وحید قاسمی

شناخت چشم تر عمه این حوالی را

بازگشت
شناخت چشم تر عمه این حوالی را
شناخت تک تک این قوم لا ابالی را
 
چقدر خون جگر خورد مرتضی شبها
ز یادشان ببرد سفره های خالی را
 
هنوز عمه برایم به گریه می گوید
حکایت تو و آن فصل خشکسالی را
 
نمی شود که دگر سمت معجرش نروی؟
به باد گفته ام این جمله ی سئوالی را
 
عطش به جای خودش،کعب نی به جای خودش
شکسته سنگ ملامت دل سفالی را
 
دلم برای رباب حزینه می سوزد
گرفته در بغلش کودک خیالی را
 
شبیه مادرتان زخمی ام،زمین گیرم
بگو چه چاره نمایم شکسته بالی را؟
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت
این شعر صوت داردلمس کنید و صوت‌ها را ببینید