فاطمه عارف نژاد

با درد‌ها همخانه‌ای، با گریه‌ها مأنوس

بازگشت
با درد‌ها همخانه‌ای، با گریه‌ها مأنوس
دنیا دلت را قرن‌ها رنجانده است، افسوس
 
هر شب هزاران کهکشان تا صبح می‌گریند
از غربتت در آن مزارستانِ بی‌فانوس
 
ابر آرزو دارد ببوسد خاک پایت را
باران نمی‌بارد مگر با نیت پابوس
 
راز کبوتر چیست با خاکی‌ضریح تو؟
دارد به توفیقش حسادت می‌کند طاووس
 
دریادلانه سفره می‌اندازی و خوانت
تا بی‌کران پهن است اقیانوس اقیانوس
 
دل‌دادهٔ خورشید تو کِی می‌شود تاریک؟
دل‌بستهٔ امید تو کِی می‌شود مأیوس؟
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت