چه شود پا نهی ای جان پدر بر سر من
لب خشکیده من بینی و چشم تر من
چون مرا قوت آن نیست که آیم بر تو
چه شود گر تو نهی بر سر زانو سر من
دم مرگ است مرا آرزوی دیدن تو است
چه شود گر که بیایی ز وفا در بر من
جان چه باشد که نثار قدم دوست کنم
ای پدر جان به فدایت سر من پیکر من
همهی غصهی من در دم آخر این است
اول بیکسی تو نفس آخر من
روی بنمای پدرجان دم آخر به رخم
تا تجلی کند از روی توأم داور من



