ای خسرو بیسر ای باب گرامم
بردند ز کویت آخر سوی شامم
***در شام غریبان دادند مقامم
تلخ است از این جور از بهر تو کامم
صیاد قضا بود عمری به کمینم
تا خود به کدامین درگاه نشینم
***اکنون به یتیمی افکند اسیرم
کس نیست رساند پیش تو پیامم
بردار سر خویش از بهر نظاره
دوران به سکینه بسته ره چاره
***ریزد ز دو چشم اشک چو ستاره
کردند سفر را از جور حرامم
دوران ز غمت خاک آخر بسرم کرد
از سنگ عدالت بیبال و پرم کرد
***در وای غربت خوش دربدرم کرد
در گوشه محنت جا داد مدامم
بستی ز چه رو چشم از دختر زارت
ایجان و تن من بادا به نثارت
***کردند مرا دور از قرب جوارت
در کنج خرابه دادند مقامم
بگرفته ز بس شمر بر من ز ستم تنگ
شیون شده کارم چون مرغ شباهنگ
***لرزد دل دشمن سوزد جگر سنگ
از ناله صبحم از گریه شامم
بر آه و فغانم یک تن ندهد گوش
از جور سنان دل در سینه زند جوش
***سیلی زدنم شمر بنموده فراموش
کز آل رسولم وز نسل امامم
در قید یتیمی هر کس که اسیر است
اندر نظر خلق پیوسته حقیر است
***با پیک اجل گو زود آی که دیر است
شد زندگی دهر ای باب حرامم
اکنون که نمودند این قوم ز کینه
راست بسر نی ای مهر مدینه
***کی گوشه چشمی گاهی بسکینه
ای بدر منیرم ای ماه تمام
ای گروه یکتا ای درج کرامت
ای اختر تابان در برج امامت
***ای دادرس خلق در روز قیامت
شویاور (صامت) از هول قیامم






