محمد جواد شیرازی

سینه‌ها پُر شده از غصه و تشویش، بمان

بازگشت
سینه‌ها پُر شده از غصه و تشویش، بمان
عالم آل محمد! نفسی بیش بمان
 
نفست گشته بریده، به خودت می‌پیچی
مثل یک مارگزیده به خودت می‌پیچی
 
نوکرت از غم و از غربت تو می‌میرد
خواهرت نیست، سرت را روی دامن گیرد
 
ناله‌ی یا ولدی با تن بی حال مزن
بین این حجره‌ی در بسته، پر و بال مزن
 
تو که نورت به زمین و به زمان می‌تابید
چه شده این همه خاکی شده‌ای، ای خورشید؟!
 
یک دو باری که نه، تکرار شده تا پنجاه
هی نشستی به زمین، ناله زدی "وا اُماه"
 
یاد یک کوچه دوباره، چه به‌هم ریخته‌ای
خاک‌ها را به سرت، تا به حرم ریخته‌ای
 
خیره بر در شدی و سرخ شدی، می‌سوزی
چشم بر میخ درِ حجره چرا می‌دوزی؟!
 
خوب شد با همه‌ی غربتت آمد پسرت
نیزه‌ای زخم نزد بر جگر محتضرت
 
بین این حجره‌ی در بسته، بگو دشمن کیست؟
پیکر محترمت، زیر سم مرکب نیست
 
قاتلت پنجه بر این طره‌ی مویت نکشید
خنجری کند به اطراف گلویت نکشید
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت