محمدعلی مجاهدی

آن شب که آسمان خدا بی ستاره بود

بازگشت
آن شب که آسمان خدا بی ستاره بود
مردی، حضور فاجعه را در نظاره بود
 
در سوگ خیمه‌های عطش، زار می‌گریست
مَشکی که در کنار تنی پاره پاره بود
 
سهم کبوترانِ حرم از حرامیان
بال شکسته، زخم فزون از شماره بود
 
زخمی که تا همیشه به نای «رباب» ماند
از شور لای لاییِ یک گاهواره بود
 
چیزی که بُرد قافله با خود ز کربلا
چشم به خون نشسته، دلی پرشراره بود
 
می‌دوخت چشم حسرت خود را به قتلگاه
انگشتری که همسفر گوشواره بود
 
راهی که کوچه کوچه به بن بست می‌رسید
در طول این مسیر، فقط راه چاره بود!
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت