با خداحافظیات جان ز جهانم میرفت
رفتی و پشت سرت روح و روانم میرفت
آتشی از لب خشکت به لبم آوردی
من چنین پیر نبودم که، تو پیرم کردی
آخرین مرتبه در پیش پدر راه برو
تا تو را سیر ببینم به نظر راه برو
میروی قلب پدر پشت سرت میریزد
آهِ بابا ز لب خون جگرت میریزد
لب تفدیدهات از داغ، سنان خواهد خورد
پهلویت همنفس کوچه نشان خواهد خورد
دشت از عطر دلانگیز تنت پر شده است
کربلا لالهٔ من از بدنت پر شده است
ای مکسر شدهٔ سوختهٔ زهرایی
هر کجا مینگرم پرپرِ من! آنجایی
از لب سوختهات یک پدر دیگر گو
صبر کن تا بکشم خون دلت را ز گلو
نیزهها را به هوای بدنت میگردم
با قد تا شده دنبال تنت میگردم
قاتلت لشکری از نیزه و از شمشیر است
قد کمان آمدهام پیش تو اما دیر است
پسرم مثل سقیفه به سرت ریختهاند
یادگاران خلیفه به سرت ریختهاند
برسان پیش علی خستگیام را بابا
بعد تو، هستی من، خاک سر این دنیا
خون ز زخم بدنت میرود و میبینم
جان به سختی ز تنت میرود و میبینم



