باز از تیر الم زخم دلم کاری شد

باز از تیر الم زخم دلم کاری شد 
جای اشک از بصرم خون جگر جاری شد 
باز از دیده و دل طاقت خودداری شد 
دامنم باز ز خون مژه گلناری شد
 
پست اندر نظرم قد صنوبر آمد 
تا به یادم قد سرو علی‌اکبر آمد
 
وه چه اکبر قدش افکنده ز پا طوبی را 
نور بخشیده رخش مهر جهان‌آرا را 
گیسویش کرده سیه پوش شب یلدا را 
کرده مجنون ز غم فرقت خود لیلا را
 
ذکر یاقوت لبش قوت دل و جان حسین 
گرد خط دو رخش سبزه و ریحان حسین
 
هر که یاد از مه رخسار پیمبر می‌کرد 
از فروغ رخ او دیده منور می‌کرد 
زلف بر عارض او عود به مجمر می‌کرد 
لب لعلش به سخن قصه کوثر می‌کرد
 
هر زمانی‌که حسین جانب او کرد نگاه 
گفت لا حول ولا قوة الا بالله
 
وه چه اکبر که به رخ شبه پیمبر باشد 
وه چه اکبر که به بازوی چو حیدر باشد 
تشنگان را چه غم او ساقی کوثر باشد 
شافع امت جدش صف محشر باشد
 
هرکه در دل غم آن شبه پیمبر دارد 
چه غم از سوزش و از گرمی محشر دارد
 
دید شهزاده چو بی یاری شاهنشاه دین 
پی تعظیم پدر خم شد و بوسید زمین 
گفت ای داده شرف فرش تو بر عرش برین 
خادم بارگه خاص تو جبریل امین
 
من که در سایه ات ای مهر شعاع آمده‌ام 
گر اجازه بدهی بهر وداع آمده ام
 
ناله‌ی اصغر بی شیر ز جان سیرم کرد 
العطش گفتن اطفال زمین‌گیرم کرد 
غم بی یاری تو حالت تصویرم کرد 
حکم تقدیر عجب بردم شمشیرم کرد
 
هرکه از جان گذرد در دم شمشیر رود 
چون‌که تقدیر چنین بود چه تدبیر رود
 
شاه گفتا دل من خوش که خیالی دارم 
در گلستان جهان تازه نهالی دارم 
روز را همچو تو خورشید مثالی دارم 
شب ز ابرو و رخت بدر و هلالی دارم
 
از تو گر یک نفس ای روح روان دور شوم 
همچو یعقوب ز هجر تو یقین کور شوم
 
دل لیلا ز غم مرگ تو گردید کباب
خانه صبر من از داغ تو گشته است خراب
از چه بر کشته شدن می‌کنی این‌قدر شتاب 
نوجوان اکبر من هست ترا وقت شباب
 
تیشه جور کند ریشه و بنیاد ترا 
غرقه خون چون نگرم قامت شمشاد ترا
 
بود امیدم که تو را جان پدر شاد کنم 
حجله‌ی عیش تو را بندم و داماد کنم 
خاطر زار خود از بند غم آزاد کنم 
دل خود شاد از آن قد چو شمشاد کنم
 
ای دریغا ز غمت زهر الم نوشیدم 
عوض خلعت شادیت کفن پوشیدم
 
ای قدت سرو خرامان و رخت ماه تمام 
مهر بنموده فروغ از مه رخسار تو وام 
پیش رویم دمی ای سرو خرامان بخرام 
او به ره می شد و می‌گفت پدر در هر گام
 
حیف از این سرو خرامان که ز پا می‌افتد 
آه کاین مرغ خوش‌الحان ز نوا می‌افتد
 
جودیا سوختی از آتش غم عالم را 
زدی آتش دل جن و ملک و آدم را 
بیش ازین شرح مده قصه‌ی این ماتم را 
دمی ای سوخته اقبال فروکش دم را
 
نه به یک‌باره ز آه تو جهان می‌سوزد 
بلکه خود کارگه کون‌ومکان می‌سوزد
15
0
موضوعشهادت حضرت علی اکبر (علیه السلام)
گریزعاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
شاعرعبدالجواد جودی خراسانی
قالبمربع ترکیب
سبک پیشنهادیروضه
زبانفارسی
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت