عبدالجواد جودی خراسانی

ز من تو حال شه عالمین چه می‌پرسی

بازگشت
ز من تو حال شه عالمین چه می‌پرسی 
گذشت کار حسین از حسین چه می‌پرسی 
 
تنش چو خانه زنبور از نشانه تیر 
سرش شکافته ده جا ز ضربت شمشیر 
 
ز بس‌که خون شده جاری از آن تن صد چاک 
نهاده است سر خود ز ضعف بر سر خاک 
 
به آن نقاهت و ضعف آن شه کشیده تعب 
همی بدی نگهش سوی خیمه‌ی زینب 
 
ز خیمه‌گاه چو برداشت آن امام نظر 
فکند دیده سوی کشته علی‌اکبر 
 
نظر چو بر جسد آن شهید مهوش کرد 
کشید آهی و دستی به سر زد و غش کرد
 
مرا گمان که برون روح شد ز پیکر او 
شدم به فکر که خنجر کشم به حنجر او 
 
که ناگهان لب خشگش چو گل ز هم بشکفت 
به گوش خویش شنیدم که این سخن می‌گفت
 
که آه آه دراین دم ز تشنگی مردم 
فغان که حسرت آب روان به دل بروم 
 
اگرچه سوخت دل من به حال شاه شهید 
ولی برای آن‌که کنم خدمتی به شخص یزید 
 
به پیش رفتم و شرمی نکردم از رویش 
شکافتم ز سنان ای امیر پهلویش 
 
چنان ز نوک سنان کردمش طپان در خون 
که نوک نیزه ام آمد ز سینه‌اش بیرون 
 
غرض امیر سیه‌روی عالمینم من 
بده تو جایزه ام قاتل حسینم من
 
رقم زنی اگر این‌گونه شرح این غم را 
بسوزد آه تو جودی تمام عالم را
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت