عرشیان بوسه که دادند به رویش با هم
دل سپردند سر طرهی مویش با هم
طفل ششماههی این قوم، کلیم الله است
طور دیدند در انوار گلویش با هم
با تلظّیِ لبش نادعلی میخوانند
اهل عرفان همه دلدادهی هویش با هم
کعبه دور سر گهوارهی او میگردد
زمزم و نیل دو تا حاجی کویش با هم
معنی نازک از آن حنجره برداشتهاند
شعرها تشنهی یک جرعه سبویش با هم
خون دویدهست چرا بر لب طفل معصوم؟
همه از خیمه دویدند به سویش با هم
خون عرش است که بر شانهی شاهنشاه است
طفلِ در زیر عبا، جان حجاب الله است
::
آه ای بغض گلوگیر تو در حنجر آب
نحر کردند تو را تشنه چرا در برِ آب؟
گوش تا گوش بهشت است پریشان شده است
گوش تا گوش گلویت غم سر تاسر آب
عرشِ خود را به روی آب بنا کرد خدا
ربّ آب است رباب و تو شدی سرور آب
روضه خوان لب تو ماهی هر دریا شد
شد تلظیِّ لبت مرثیهی منبر آب
حوریان زخم گلو را به لطافت بستند
مرهم زخم تو تنها شده چشم تر آب
پیکرت را پدرت بر پدر خاک سپرد؟
یا به آغوش کشیده است تو را مادر آب؟
بر سر نیزه عزیز دلم آرام بخواب
میسپردند تو را کاش به آغوش رباب


