بگشای روزه ای سر و جانم فدای تو
گردم فدای چهره چون کهربای تو
طفلی هنوز و نیست تو را تاب تشنگی
تو بهر آب سوزی و من از برای تو
تو خورد سالی و طاقت نباشدت
جز نان جو چه بوده سحر گه غذای تو
گویا که مشق تشنگی کربلا کنی
زود است افتاده به سر این هوای تو
بگشای روزه ز آب روان بس بود تو را
ای نور دیده تشنگی کربلای تو
امروز گر ز تشنگی از پا فتادهای
از مهر روی زانوی باب است جای تو
لیکن به کربلا چو فتد پیکرت به خاک
جز تیغ و نیزهها نبود متکای تو
آن یک نشان تیر کند و آن نشان تیغ
فرق ز هم دریده و قد رسای تو
آن یک ز نوک نیزه کند پهلوی تو چاک
وان یک ز تیغ سر ببرد از قفای تو
جاری هنوز خون ز گلویت ز دست ظلم
آن یک برد عمامه و آن یک ردای تو
جان باشدت هنوز به پیکر که از بدن
آن پیرهن برون کند و این قبای تو
جودی اگر مشرف فیض حضور نیست
بهتر همان که نوحه کند در عزای تو



