هادی ملک پور

میان خطبه تو را روی دست بالا برد

بازگشت
میان خطبه تو را روی دست بالا برد
چقدر ولوله در لشگر عدو انداخت
 
تو تشنه بودی و بابا فقط برای خدا
به قوم سنگدل رو سیاه رو انداخت
 
تو تشنه بودی و این خشکی لبت همه را
به یاد علقمه و قصه‌ی عمو انداخت
 
همان که از صف دشمن جلوتر آمده بود
چرا نگاه به باریکیِ گلو انداخت؟
 
نشست و... تیر میان کمان گرفت و کشید
نشست تیر و سرت را ز رو به رو انداخت
 
به تو حسین چه ناباورانه خیره شده
که بود غنچۀ او را زِ رنگ و بو انداخت؟
 
حسین خون علی  را به آسمان پاشید
سپس عبای خودش را به روی او انداخت
 
به پشت خیمه همین دفن‌کردنش بس بود 
به نیش نیزه عدو را به جستجو انداخت
 
خدا به گریه کنان تو آبرو بخشید
اگر چه آب...  خودش را از آبرو انداخت
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت