وحید محمدی

امشب کران درد دلم بی کران شده

بازگشت
امشب کران درد دلم بی کران شده
باران ابرهای غمم بی امان شده
 
باز این دل از غریبیتان حرف می زند
از غربتی که همدم آن یک جوان شده
 
هم پای ناله های پر از سوز آخرت
درّ گران ز چشم جوانت روان شده
 
از بس که گریه کرده صدایش گرفته است
از پا نشسته، خسته شده، نا توان شده
 
رنگ از رخت پریده ، عرق کرده ای چرا ؟
آقا مگر که موقع پروازتان شده ؟
 
اینجا زمین کنار زمان گریه می کند
گویا دوباره مادرتان روضه خوان شده
 
از لا به لای مقتل در خون نشسته ات
یک بیت روضه زمزمه ی عرشیان شده
 
یک کربلا و یک تن بی سر کنار قبر
یک بوریا کفن به تن آسمان شده
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت