رضا رسول زاده

آیینه ، آمدی سحری در خرابه ام

بازگشت
آیینه ، آمدی سحری در خرابه ام
خیلی شبیه روی تو شد روی من پدر
 
تو در تنور رفتی و موی تو کم شده
در بین شعله سوخته گیسوی من پدر
 
هنگام پبشواز سر تو به این سرا
من فکر یک عصا نکنم می خورم زمین
 
پایم شکسته است و کمی راه می روم
تکیه به بچه ها نکنم می خورم زمین
 
از بس دویده ام به بیابان به روی خار
پای سراسر آبله ام را نگاه کن
 
زنجیر ها به بازوی من جا گذاشتند
زخم سیاه سلسله ام را نگاه کن
 
دور و برم تصدق این شهر ریخته
در شام نان خشک زیاد است ای پدر
 
سنگین شده دو گوش من و صورتم کبود
دردآور است سیلی یک مست ای پدر
 
از سرفه های زخمی من خسته می شوند
اهل خرابه هر که نشیند کنار من
 
خیلی دلم شکست که با خنده دختری
آویخت توی گوش خودش گوشوار من
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت