عبدالجواد جودی خراسانی

زینب به کوفه جا چو به دارالاماره کرد

بازگشت
زینب به کوفه جا چو به دارالاماره کرد
بی صبر شد چنان که به تن جامه پاره کرد
 
لب پر ز خنده دید به هر کس که بنگریست
کف پر خضاب دید به هر سو نظاره کرد
 
پوشید رخ ز موی پریشان و ز اشک و آه
گردون سیاه و خرمن مه پر ستاره کرد
 
ابن زیاد روی به زینب نمود و گفت
حرفی که رخنه ها بدل سنگ خاره کرد
 
دیری نماند تا ز غم کشتن حسین
منت خدای را که غمم زود چاره کرد
 
دیدی که تیغ شحنه ی قدرم چو شد بلند
نه رحم بر جوان و نه بر شیر خواره کرد
 
دیدی که دل شکسته تو را پای تخت من
حاضر زمانه با دف و چنگ و نقاره کرد
 
زینب چو رعد ناله ز دل برکشید و گفت
کای بی خبر ز حق تو ز باید کناره کرد
 
کشتی ز راه ظلم کسی را که از غمش
خیر النساء به خلد برین جامه پاره کرد
 
کشتی ز تیغ کینه کسی را که ذوالجلال
وصفش به آیه، آیه ی قرآن شماره کرد
 
پس آن لعین به خشم شد و از ره غضب
بر ظالمی به کشتن زینب اشاره کرد
 
یکباره چاک زد به گریبان سکینه گفت
آه و فغان که چرخ یتیمم دوباره کرد
 
«جودی» خموش باش که این آه آتشین
خرگاه مهر پر شرر از یک اشاره کرد