نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
 
ز دوردست سواران دوباره می آیند
که بگذرند به اسبان خویش از رویش
 
کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورد بویش
 
کسی بزرگتر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش
 
نشسته است کنارش کسی که می گرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش
 
هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست
که این غریب نهاده است سر به زانویش
 
کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش
 
کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش
 
کسی است وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش
 
عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش
 
طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
13
0
موضوعقتلگاه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
گریزتاسوعا (شهادت) حضرت اباالفضل العباس (علیه السلام)
شاعرفاضل نظری
قالبغزل
سبک پیشنهادینامشخص
زبانفارسی
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت