با شه دین فلکا جور و ستم یعنی چه
خسرو بحر و برو رنج و الم یعنی چه
آب مهریه زهرا و یتیمانش را
لب کبود از عطش اندر لب یم یعنی چه
بیرق کفر به پا وز شه کشور دین
کشته سردار نگون گشته علم یعنی چه
گاه در کنج تنور و گهی آویز درخت
سر میر عرب و شاه عجم یعنی چه
آلطاها همه بی یاور و بی شام به شام
آل سفیان همه در ناز و نعم یعنی چه
به کمند غضب ای شمر گرفتار شوی
تیغ کین بر گلوی صید حرم یعنی چه
پیکرت هیزم سوزان سقر باد یزید
سر دور از بدن و چوب ستم یعنی چه
جودی از شومی اینگونه گنه ملک وجود
برنگردید سوی ملک عدم یعنی چه









