برادرا سر پاکت ز تن جداست چرا
برهنه جسم تو از جور اشقیاست چرا
گرفتم آنکه سرت را برید شمر از تن
جدا دو دست تو از خنجر جفاست چرا
سرت به نوک سنان و محاسنت پرخون
تنت به زیر سم اسب توتیاست چرا
سر کسی نشنیدم که از قفا ببرند
جدا سر تو ز کین از قفاست چرا
تو ماه مکه و مهر مدینهای شاها
تنت فتاده به صحرای کربلاست چرا
بریده دست ترا ساربان ز بند و هنوز
به دست بجدل دون خنجر جفاست چرا
مرا ز نوک نی و کعب نیزه است فغان
ترا ز نای بریده چون نی نواست چرا
محاسن تو به نوک سنان ز خون رنگین
به پای نیزه خسان را به کف حناست چرا
علاج اینهمه غم غیر مرگ نیست یقین
که درد جودی بیچاره بی دواست چرا






