریه‌های تو در بقیع
 
بقیع از اشک تو آمد به جوش
صدای گریۀ تو آید به گوش
 
کرده به داغ چار فرزند صبر
کشیده‌ای چهار تصویر قبر
 
اشک مصیبت ز بصر ریختی
به یادشان خونِ جگر ریختی
 
چشم تو از بس که فراوان گریست
به گریۀ تو چشم مروان گریست
 
تو نالۀ وا ولدا می‌زدی
اهل مدینه را صدا می‌زدی
 
بدین سخن فکند آهت طنین
که کس نگوید به من امّ البنین
 
چار گلم به تیغ، پرپر شدند
چار مَه‌ام به خون شناور شدند
 
امّ بنین باغ گل یاس داشت
دسته گلی سرخ چو عبّاس داشت
 
ای ثمر دل، گل احساس من
ساقی اهل بیت، عبّاس من
 
شنیده‌ام دست تو از تن زدند
به فرق تو عمود آهن زدند
 
شنیده‌ام تا تنت از هم گسست
پشت حسین ابن علی هم شکست
 
شنیده‌ام که جای من فاطمه
به دیدنت آمده در علقمه
 
شنیده‌ام شعله به خشمت زدند
شنیده‌ام تیر به چشمت زدند
 
شنیده‌ام سکینه بی تاب بود
به خیمه‌ها منتظر آب بود
 
شنیده‌ام که دشمنان صف زدند
کنار جسم بی سرت کف زدند
 
شنیده‌ام که شد ز شمشیر تیز
پیکر تو، چو برگِ گل ریز ریز
 
گریه کنم روز و شب ای نور عین
بر تو نه، بلکه در عزای حسین
 
تو در مدینه مادری داشتی
مادر خونین‌جگری داشتی
 
اگر که پاره پاره شد پیکرت
بود به دامانِ برادر سرت
 
حسین فاطمه برادر نداشت
کشته شد و مثل تو مادر نداشت...
 
 
چار پسر دادی و زین افتخار 
شــد حرم چار امامت مزار
 
پــاسخ آن وفــا و احســاس تـو 
فاطمــه شــد مادر عباس تـو 
 
تو را فراق اشجع النّاس کشت
داغ حسین و داغ عبّاس کشت
 
گریه‌ی تو به جز عبادت نبود
وفات تو غیر شهادت نبود
 
دگر تنت دفن نشد شبانه
تنت نداشت جای تازیانه
 
بـر در بیـت تـو شـرارت نشد
بر گل روی تـو جسـارت نشد
 
ضربــه بـه بـازوت نزد هیچکس
لگـد بـه پهلـوت نـزد هیچکس....
ای که بر گل‌های زهرا تو ارادت داشتی
بعد زهرا راه در گلزار جنّت داشتی
 
در مقام و منزلت آئینه‌ی نور و کمال
مظهر شرم و عفافی و نجابت داشتی
 
از نگاه رأفتت عطر ولایت می‌چکید
بر امیر مؤمنان ایمان و الفت داشتی
 
عمر تو طی شد به طوف کعبۀ ایمان و عشق
دائماً از اشک خود غسل زیارت داشتی
 
عطر مادر باز هم پیچید در گلزار وحی
بس که بر گل‌های زهرا تو محبّت داشتی
 
خوانده‌ای خود را کنیز خانه‌ی زهرا، ولی
محضر گل‌های او قدر و شرافت داشتی
 
هم ادب آموز پرچمدار عاشورا شدی
هم برای بچه‌هایت درس غیرت داشتی
 
در کنار علقمه عباس تو با خون نوشت
در قیام روز عاشورا شراکت داشتی
 
مادری می‌کرد زهرا جای تو در علقمه
جای آن رأفت که بر گل‌های عترت داشتی
 
واژه‌ی اُم البنین را خط زدی از دفترت
در دل از داغ بنین خود مصیبت داشتی
 
تاکه مردم را کنی بیدار از خوابی عمیق
با قیام گریه‌های خود رسالت داشتی
 
 
هیچ‌گه غافل مشو از حُرمت اُم البنین
ای «وفایی» از خدا هرگاه حاجت داشتی
ای به حرم، هدیۀ پروردگار
بحرِ کرم، واسطۀ کردگار
 
ای دلت از غیرِ تولا جدا
صاحبِ اِجلال، کنیز خدا
 
ای ز ازل منتصَبِ مصطفی 
تا به ابد منتخبِ مرتضی
 
یارِ علی بوده‌ای از دیرباز 
ساخته‌ای فاطمه را سرفراز
 
مَرتبَت‌ات، مادریِ ماهتاب
مَنزلَت‌ات، همسریِ آفتاب
 
بال و پرِ معنویِ بیت وحی 
فاطمۀ ثانویِ بیت وحی
 
چار گل فاطمه را مادری
مادرِ پُر مهرِ چهار اختری
 
مادر چار عاشقِ سر باخته
دل به قضا، جان به قدر باخته
 
مادر دلدار، سلامٌ علیک
اُمِ علمدار،  سلامٌ علیک
 
بسکه دلت بوی گلِ یاس داد
خالقِ گُل‌ها به تو عباس داد
 
هست گر عباسِ تو ذُخرُالحسین
از تو ذخیره‌ست بر آن نورِ عین
 
مهدِ دلیران، سرِ دامان توست
روحِ شجاعت، ز شبستان توست
 
ماهِ حرم، روی ابالفضل بود
تکیه به بازوی ابالفضل بود
 
بود در آن قلقلۀ دشمنان
هیبتِ سقای حرم پاسبان
 
هیچ تو دانی که امیدت چه شد؟
قامتِ عباسِ رشیدت چه شد؟
 
چون به رهِ فاطمه بی‌تاب شد
رفت که آب آوَرَد و آب شد
 
آه ز یادآوریِ نخل‌ها
دشمن و پنهانگری نخل‌ها
 
من چه بگویم ز رشیدی غریب
در وسطِ حیله و مکر و فریب
 
دستِ علمدار کمین خورد، وای
ساقیِ دلدار زمین خورد، وای
 
با همه بی دستی و بی یاوری 
باز رجز خواند سوی لشکری
 
 تا که به یاریِ حسینت شتافت
تیغ، سرِ ماهِ منیرت شکافت
 
تیر به چشمانِ قمر تا نشست
پشت و پناهِ حرم از پا نشست
 
گفت: اَخا اَدرک اَخا یاحسین 
دیدنِ عباس بیا یاحسین
 
ساقی‌اَت از شوقِ لقا مست شد 
در طلبِ وصلِ تو، بی دست شد
 
نامِ تو دارم به لبم زمزمه
آمده بالینِ سرم فاطمه
غمِ دلِ اُمِّ بنینه غمت
روضه‌ی بازه چهره‌ی درهمت
خیلی عوض شدی عزیز دلم
منو حلال کن اگه نشناختمت
 
اشک غریبی توی چشمام نشست
مثل سر تو پشت من هم شکست
زینبِ من بیا بگو دروغه
این که میگن حرمله دستاتو بست
 
حقیقته! انگاری خواب نبودم
ناراحتم پیش رباب نبودم
بدجوری آبرو ریزی کرده شمر
کاشکی من از بنی کلاب نبودم
 
آسمونم رو بی قمر کی دیده
پروانه‌ی بدون پَر کی دیده
"ام بنین" بهم نگی حق داری
ام بنینِ بی پسر کی دیده
 
سربریدن امید و احساسمو
تبر زدن ساقه‌های یاسمو
خواستی چهارتا قبر اگه بسازی
کوچیک دُرس کن واسه عباسمو 
* *
بهم بگو که نور عینم کجاست
بگو غریب عالمینم کجاست
جمعیت کاروونت کم شده
فقط بگو، بگو حسینم کجاست
 
گفتی تموم دشتو دشمن گرفت
تک تک بچه‌هامو از من گرفت
زینب من بگو آخر کی اومد، 
سر حسینمو به دامن گرفت؟! 
 
عزیزم از روزیکه راه دور رفت
شادی دیگه از این دل صبور رفت
نمیتونم باور کنم هنوزم
سر حسینم میون تنور رفت
 
مردمِ شهر! سر به سرم نذارید
زخم زبون رو جیگرم نذارید
گریه‌ی من فقط برا حسینه
گریه‌مو پای پسرم نذارید
 
غمَم ربابه که به غم اسیره
طفل خیالیشو رو دست می‌گیره 
شبا هی از خواب می‌پره هی میگه
آبش بدید، آبش ندید، می‌میره 
 
رباب! نمیشه با غم تو سر کرد
بدون گریه شبارو سحر کرد
دردِ منو دردِ تو مثل همه
حرمله دوتامونو بى پسر کرد
آسمان سوخت و از پا افتاد
زیر بار جگر داغ شما
و دل سخت زمین برده چهار
گل ماتم زده از باغ شما
 
 
کرم و لطف خدا می ریزد
از سر و روی در خانه تان
شمع تان پای علی می سوزد
و ملائک همه پروانه تان
 
 
روزها می گذرد می آیی
دیده را با غم دل خیس کنی
مادرانه وسط خاک بقیع
روضه ی علقمه تاسیس کنی
 
 
خیمه ی اشک زلالت جاری ست
می شود چند دهه یا سالی
جگر گریه ی من درد گرفت
پاشو از پای مزار خالی
 
 
موج برداشته چشمان تو از
آینه های ترک خورده ی غم
هیجده داغ دلت را بانو
کرده تصویر شکسته مبهم
 
 
خوب شد چشم شما درک نکرد
تیر را بر سر مشک عباس
دست جا مانده و پلکی مجروح
سرخی حسرت اشک عباس
 
 
خوب شد چشم شما درک نکرد
که عمود آمد و وضعیت بد
و امامی که ز لب هاش چکید
بوسه بر قامت یک قطعه جسد
 
 
خوب شد چشم شما درک نکرد
سر دریا لب نی زار نشست
پسر فاطمه غارت شد و بعد
سینه ی احمد مختار شکست
 
 
خوب شد چشم شما درک نکرد
خواهری روضه ی گودال گرفت
جگر بی کفنش از سر نی
تا در عرش خدا بال گرفت
 
خوب شد چشم شما درک نکرد
خیمه گاهی که اسیری می رفت
دست ها طعمه ی زنجیر و یکی
طفل معصوم به پیری می رفت
 
خوب شد چشم شما اما باز
غُصه ی این همه مهتابت کرد
پیش عباس و برادرهایش
بیشتر داغ حسین آبت کرد
یه مادر داره از احساس میگه
داره از روضه ی حساس میگه
گمونم روضه خون ام البنیه
داره از قامت عباس میگه:
 
 
قد و بالای عباسم نظر خورد
به چشم شیر من تیر سه پر خورد
خود من از بشیر اینو شنیدم
عمود آهن دشمن به سر خورد
 
شنیدم کوفیا دورش رسیدن
شنیدم دست عباس و بریدن
شنیدم بچمو شرمنده کردن
شنیدم مشکشو تیرا دریدن
 
تا وقتی روضه خون ام البنینه
ربابم گوشه ی مجلس میشینه
تا وقتی حرف مشک پاره میشه
رو لب گل میکنه داغ سکینه:
 
همین قد میگم از داغ زیادم
نگاه مهربونش مونده یادم
الا ام البنین شرمنده ام من
خودم دسته عموجون مشک دادم
 
شدیم آواره با زخم و تب و درد
سر ما نعره میزد شمر نامرد
پایین نی رد خونو میدیدم
عمو بالای نی خون گریه می کرد
 
 
میگه ام البنین، غم بی حسابه
جلو چشمام یه مشکه پاره قابه
میسوزه قلبمو آروم نمیشم
دلیل شرم من اشکه ربابه
 
خدایا پُر اگه پیمونه می شد
علی اصغرم گریون نمی شد
حسین من با طفل شیرخوارش
میون هلهله حیرون نمی شد
 
همین که روضه میره سمت گودال
رباب و زینبَن که میرن از حال
امون از تیغ و تیر و سنگ و نیزه
امون از غارت پیراهن و شال
 
 
چرا تشنه تو رو کشتن حسینم
سرت رو روی نی بردن حسینم
همه رفتن...یه گوشه دم گرفته
حسین من حسین من حسینم
نشد از چهره‌ام غم را بگیری
زِ من اندوهِ عالم را بگیری
برای رفتنم اینسو و آنسو
نشد مادر که دستم را بگیری
 
تو خوردی تیغ پژمردم من اینجا
دو دستت را که زد مُردم من اینجا
همینکه از رویِ مَرکب عزیزم
زمین خوردی زمین خوردم من اینجا
 
نه که امروز مادر درد دارم
که روز و شب سراسر درد دارم
از آن ساعت که با ضربه شکستند
سرت را بی هوا سردرد دارم
 
اگر بشکسته‌ام مانندِ زهرا
ببین دلخسته‌ام مانندِ زهرا
سرت را تا که رویِ نیزه بستند
سرم را بسته‌ام مانند زهرا
 
به یادت آه ، یکسر می‌کشیدم
که گویی از تنت پَر می‌کشیدم
به هر تیری که بر جسمِ تو می‌رفت
من اینجا آی مادر می‌کشیدم
 
مرا گفتند  که بازو ندارد
دگر عباسِ تو اَبرو ندارد
بمیرد حرمله بد زد به چشمت
از آن لحظه دو چشمم سو ندارد
 
نشد بال و پَرِ خود را بگیرم
به دامن اصغرِ خود را بگیرم
من از شرمندگی پیشِ رُبابم
نشد بالا سرِ خود را بگیرم
 
پس از تو کاش زنجیری نمی‌ماند
تو می‌خوردی و شمشیری نمی‌ماند
تمامش کاشکی خرجِ تو میشُد
برایِ حرمله تیری نمی‌ماند
 
"ببین مادر زِ گریه آب رفته
و از سردردها از تاب رفته
به نیزه دار گفتم بچه داری؟
کمی آرام تازه خواب رفته"
 
عزیزم جان جانا نور عینا
به فرقم باد خاک عالمینا
نگاهم مانده بر در تا بیایید
حسینم وا حسینم وا حسینا
مویم که شد سفید فدای سرت حسین
عباس من فدای علی اکبرت حسین
 
گفتم به آب لب نزند تا تو تشنه ای
در آب بود فکر تو آب آورت حسین
 
 
گفتم سکینه جان ، عمویت را حلال کن
شرمنده ام هنوز هم از دخترت حسین
 
از چار نازنین پسرم یک سپر رسید
 با کاروان غمزده خواهرت حسین
 
اینجا همه زگریه من گریه می کنند
اما تو  خنده شد به دو چشم ترت حسین
 
این گریه ها برای دو دست بریده نیست
گریم به دست بسته دو خواهرت حسین
 
تیر سه شعبه چشم اباالفضل را درید
ماندم چه کرد با گلوی اصغرت حسین
 
عباس آخرین نفسش روی پای تو
تو زیر دست و پا نفس آخرت حسین
 
طبق سفارشم همه جا همره تو بود
جز کنج آن تنور که رفته سرت حسین
 
از خواهرت شنیده ام ای شاه بی کفن
مانده سه روز روی زمین پیکرت حسین
 
 
از خواهرت شنیده ام غارت شد از تنت
پیراهن و عمامه و انگشترت حسین
 
زهرا اگر نبود بگرید برای تو
من گریه میکنم عوض مادرت حسین
روز اول که درِ خانه ی زهرا دیدم
همه تکلیفِ خودم در رهِ مولا دیدم
دَمِ در، بر قدمِ دختِ علی افتادم
خویش را خادمه ی زینب کبرا دیدم
خواستم مادری از بهر یتیمان بکنم
عالَمی فاصله تا ام ابیها دیدم
چونکه آقام به یافاطمه میکرد خطاب
غمِ بی مادری از چهره ی گلها دیدم
یاوه گویان چقدَر پشتِ سرم حرف زدند
چه بگویم، چقدَر طعنه ز اعدا دیدم
 
قصد کردم که خدا هر چه دهد طفلانم
همه را نذر یتیمان حرم گردانم
 
از همان روز که رخسار قمر آوردم
باورم بود، سپاهی ز جگر آوردم
خواستم یارِ حسینم بشوم، از این رو
در ره کرب و بلا چار پسر آوردم
قصه ی کوچه ی غم را که شنیدم ز حسن
لشگرِ منتقمان را به ثمر آوردم
داستان در و دیوار عزادارم کرد
بهر زینب پس از آن، چند سِپر آوردم
میخِ در را که شنیدم، نفَسم سخت گرفت
ناله ها در دلِ شب تا به سحر آوردم
 
غمِ بازوی ورم کرده کبابم میکرد
روضه ی سوختنِ فاطمه آبم میکرد
 
سوختم در همه ی عمر بر آن عمر کمش
گریه کردم همه شب از غمِ آن قدِّ خمش
قصد کردم، شود عباس علمدار حسین
تا که در معرکه گیرد کمی از کوهِ غمش
از خدا خواسته بودم به صفِ کرب و بلا
بشود منتقم سیلیِ اهلِ ستمش
من بمیرم که به جبهه پسرم سقا بود
نتوانست در آنروز شود منتقمش
از خجالت پسرم کشته شد، از تیغ نشد
از لب تشنه ی آن سَرور و اهل حرمش
 
چشمِ گریانِ سکینه جگرش را سوزاند
نیزه نه، طفلِ حرم چشم ترش را سوزاند
 
کاش بعد از پسرم یاور زینب بودم
جای زهرا همه جا مادر زینب بودم
وقتِ بوسیدنِ حنجر که هجوم آوردند
کاش همچون سپری بر سر زینب بودم
کاش در حمله ی بی وقفه ی غارتگرها
مانعِ غارتِ آن معجر زینب بودم
کاش زیر لگد و کعب نی و سیلی و مُشت
سپرِ قافله و لشگر زینب بودم
کاش در کوفه و در شام و در آن مجلسِ شوم
وسط معرکه دور و بر زینب بودم
 
تهمتِ سختِ کنیزی به حرم کشت مرا
بر سر نیزه حیای پسرم کشت مرا
مادرم در گوش من خوانده است:«یا ام البنین»
ذکر من تا روز محشر هست:«یا ام البنین»
 
هرکسی که توبه‌اش در محضر ربّ شد قبول
قبل از آن در زیر لب گفته است:«یا ام البنین»
 
 
مستجاب الدعوه شد هرکس که در این روزگار
بر گدایان درت پیوست یا ام البنین!
 
ما همیشه محضر تو عرض حاجت کرده‌ایم...
...هرکجا خوردیم بر بن بست یا ام البنین!
 
هفت پشتم را نظر کردم تماماً بوده اند
نوکر عباس تو دربست یا ام البنین!
 
در حمایت از غریب کربلا ، عباس تو
دست داده تا بگیرد دست یا ام البنین!
 
فرق او را با عمودی تا دم ابرو شکافت
آن «حکیم بن طُفِیلِ» پست یا ام البنین!
 
خون چکید از چشمهایش روی نیزه تا که دید
دست زینب را کسی می بست یا ام البنین!
 
 
بعد عباست برای غارت اهل حرم
حرمله با شمر شد همدست یا ام البنین!
 
گرچه قدّت تا شده از غصه‌ی زینب ولی
حرمتت با کعب نی نشکست یا ام البنین!
خونه‌ی من که خونه‌ی مراده
خدا بهم اینجا علی رو داده
چار تا غلام آوردم اینجا واسه
دو تا خانوم و دو تا آقا زاده
 
برا دو خورشیدش یه ماه آوردم 
برای خیمه تکیه‌گاه آوردم 
روزی که عباسم و دید علی گفت
برای دختراش سپاه آوردم 
 
 
اما زدند آینه رو شکستند
دلای سنگی سرش و شکستند
دلیل داره اگه زمین می‌خورم
آخه عصای پیریم و شکستند
 
میگن که خیمه‌ها کفن‌ها شدند
با سیلی غرقِ خون دهن‌ها شدند
یه چند تا دخترام رسیدن ولی
دیدم شبیهِ پیر زن‌ها شدند
 
اَمون از این موهای خاکستری
از این همه گُلای نیلوفری
عباسم و حسینم و گرفتند
نه مادرم نه حتی نامادری
 
دست رو دلم نذار دلم کبابه
شبیه روی سوخته‌ی ربابه
تا وقت مردنش همش می‌پرسید
چرا نذاشتن پسرم بخوابه
 
ربابه و روضه‌ی ما سه شعبه
میگه زدید ولی چرا سه شعبه؟
فرقی داره شیرخواره با علمدار
فرقی نداره نیزه با سه شعبه؟
 
دست رو دلم نذار دلم شکسته
رو مشکِ پاره لخته خون نشسته
خونَش خراب شه خونم و خراب کرد
هر کی به نیزه‌ها سرت رو بسته
 
غلام آقات شدی ابالفضل
سایه‌ی سادات شدی ابالفضل
هر کسی سهمی از تو رو کند و برد
بد جوری خیرات شدی ابالفضل
 
 
تیر و چطور با زانوهات کشیدی
فاطمه رو به قتلگات کشیدی
چطور با دستی که نداشتی مادر
چادرشو و روی چشات کشیدی
 
عاقبت انتظار تو سر اومد
سرت زمین نخورده مادر اومد
نذاشت که روی نیلی رو ببینی
تیری که از پشت سر تو اومد
ای که بر دامان مهرت ماه را می پروری
آسمان را زیر دین چشم هایت می بری
درمقاماتت همین بس انتخاب حیدری
تو همان روح زلال از چشمه سار کوثری
 
بعد زهرا بعد زینب از همه زن ها سری
ای تمام مادران قربان تو نا مادری
 
خاک پایت سجده گاه نه فلک روی زمین
جای پینه آسمان خورشید دارد بر جبین
بعد زهرا این قبیله مادری خواهد چنین
تا بنی الزهرا تو را خوانند یا ام البنین
 
زن ولیکن هیبتت مرد آفرین روزگار
رشته های چادرت جود کرم را آبشار
 
در کلاس درس حجب تو حیا زانو زده
قطره لطف تو بر بحر کرم پهلو زده
شب زلبخندت ستاره بر سر گیسو زده
زیر سایه سار پلکت مهر و مه سوسو زده
 
گرشرف با عزت و لطف و وفا گردد عجین
عشق معنا می شود با واژه ام البنبن
 
ردپایت عشق را تا بیت حق تحریر کرد
چشمهایت آیه های حجب را تفسیر کرد
اشک ها را دستهای گرم تو تبخیر کرد
تو چه کردی که خدا کار تو را تقدیر کرد
 
نو عروسی که پی بخت سپیدت امدی
پیش پای بچه های فاطمه زانو زده
 
گفتی ای مردم کجا آیینه زهرا شوم
آمدم خاک انسیه الحرا شوم
آمدم تا که کنیز زینب کبری شوم
قطره ای امیدوارم وصل بر دریا شوم
 
اهل این خانه همه شمعند و من پروانه ام
وقت احرام است من حاجیه ی این خانه ام
 
گرچه با تو باز خانه صاحب غمخوار شد
گرچه قلبت از محبت نورگشت و نار شد
خاطرات فاطمه با نام تو تکرار شد
یاد گل احوال بلبل های خانه زار شد
 
شد تمام خواهش تو از امیر المومنین
فاطمه نه بعد از این بر من بگو ام البنین
 
باز می ماند دهان از مهر این نا مادری
شیر را با شیره عشق و وفا می پروری
مثل هدیه پیش کش بر طفل زهرا می بری
عرضه می داری قبولش کن برای نو کری
 
مادر هرگز ندیدم بگذرد از طفل خود
مثل تو نا مادری نه مادری پیدا نشد
 
آن هم آن طفلی که چشمش قبله گاه انبیاست
از همان میلاد دستش بوسه گاه مرتضاست
چهره او والقمر چشمان او شمس و ضحاست
گر بگویم لم یلدیولد شبیه او رواست
 
دُر در آغوش صدف آری چو گوهر می شود
دامن ام البنین عباس پرور می شود
 
تو ندیدی کربلا از راه تو پا بر نداشت
داغ لبهای خودش را بر دل دریا گذاشت
علقمه یک مشک از عشق و وفا بر دوش داشت
چون نگهبان جان خود را بر سر مشکش گماشت
 
گفت با خود جان مشک و جان طفلان حرم
هر چه تیر آید به جان خسته خود می خرم
 
دستهایش رفت اما کم نشد از آن شتاب
می شنید از دور آه از خیمه های اضطراب
با امیدی خویش را انداخت روی مشک آب
ناگهان روی سرش شد اسمان گویا خراب
 
تیر بر مشکش زدند و مثل مشک از تاب رفت
ایستادو قطره قطره پیکر او آب رفت
 
انقدر روی زمین شد پیکر او چاک چاک
ماند از آن کوه گویا گرد و خاکی روی خاک
داشت تنها یک نفس درجان خود آن نفس پاک
گفت با ان یک نفس هم یا اخا ادرک اخاک
 
نه فقط عباس از شرمندگی بی تاب شد
از خجالت مادرش ام البنین هم آب شد
نشستم روی خاکِ آرزوهایم
بغل کردم خیالی از مزارت را
اگر چه قابِ این خاک از تنت خالی‌ست
نسیم آورده از مقتل غبارت را
 
اگر سوسوی چشمان ترم کم شد
اگر تسبیحِ تربت خیسِ اشکم شد
نشستم می‌شمارم با نفس‌هایم
شمارِ زخم‌های بی‌شمارت را
 
 
شنیدم پَر زدی دستت زمین افتاد
تو بالا رفتی و ام‌البنین افتاد
به عرشِ خیمه‌ها با مشک می‌رفتی
که تیری آرزوی آب‌دارت را ...
 
زد و بی‌آرزو بر خاک افتادی
تن خود را به دستِ نیزه‌ها دادی
صدای نوحه‌ی ادرک اخایت گفت
زیارت کرده زهرا نیزه‌زارت را
 
کنار رود، اما تشنه لب بودی
به جای آب، سقای ادب بودی
تو دریازاده‌ای؛ هر چند بی‌آبی
نمی‌سنجند، با مشکت عیارت را
 
اگر می‌شد به جایت آب می‌بُردم
به جای قلبِ مشکت تیر می‌خوردم
به پای آرزوهای تو می‌مردم
نمی‌دیدم نگاهِ شرمسارت را
 
اگر می‌شد به جنگِ تیر می‌رفتم
به زیر کوهی از شمشیر می‌رفتم
که حتی نشکند آیینه‌ی چشمت
نبیند هیچ سنگی انکسارت را
 
 
به من پیکِ اجل نزدیک شد رفتی
تمام آسمان تاریک شد رفتی
شده «ام‌ُّالقَمر»؛ «ام‌ُّالبُکا» بی تو
ببین ای ماه، ابرِ در مدارت را
 
اگر چه قدّم از داغت خمید آخر
ولی مادر به رویایش رسید آخر
که شد ام‌البنین «ام‌الشهید» آخر
ببر حالا کنارت داغدارت را
قدِ مادرا از تمومِ غَما
چه زود از فراقِ پسر  میشکنه
اگه سَرو باشه زمین می‌خوره
که داغِ جونش کمر میشکنه
 
 
اگه درد اگه ناله تقدیرشه
چه غم داره مادر ، پسر گیرشه
فقط دلخوشیه‌ ی یِ مادر اینه
جوونش پیشِ مادر پیرشه
 
نگاهش به در مونده تو بستره
سر پیریه وقتِ بی بالیه
صداش می‌زدن مادرِ بچه‌ها
ولی دورِ ام‌البنین خالیه
 
حالا روضه داره تو تنهاییاش
دلش خیلی تنگه واسه بچه‌هاش
کسی نیست آبی به‌ دستش بده
نداره عصایی    برا    پیریاش
 
تو اون مدتی که اباالفضل بود
دعایی به اون قد و بالا نکرد
نگاهش ، دل سیر ، حتی یه روز
به پیش یتیمای زهرا نکرد
 
تو اون مدتی که اباالفضل بود
نشد که یبار جان مادر بگه
به عباسش از بچگی گفته بود
مبادا به آقاش برادر بگه 
 
 
خودش لقمه می‌داد دستِ حسن
فقط خنده می‌زد کنارِ حسین
شبا هم که تانیمه شب می‌نِشِست
که آبی بنوشه دوباره حسین
 
حالا روضه داره توتنهاییاش
دلش خیلی تنگه واسه بچهاش
داره روضه می‌خونه واسه خودش
خودش گریه کن میشه با روضه‌هاش
 
شنیدم که تشنه به دریا زدی
شنیدم دعایِ حرم  آب شد
شنیدم که پشتت صدا زد رباب
بیا که علی اصغرم آب شد
 
حسینم کنارت نشست و شکست:
پاشو دشمنا رو به میدون  نیار
به فکر چشاتم بیا جونِ من
برا دیدنم   تیر و بیرون نیار
 
پاشو از زمین رو زمین پا نکش
بازم مَشکِ آب و به دندون بگیر
ببین جون رفتن ندارم دیگه
پاشو جونِ زینب پاشو جون بگیر
 
الهی بمیرم ، بهم ریختی
به من گفت زینب چی اومد سرت
نبودم که جمعت کنم ؛ باز شکر
که پهلو شکسته شده مادرت
 
 
تو رفتی و مشکِ تو رو کوفه بُرد
تو رفتی و چشماتو شامی گرفت
نبودی  و جرات به دشمن رسید
نبودی حرم رو حرامی گرفت
نشستم در بقیع اشکی بریزم
شنیدم علقمه رفتی عزیزم
 
شنیدم کودکان بی تاب بودند
تو بودی و همه بی آب بودند
 
شنیدم از عطش افتاده بودند
به دستت مشک خالی داده بودند
 
 
الا ای ماه، بی شمشیر رفتی
میان روبهان چون شیر رفتی
 
صدایت می زنم با اشک عباس 
به جای نیزه بُردی مشک عباس
 
شنیدم مشک بردی بر نگشتی
هزاران تیر خوردی بر نگشتی
 
شنیدم مشک زیر آب بردی
در اوج تشنگی آبی نخوردی
 
الا مادر به قربان تو عباس
جدا کردند دستان تو عباس
 
شنیدم راه نخلستان گرفتی
شنیدم مشک بر دندان گرفتی
 
شنیدم مشک آبت تیر خورده
شنیدم پیکرت شمشیر خورده
 
الا ای که دل از من برده چشمت
شنیدم که شده آزرده چشمت
 
اگر می بود شمشیرت به چنگت
کسی هرگز نمی آمد به جنگت
 
شنیدم کرده ای غوغا اباالفضل 
کنارت آمده زهرا اباالفضل
 
الا ای عمر مادر ای جوانم
جوانم مهربانم پهلوانم
 
من و داغ شما و حالِ پیری
کجایی دست مادر را بگیری
 
شنیدم بعد تو غوغا شد عباس
عزای زینب کبری شد عباس
 
پیِ تو روی تَل اطفال رفتند
همه اهل حرم از حال رفتند
 
شنیدم دشمنان خوشحال بودند
همه دور و بر گودال بودند
 
 
شنیدم زینت اطفال بردند
حسینم را تهِ گودال بردند
 
در آن ساعت کجا بودی اباالفضل؟
به زیر نیزه ها بودی اباالفضل؟
 
من از بعد حسین، همراه زهرا
زنم ناله: حسینا وا حسینا
من اگر گریه برایت نکنم پس چه کنم
روضه خوانی به عزایت نکنم پس چه کنم
 
چه کنم مادرم و داغ جوان سنگین است
تا دمِ مرگ صدایت نکنم پس چه کنم
 
 
من که از قبر تو و کرببلا دورم دور
شهر را کرببلایت نکنم پس چه کنم
 
باز هم سائل هرساله تو پشت در است
یادِ آن دست عطایت نکنم پس چه کنم
 
ماهِ من ، بعد تو چشمم که می افتد بر ماه
تو بگو باز هوایت نکنم پس چه کنم
 
پسرم دست تو را دست خدا می بوسید
گریه بر دست جدایت نکنم پس چه کنم
 
تو سرت خورد عمود و سر من درد گرفت
گریه بر فرق دوتایت نکنم پس چه کنم
 
تیر بر مشک تو خورد و جگرم تیر کشید
من از آن تیر شکایت نکنم پس چه کنم
 
میرسید آب اگر خیمه نمی سوخت دلم
من به جای تو سِقایت نکنم پس چه کنم
 
رفت بر نیزه سرت زودتر از راس حسین
همه عمر دعایت نکنم پس چه کنم
 
پسر فاطمه عالم به فدای سر تو
پسرم را که فدایت نکنم پس چه کنم
 
غم بی مادری از بی کفنی سخت تر است
جای او گریه برایت نکنم پس چه کنم
از غمت ویرانم امّا خانه آبادم حسین
می رسد با ناله اش زهرا به فریادم حسین
 
می روم آشفته و زخمی سرِ خاک بقیع
می رود تا کربلایت داد و بیدادم حسین
 
بسکه بین گریه هایم جلوه کرده اسم تو
اسم عباس خودم را بُردی از یادم حسین
 
آنقدر از خشکی لبهای تو شرمنده ام
یاد خشکی لب سقا نیفتادم حسین
 
مشک پاره دیدم و گفتم که بیچاره رباب
می زند بر سر رباب تو که نوزادم...حسین
 
مادرت زهرا به جایم رفت بین علقمه
ای فدای مادر تو هرچه اولادم حسین
 
ذره ذره آب شد عباس و آب مشک ریخت
قطعه قطعه ریخت آنجا شاخ شمشادم حسین
 
من شنیدم فاطمه تا بین آن گودال رفت...
سوخت از ذکر بُنیَّ عالم و آدم حسین
 
زیر پا ذکر لبت را بی وضو برهم زدند
ای فدای نالهء جدّ تو اجدادم حسین
 
روی نی با خواهرت رفتی ز کوفه بین شام
معجرش را پاره دیدی در میان ازدحام
اشعار وفات حضرت ام البنين (عليها السلام)
مهربان و همدم و مادرترین نامادری
حاج محمد کریمی
این نخل کهنسال ثمر داشته روزی
حاج منصور ارضی
ویلی علی شبلی که چشمش تیر خورده
حاج محمدرضا طاهری
امّ البنین شدم که شوم یاور حسین
حاج محمد حسین پویانفر
امّ البنین شدم که شوم یاور حسین
حاج امیر برومند
امّ البنین شدم که شوم یاور حسین
حاج امیر برومند
امّ البنین شدم که شوم یاور حسین
حاج سید مهدی میردامادی
ای دلت بند امیرالمؤمنین
حاج محسن عرب خالقی
ای دلت بند امیرالمؤمنین
حاج محمود کریمی
با نور استجابت و ایمان عجین شدی
حاج حنیف طاهری
ای بــه بنیــن تــو درود همـه
حاج محمود کریمی
ای به حرم، هدیۀ پروردگار
حاج منصور ارضی
غمِ دلِ اُمِّ بنینه غمت
حاج سید امیر حسینی
ببین باید چه دریایی از ایمان و یقین باشی
سید مهدی حسینی
ببین باید چه دریایی از ایمان و یقین باشی
حاج مجید بنی فاطمه
نشد از چهره‌ام غم را بگیری
حاج سید رضا نریمانی
نشد از چهره‌ام غم را بگیری
حاج حسن خلج
نشد از چهره‌ام غم را بگیری
حاج مجید بنی فاطمه
مادرم در گوش من خوانده است:«یا ام البنین»
حاج مجید بنی فاطمه
مادرم در گوش من خوانده است:«یا ام البنین»
حاج حسین طاهری
خونه‌ی من که خونه‌ی مراده
حاج محمود کریمی
نشستم در بقیع اشکی بریزم
حاج مجید بنی فاطمه
گمان مکن پسرت ناتنی ‌برادر بود
حاج حنیف طاهری
گمان مکن پسرت ناتنی ‌برادر بود
حاج حسین طاهری
الهی بمیرم که ام البنینی
حاج منصور ارضی
دوباره گفتم: دیگر سفارشت نکنم
حاج میثم مطیعی
گداى خوشه‌چینم تا قیامت خرمن او را
حاج محمود کریمی
گفتم ام البنین، دلم پا شد
حاج سید علی مومنی
گفتم ام البنین، دلم پا شد
حاج محمود کریمی
گفتم ام البنین، دلم پا شد
حاج جواد مقدم
بدون ماه قدم می زنم سحر ها را
حاج مجید بنی فاطمه
تنها چرا نشسته, مگر گریه می کند؟
حاج محمود کریمی
آشفتگی گیسوی ما شانه کم داشت
حاج حمید علیمی
ای بانوی خانه ی شیر خدا
حاج میثم مؤمنی نژاد
سیدتی فاطمه حضرت ام البنین
حاج میثم مؤمنی نژاد
بگرید مدینه ز آهی حزین
حاج میثم مؤمنی نژاد
بگرید مدینه ز آهی حزین
حاج میثم مؤمنی نژاد
اولادی و مَن تَحتَ الخَضراء
حاج میثم مؤمنی نژاد
در آسمان خود قمر ندارم
حاج میثم مؤمنی نژاد
سلام مدینه ای شهر غربت
حاج میثم مؤمنی نژاد
ستاره میبارم قمر ندارم من
حاج میثم مؤمنی نژاد

انتقادات و پیشنهادات