آه که خم شد کمر مصطفی
از غم مرگ حسن مجتبی
ریخت چو در طشت حسن را جگر
پاره شد از غم جگر مرتضی
آه از آن دم که به گفتا حسن
با دل سوزان به حسین از وفا
من ز تو امروز جدا میشوم
این تو و این قاسم غم مبتلا
در بر او خلعت شادی بپوش
چون برسی در صف کرب و بلا
اذن ده او را که در آن دشت کین
بهر علی اکبرت آید فدا
خوش دل از آنم که شود پیکرش
زیر سم اسب ز غم توتیا
جودی محزون تو از این غم بریز
خون عوض اشک به صبح و مسا







