محمد جواد پرچمی

همه ی خونِ دلش از جگرش بیرون زد

بازگشت
همه ی خونِ دلش از جگرش بیرون زد
غم او لحظه ی قتل پسرش بیرون زد
 
قاتلش را وسط هلهله ها زینب دید
که ز گودال به همراه سرش بیرون زد
 
لعنتی نیزه اش از بس که با شدت بود
در بدن رفت ولی بیشترش بیرون زد
 
زخم شمشیر عمیق است نه اندازه ی تیر
رفت بر سینه نشست از کمرش بیرون زد
 
وقت دفن ِتن صدپاره اش از بین حصیر
قسمتی از بدن مختصرش بیرون زد
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت