حسین رستمی

بین عشاق جهان تا کی سفر باشد بس است

بازگشت
بین عشاق جهان تا کی سفر باشد بس است
تا به کی لیلازمجنون بی خبر باشد بس است
 
جان لب هایی که بستی پلک هایت را مبند
سهم من از تو نگاهی هم اگر باشد بس است
 
نه غذا نه آب نه معجر نه مو نه پا نه کفش
گوشواره هم نمیخواهم پدر باشد بس است
 
عمه امری نیست دارم رفع زحمت میکنم
بودنم تا کی برایت دردسر باشد بس است
 
دیر شد بر خیز گفتم که به عمه گفته ام
یکنفر از رفتن من باخبر باشد بس است
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت