قاسم افرند

قتلگاهی به نام گودال و آسمانی که بر زمین می خورد

بازگشت
قتلگاهی به نام گودال و
آسمانی که بر زمین می خورد
خنجر سرد و گرمی حنجر
قصه را سوی دیگری می برد
 
بوی عطر کوچه ای باریک
در تکاپوی قتلگه پر شد
مادری باز یر زمین افتاد
خاکی از غم به روی چادر شد
 
ساربانی دوان دوان می رفت
پیش چشمان خواهری خسته
سهم خود را طلب کند ..آری
دل به انگشت دست او بسته
 
جسم پاکی بدون سر آنجاست
استخوان های درهمی دارد
نیزه ها بین سینه اش..اما
جای تک زخم مبهمی دارد
 
بوسه باران خنجر و تیغ است
در عطش ناک ظهر غارت ها
پیرهن پاره را چرا بردند؟
وای بر ما از این جسارت ها
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت