قاسم نعمتی

با همان عمر ِکَمَم دست ستم بد تا کرد

بازگشت
با همان عمر ِکَمَم دست ستم بد تا کرد
موقع قد کشی ام بود که پشتم تا کرد
 
دورهایت زدی و نوبت ما شد امشب
چشم کم سوی مرا دیدن تو بینا کرد
 
لذتی دارد عجب بوسه ی دو لب تشنه
لب به لب خورد به هم زخم دو لب سر وا کرد
 
نوه ی فاطمه بودم سندش را دشمن
با کف پا به روی چادر من امضا کرد
 
همه ی صورت من قدر ِکفِ دستی نیست
دور از دیده ی تو عقده ی خود را وا کرد
 
عمو عباس کجا بود ببیند آن مرد
به سرم داد زد آنقدر مرا دعوا کرد
 
ناسزا گفت و به گریه دهنش را بستم
دشمنت را نفس فاطمی ام رسوا کرد
 
بی کفن دفن شدم ای پدر بی کفنم
داغ مجنون همه جا تازه غم لیلا کرد
 
دختر بی ادبی مسخره میکرد مرا
دو سه تا پارگی از روسری ام پیدا کرد
 
عمر یک ظرفِ ترک دار به ضربی بسته ست
عمه بر دست مرا برده و جابجا کرد
 
عمه هربار که با گریه بغل کرد مرا
یاد آن صورت نیلی شده ی زهرا کرد
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت
این شعر صوت داردلمس کنید و صوت‌ها را ببینید