ناصر دودانگه
صفحه خواندن شعر

بر لب رجز نداشت ولی یکه‌تاز بود

بازگشت
بر لب رجز نداشت ولی یکه‌تاز بود
طفلی که سر نداشت ولی سرفراز بود
 
محتاج آب نیست که دریا گدای اوست
کوری چشم حرمله او بی‌نیاز بود
 
با دست بسته رفت ولی در تمام راه
دستان لطف او به روی خلق باز بود...
 
محراب او چه جای قشنگی‌ست، دست یار
بین قنوت رفت... شهید نماز بود
 
تیری طمع به بوسه گرفتن از او نمود
از بس گلوی نازک این طفل، ناز بود
 
با هلهله مشایعتش کرد حرمله...
ای کاش، نغمه‌ی سفرش دلنواز بود
 
راه رسیدنش به خدا را چه ساده کرد...
از فرصتی که داشت، چه خوب استفاده کرد
 
بر روی دست یار، سرش پیچ‌و‌تاب داشت
آبی نخورده بود، گلی که گلاب داشت...
 
پرسید مادرش که حسین اصغرم چه شد؟!!
بغضش شکست، کاش سؤالش جواب داشت
 
آمد برای بدرقه‌ی طفل تشنه‌اش
اشک خجالتی که نگاه رباب داشت
 
آب فرات قسمت لب‌های او نبود...
بیچاره مادرش چه امیدی به آب داشت
 
قبرش لحد نداشت، رباب آه می‌کشید
از زیر نعل رفتن او اضطراب داشت
 
خاک، آخرش امانت او را به نیزه داد
او غیر حرمله، گله‌ها از تراب داشت
 
بر نیزه‌ها سر پسرش را که دید گفت
طفلم چه می‌شد آه که یک جای خواب داشت
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت