حسن لطفی

هشتمین روزِ تب و ناله‌ی جان فرسایت

بازگشت
هشتمین روزِ تب و ناله‌ی جان فرسایت
آه از این زهر، از این زهرِ توان فرسایت
 
هشتمین روزِ ربیع است و خزان پُر شده است
هشت روز است از این داغ، جهان پُر شده است
 
شد جگر سوزترین روضه‌ی پایانی تو
قطره‌های عرق گرم به پیشانی تو
 
شده خورشید پریشانِ غروبت امشب
با تو شد سامره گریان غروبت امشب
 
آب شد از نفست حضرت نرگس آقا
رحم کن بر دل بی‌ طاقت نرگس آقا
 
این پرستار از این حال کباب است ببین
از تبت سوخته مانند رُباب است ببین
 
نرگس از این غمِ جانسوز نمیرد چه‌کند
قبلِ جان دادنت امروز نمیرد چه‌کند
 
گرچه خون بود جگر، طشت نیاورد کسی
همسرت بود اگر طشت نیاورد کسی
 
فاطمه آمد و یاد حسن اُفتاد حسن
داد از داغ حسن داد زِ بیداد، حسن
 
آه از آن روضه که چون زخمِ گلو بود بگو
از غریبی که زنش قاتل او بود بگو
 
گرچه از زهر در این چند نفس آب شدی
پسرت شکر سرت آمد و سیراب شدی
 
پاره‌های جگری با غم تو می‌گرید
پنج‌ساله پسری با غم تو می‌گرید
 
روز هشتم نفس گرم تو مهمانش بود
لحظه‌ی آخر و چشم تو به چشمانش بود
 
کار برعکس نشد تا به سر او بروی
که سراغ بدن مختصر او بروی
 
بی نفس پیش پسر داد کشیدن سخت است
نیزه از سینه‌ی اولاد کشیدن سخت است
 
حال تو شکر که با خنده نپرسید کسی
به همه رو نزدی بر تو نخندید کسی
 
آب هنگام تبت بود ولی چکمه نبود
ظرف آبی به لبت بود ولی چکمه نبود
 
نیزه‌ای روی گلوی تو جسارت که نکرد
هرچه که داشته‌ای حرمله غارت که نکرد
 
بی‌رمق بر قدمت نیستی آقا صد شکر
نگران حرمت نیستی آقا صد شکر
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت