سید پوریا هاشمی

از جگر سوختگان آهِ شرربار ببین

بازگشت
از جگر سوختگان آهِ شرربار ببین
خیز از طوس و بیا حال مرا زار ببین
 
کاش می‌شد که دل سیر تماشات کنم
یار گمگشته! تو برگردی و پیدات کنم
 
چقدَر کوه و کمر را پی تو آمده‌ام
به تمنای رُخت ناله‌ی هجران زده‌ام 
 
چندماه است که آوارگی اقبال من است
چادر خاکی من شاهد احوال من است
 
منِ معصومه کجا رنج بیابان گردی؟!
کاش یک‌بار به این خسته نظر می‌کردی 
 
خبری باد صبا از تو نیاورد آخر
دست تقدیر مرا راهی قم کرد آخر 
 
پیِ تکریمِ منِ پرده نشینِ بدحال
سربه زیر آمده بودند همه استقبال 
 
سر هر کوچه که رفتیم سلامم کردند
مثل پروانه همه دور و برم می‌گردند 
 
دور بودم همه جا از نظر بیگانه
خانه‌ام خانه‌ی نور است؛ نه یک ویرانه 
 
گریه کردیم ولی حین مناجات فقط
کوچه رفتیم ولی کوچه‌ی سادات فقط 
 
کاش بودی که ببینی چقدر تب کردم
من در این شهر فقط گریه به زینب کردم 
 
کاش می‌شد بنویسند دروغ است دروغ... 
رفتن عمه‌ی ما بر سر بازار شلوغ 
 
چه کسی داشت گمان از سر ایوان بلند... 
عده ای بی سر و پا سنگ به زینب بزنند!
 
فکر کن‌ دور نوامیس خدا معرکه بود
فکر کن چادر ناموس خدا دست که بود؟!
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت
این شعر صوت داردلمس کنید و صوت‌ها را ببینید