ابری کبود و نم نم چشمانِ بیقرار...
چون آسمان سامره دلتنگ و اشکبار...
دلگیر بود دیدن خورشید، پشت ابر
جانکاه بود دیدن آیینه در غبار
کی نور را به بند قفس میتوان کشید؟
تابیده آفتاب حقیقت چه آشکار!
افسوس تاب حُسن حَسن را نداشتند
نه یثرب و نه سامره، ای اُف به روزگار
خصمی که چشم دیدن خورشید را نداشت
با زهر کینه بر جگر او زده شرار
زندان و حبس و زهر؟ نیازی نبود! نه!
میکشت داغ غربتش او را در این حصار
میزد شراره بر جگرش شعلۀ عطش
آب از لبان تشنهٔ او بود شرمسار
با ظرف آب، پارۀ قلبش رسید و دید
برپاست بانگ اَلعَطَش از گوشه و کنار
افتاده بود مشک علمدار در یمین
بر خاک بود دست سپهدار در یسار
ناگاه آسمان و زمین تار و تیره شد
آمد ز خیمه بانگ عَلَیکُنَّ بِالفرار
در بین قتلگاه چه میدید آن غروب؟
«خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار»
از آن غروب چشم عزیزش به خون نشست
عمری «لَاَندُبَنَّکَ» بر لب، در اضطرار...
نه دیر نیست آمدن صبح انتقام
یک روز میرسد سحر شام انتظار
بر روی شانه بیرق خونخواهی حسین
در بین دست صاعقۀ عدل ذوالفقار






