حسن لطفی

عبا به روی سر خود کشید و هِی اُفتاد

بازگشت
عبا به روی سر خود کشید و هِی اُفتاد
همینکه زهر، جگر را درید و  هِی اُفتاد
 
سرِ مبارک و چشمان تار و سنگِ مسیر
میانِ راه زمین را ندید و هِی اُفتاد
 
 
چه کرده با جگرش زهر، مادرش می‌دید
چگونه تا درِ حجره رسید و هِی اُفتاد
 
گرفته بود اباصلت  از بغلهایش 
نشست و پاشُد و آهی کشید و هِی اُفتاد
 
برای زهر نه در کوچه یادِ مادر بود
صدای ناله‌ی زهرا شنید و هِی اُفتاد
 
گذاشت دست به در ، میخِ شعله‌ور را دید
گذاشت دست به پهلو خمید و هِی اُفتاد
 
رضا نبود، حسن بود و پاره‌های جگر
 به خاک، خون زِ لبانش چکید هِی اُفتاد
 
به یادِ روضه‌ی یابن الشبیب و یادِ سر و
لباس کهنه و آنکه برید و ... هِی اُفتاد
 
زِ خیمه تا به بلندی، زِ تل سویِ گودال
چقدر عمه‌ی ما هِی دوید و هِی اُفتاد
 
 
نکرد رحم حرامی به طفلِ بی بابا 
که پابرهنه دوید و بُرید و هِی اُفتاد
**
به من دهید که سر را برایتان ببَرم
شما که هِی نوکِ نیزه زدید و هِی اُفتاد
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت
این شعر صوت داردلمس کنید و صوت‌ها را ببینید