نا مشخص

سی سال گریه کرده ام آن ظهر داغ را

بازگشت
سی سال گریه کرده ام آن ظهر داغ را
چشمم سرود وسعت آن اتفاق را
 
تنهایی ام صحیفه صحیفه ورق زده ست
یعقوب وار قصه ی اشک و فراق را
 
 
هر شب عبور قافله ای باز می کند
در من مسیر تازه ی شام و عراق را
 
بگذار تا ز خاک سجودم برآورم
هفتاد و دو صنوبر آن کوچه باغ را
 
بگذار لب به لب شوم از جام تشنگی
در من بریز باده ی لبریز داغ را
 
 
در آب و خاک... آتش من گر گرفته است
طوفان! به حال خود بگذار این اجاق را
 
حج مرا ببین و فرزدق شو و بخوان
شاعر! بخوان و گریه کن آن اتفاق را
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت