علیرضا وفایی(خیال)

اینبار بر دامان گل خاری نیفتاد

بازگشت
اینبار بر دامان گل خاری نیفتاد
بر صورت آیینه زنگاری نیفتاد
 
غم دید ، غصه خورد ، ناله کرد اما
این فاطمه کارش به مسماری نیفتاد
 
افتاد اما زود دورش را گرفتند
صد شکر گیر مردم آزاری نیفتاد
 
افتاد اما زیر دست و پا نمانده
بین در سوزان و دیواری نیفتاد
 
شهر غریبه رفت اما محترم رفت
چشمش به عیش و نوش اغیاری نیفتاد
 
موسی بن خزرج آمده ، خولی نیامد
یعنی مسیر او به بازاری نیفتاد
 
در زیر پای ناقه ی حملش در این شهر
گل ریخت اما رأس سرداری نیفتاد
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت