مجتبی روشن روان

از سفر عاقبت سرت آمد

بازگشت
از سفرعاقبت سرت آمد
نوربرچشم دخترت آمد
 
شامیان طعنه ام دگر نزنید
پدرم از مسافرت آمد
 
عمه جان !خیزوخانه جاروکن
پدرمن،برادرت آمد
 
لحظه ی سربریدنت بابا!
باخودم گفتم آخرت آمد!
 
زیرخنجربه گوش خسته من
سوزآواز حنجرت آمد
 
یاد داری زناقه افتادم؟
خصم پشت سنگرت آمد
 
تازیانه بدست با چکمه
بهر آزار دخترت آمد
 
کس ندانست چه ها درآن دل شب
بریاس پاک و مطهرت آمد
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت