شام غمهاى من غمزده را آخر نیست
لالهاى همچو تن خونى من پرپر نیست
گوشۀ پلک گشا، صورت من خوب ببین
شک نکن دختر تو پیر شده، مادر نیست
یا که پاى سر تو جان دهم امشب بابا
یا به والله قسم دختر تو دختر نیست
کودکى سنگ زد و گوشۀ ابروم شکست
دیگر این ظرف ترک خورده چونان ساغر نیست
آنکه شمشیر کش است دستِ زخمى دارد
ضربۀ سیلىاش از ضرب لگد کمتر نیست
گیسوانم همه خیرات سر تو دادم
پنجهاى نیست که پیچیده به موى سر نیست
آن یهودى که ز خیبر به دلش بغضى بود
گفت این قافله که هست، اگر حیدر نیست
کاش همراه سرت رأس عمو مى آمد
تا نشانش بدهم بر سر من معجر نیست
چوبۀ محمل خونى شده شاهد باشد
دلى همچون دل زینب به حرم مضطر نیست
تا که بر خواهرم اظهار کنیزى کردند
کس نگفتا مگر او دختر پیغمبر نیست؟
گردنم درد گرفت بس که پى تو گشتم
ز سر نیزه سوارت سرى بالاتر نیست



