ایهاالمظلوم
متن شعر و اشعار ماجرای کوچه (فدک) حضرت زهرا (سلام الله علیها) بهمراه صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
وحید قاسمی
وحید قاسمیماجرای کوچه (فدک) حضرت زهرا (سلام الله علیها)
بعضی از خاطرات را باید
بعد سی سال هم مرور نکرد
بعد سی سال باز می بینی!
باید از کوچه ای عبور نکرد 
 
دست در دستِ مادرم آن روز
راه را کودکانه می رفتم
به امیدی که دیرتر برسیم
نم نمک سمتِ خانه می رفتم 
 
لحظه ای تیره شد هوا آن روز
خاطر ابرها مکدر شد
ناگهان سنگ بی ملاحظه ای
سدِ راه عبور مادر شد 
 
رعد و برقی گمان کنم می خواست
آسمان را سرم خراب کند
به زمین خوردنِ عزیزم را
در نگاهم همیشه قاب کند
 
در و همسایه ها سراسیمه
کوچه دلشوره و هیاهو داشت
آشنا بود صحنه بی تردید
مادرم دست رویِ پهلو داشت 
 
از صدای شکستنِ بغضش
چشم‌ دیوارها سیاهی رفت
مادرم راه خانه را آن روز
تار می دید! اشتباهی رفت! 
 
با پَرِ چادری که خاکی بود
گونه های مرا نوازش کرد
از من و اشک های پُر دردم
با صدایِ گرفته خواهش کرد 
 
آنچه امروز اتفاق افتاد
بین ما مادر و پسر باشد
پدرت غیرتی ست دلبندم
بهتر این است بی خبر باشد!
 
مادرم پرکشید و سی سال است
گریه ی بی صدا نداشته ام
من غرورِ شکسته ی خود را
سرِ آن کوچه جا گذاشته ام 
سید پوریا هاشمی
سید پوریا هاشمیماجرای کوچه (فدک) حضرت زهرا (سلام الله علیها)
ای شمع من نبودن نورت مصیبت است
از کوچه رد نشو که عبورت مصیبت است
بعد از عبور زخم غرورت مصیبت است
طی کردن مسافت دورت مصیبت است
 
زخم زبان برای فدک میخوری نرو
هنگم بازگشت کتک میخوری نرو
 
هرکس به تو رسید علی را صدا بزن
فریاد اگر کشید علی را صدا بزن
جانت به لب رسید علی را صدا بزن
رنگ از رخت پرید علی را بزن
 
سد شد اگر که راه تو اصلا به رو نیار
وقت خطر سریع خودت را بکش کنار!
 
آرامش دم گذرت میخورد به هم
یکجور میزند که پرت میخورد به هم!
باضربه ای حجاب سرت میخورد به هم
دیوار سنگی و کمرت میخورد به هم
 
پا میخوری و جسم تو خون‌مرده می‌شود
از ضربه لگد تنت آزرده می‌شود
 
تا میخوری زمین بدنت تیر میکشد
بال و پرت ز پر زدنت تیر میکشد
تا ناله میزنی دهنت تیر میکشد
مثل سرت سر حسنت تیر میکشد
 
سرگیجه ای شدید بلای تو میشود
تا که حسن دوباره عصای تو میشود
 
تب میکنی و مثل تو سهم تنم تب است
باور بکن که کاسه ی صبرم لبالب است
روز علی همیشه ازین غصه ها شب است
صورت‌کبود بعدی این خانه زینب است
 
پای برهنه تا که به گودال میرود
هی تازیانه میخورد از حال میرود
 
مثل تو چادرش ز سرش باز میشود
یک کوچه لحظه گذرش باز میشود
به محض اینکه بال و پرش باز میشود
شلاق های دور و برش باز میشود
 
حس میکنم که مثل تو از غصه تا شده
نقش زمین ز سیلی چپ دست ها شده
حسن لطفی
حسن لطفیماجرای کوچه (فدک) حضرت زهرا (سلام الله علیها)
بادِ سردی آمد و برگ و برش را جمع کرد
پُر شد از پاییز تا کوچه ، پرش را جمع کرد
 
ابرِ تاریکی رسید و کوچه را تاریک کرد
غم وزید و شادمانی دفترش را جمع کرد
 
شادیِ یک کودکِ زیبا چرا کوتاه بود؟
غم زد آتش بر دلش خاکسترش را جمع کرد
 
تکیه‌گاهِ مرتضی را دید از مسجد که رفت
نانجیبی لب گزید و لشکرش را جمع کرد
 
گِرد او اوباش بودند و برایش بس نبود
از حرامی اولش تا آخرش را جمع کرد
 
وای ناموسِ علی را پیشِ راهش تا که دید
در دلِ خود کینه‌های همسرش را جمع کرد
 
کاش می‌شد که حسن هم قَدِ مادر بود کاش
رویِ پا برخاست چشمان تَرش را جمع کرد
 
یک صدا آمد… صدای سیلی و دیوار بود
چشم وا کرد… از زمین نیلوفرش را جمع کرد
 
تا که او را زد علی درخانه‌اش بر خاک خورد
تا که نامحرم نبید مادرش را جمع کرد
 
آه بر خاکِ زمین یک گوشواره پخش شد
وای از زیر قدمها چادرش را جمع کرد
 
یک پسر در کربلا هم پیشِ بابایش نشست
عاقبت روی حصیری پیکرش را جمع کرد
 
پیکرش اینجا و سر بازیچه‌ی سرنیزه‌ها
بارها عمه کتک خورد و سرش را جمع کرد
 
آنقدر سرنیزه خورده بود و خنجرهای کُند
دخترش تا دیدش اول حنجرش را جمع کرد…