علی انسانی

باز هم رو بر این در آوردم

بازگشت
باز هم رو بر این در آوردم
بهر این آستان , سر آوردم
 
گفتم از پا فتاده ام , گفتند
رو بر این در بیاور آوردم
 
چه جز آلودگی , به همراهم؟
در حریمی مطهر آوردم
 
باغ طاعت ز خشکسالی سوخت
شاخ بی برگ و بی بر آوردم
 
همه جا , تیربار و آتش بود
لاجرم , رو به سنگر آوردم
 
گر چه تر دامنم ز کرده , ولیک
اشک را دامنی تر آوردم
 
هر زمان زد هوای قم به سرم
گویی از شوق , پر در آوردم
 
بر حریمت که باب حاجات ست
داورم داده , باور آوردم
 
از جوار رضا رسیده , سلام
از برادر به خواهر آوردم
 
دل نباشد درون سینه که من
با خود اسپند و مجمر آوردم
 
وز دل خون چکان خود , شب و روز
دیده ای خون فشان تر آوردم
 
مرهمی نه , به روی زخم دلم
پدرم , داغ دختر آوردم
 
دست , خالیست لیک با شعرم
حب زهرا و حیدر آوردم
 
بیت بیت ام به یاد اهل البیت
یک سبد گل معطر آوردم
 
شعرم از سوز روز عاشوراست
بوی گل های پرپر آوردم
 
مورم و خوشه چین خرمنشان
توشه ای بهر محشر آوردم
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت