عبدالجواد جودی خراسانی

اندر این بزم گر آمد به شعف عرش برین

بازگشت
اندر این بزم گر آمد به شعف عرش برین 
اندر آن بزم ز خون دشت بلا شد رنگین
 
اندر این بزم به تن جامه به صد شادی بود 
اندر آن بزم کفن خلعت دامادی بود
 
اندر این بزم حنا بر کف و خندان اصحاب 
اندر آن بزم ز خون در کف داماد خضاب
 
اندر این بزم همه خوشدل و نعمت الوان 
اندر آن بزم همه تشنه و دل‌ها سوزان
 
اندر این بزم گر اصحاب ثناخوان بودند 
اندر آن بزم همه در غم و افغان بودند
 
گرچه قربانی این بزم ز حد برتر بود 
لیک قربانی آن بزم علی‌اکبر بود
 
نقل این بزم به کف قند و به لب شکر بود 
نقل آن بزم رخ ماه علی‌اصغر بود
 
شور این بزم به نه گنبد دوار افتاد 
اندر آن بزم ز تن دست علم‌دار افتاد
 
کف‌زنان جمله درین بزم به صد شوق و شعف 
اندر آن بزم همه سینه زنان رو به نجف
 
شد ازین بزم اگر جودی محزون دلشاد 
زد در آن بزم به سردست غم از پا افتاد
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت