ای شـمـا را سـایـه پـروردی هما
آمــدم در سـایـه لـطـف شـمـا
غـایـب و حـاضـر ز اعـمال شفیع
بـا نـدای الـشـفـیـع و الـشـفـیع
مـا کـه مـشـتی واله و دیوانه ایم
مـحـرمـان ایـن سـرا را خانه ایم
سرخوشیم از عشق جام ذوالجلال
ایـمـن از خـوفـیم و فارغ از زوال
تـابـع شـرع خـدایـیـم و رسـول
تـا بـقـایـیـم از فـروع و از اصول
زاهد آن سـرحـلـقـه افـسرده ها
کـه بـه ما از جهل گیرد خرده ها
چـونـکه او را آگهی از حال نیست
شور مشتاقان به یک منوال نیست
آ ن یـکـی گـریـد بـه ذکـر آه آه
ویـن یـکی خندان به بانگ قاه قاه
آ ن یـک از مـسـتی نداند پا ز سر
ویـن یـک از راز دو عـالـم باخبر







