قاسم نعمتی

من بی دل آمدم که تو دلدار من شوی

بازگشت
من بی دل آمدم که تو دلدار من شوی
غمدیده آمدم که تو غمخوار من شوی
 
شادم که در حریم تو افتاده بار من
آیا شود ز لطف، خریدار من شوی؟
 
خود را ز راه دور کشاندم به کوی تو
دلخسته آمدم که مددکار من شوی
 
هر طور راحتی، بزن، اما نمی‌روم
این بار آمدم که فقط یار من شوی
 
من ورشکستۀ گنهم، می‌شود شبی
یوسف شوی و گرمی ‌بازار من شوی؟
 
عمرم به باد رفته، به داد دلم برس
من آمدم که مونس من یار من شوی
 
آقایی‌ام همیشه ز سلطانی شماست
یک عمر نوکرم که تو سالار من شوی
 
خوانم میان صحن تو تا روضۀ حسین
گویا که از وفا تو گرفتار من شوی
 
پیچیده باز در حرم تو صدای من
دست شماست روزی کرب و بلای من
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت