کاظم بهمنی

دختر لحظه ی غم بغض مرا می ماند

بازگشت
دختر لحظه ی غم بغض مرا می ماند
گرچه خود می شکند ناله رها می ماند
 
دختر لحظه ی غم «ساعت» عمرش خالیست
زود می ریزد و یک کوه بلا می ماند
 
دختر لحظه ی غم لحظه ی بعدش مرگ است
آن زمانی که فقط خاطره ها می ماند
 
شبی از قافله جا ماند و به مادر پیوست
به پدر می رسد و قافله جا می ماند
 
بعد او چون همه از یاد غمش ترسیدند
از مقاتل سندش گاه جدا می ماند
 
دختر لحظه ی غم این غزل کوچک و ناب
برگی از دفتر شعر است که تا می ماند
 
طرز عاشق شدنش را به کسی یاد نداد
دهن عشق از این حادثه وا می ماند
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت