نا مشخص

سر تو رسیده امشب، شده وقت میهمانی

بازگشت
سر تو رسیده امشب، شده وقت میهمانی
چه عزیز میهمانی ، چه شکسته میزبانی
 
نفسی بیا و بنشین ، سخنی بگو و بشنو
که بدون تو چه خیری ، برسد به زندگانی ؟
 
غم و غصه سر رسیده ،سرت از سفر رسیده
که به گریه خواندمش من ، نه به دعوت زبانی
 
نه به دستِ خیزران و نه به آتش تنوری
بغلت گرفتم ای سر ، به خدا به مهربانی
 
غم دل روا نباشد ، که بگویم و برنجی
نظری به صورتم کن ، که ضمیر من بخوانی
 
بتکان غبار غربت ، به یتیمی ام نظر کن
که به یک نظر تو از دل غم و غصه می‌رهانی
 
خبر از پدر ندارم ، سر مهربان بیا و
خبرش بگو و جانم بستان به مژدگانی
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت