حسن لطفی

تماشات می‌کنم با اشک اگه پلکای من واشه

بازگشت
تماشات می‌کنم با اشک اگه پلکای من واشه
تو با سر اومدی گفتی رقیه سختشه پاشه
 
دیگه چیزی نمونده که بگم خوشکل‌ترم اینطور
قشنگیِ قدَّ دختر به موهاشه به موهاشه
 
یتیما هِی کتک خوردن همه همبازیام مُردن
منم حالا و اون دختر که گوشوارم رو گوشاشه
 
تمومِ نون و خرماشون که سهم نیزه دارا شد
نشونم داد عمه گفت: که دنیا مال باباشه
 
از اون شب بینِ اون صحرا دوتا دندونم اُفتادن
نشه باز گُم بشم عمه دوباره زجر پیداشه
 
ندیدی پیش اون ناقه گرفت از مو بلندم کرد
آخه بچه نمی‌تونه سوار ناقه تنها شه
 
مگه من مُرده بودم که لباتو خیزرون بوسید
حالا می‌بوسمت اما اگه با تو لبی باشه
 
سرت شرط قُمارش بود شراب اما کنارش بود
که عمه داد می‌زد که بزن ما رو، بزن باشه
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت
این شعر صوت داردلمس کنید و صوت‌ها را ببینید