مجتبی خرسندی

شوقی نمانده در دل ما جز هوای دوست

بازگشت
شوقی نمانده در دل ما جز هوای دوست
بار سفر ببند، خراسانم آرزوست...
 
من رعیتی دهاتی‌ام و دورم از حرم
صحن‌وسرای حضرت سلطانم آرزوست
 
دلتنگ روی حضرت خورشید در شبم
کُنج حیاط، دیدن ایوانم آرزوست
 
از چشمه‌های روشن اذکار مختلف
در این حریم ذکر "رضا جان"م آرزوست
 
مست است هرکه آمده یک‌بار در حرم
مستی در این حریم دوچندانم آرزوست
 
گفت: از مقام شوق چه‌می‌دانی ای رفیق؟
گفتم: رفیق آنچه نمی‌دانم، آرزوست...!
 
لطف عیان ایزد منّان تویی و من
لطف عیان ایزد منّانم آرزوست
 
بی‌برگ‌وبر درختم و در خواب غفلتم
پایان فصل سرد زمستانم آرزوست
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت