ایهاالمظلوم
شعر و اشعار وفات حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و اله و سلم و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
مسعود اصلانی
مسعود اصلانیوفات حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
داغی اگر نبود که گریان نمی‌شدیم
 لطــفی اگــر نبود مسلمان نمی‌شدیم
یا ایّــهــا الــرّســول! بـدون دعـای تو
 از پیروان عترت و قرآن نمی‌شدیم
بی حب خاندان تو در خانه‌ی کرم
 جایــی نــداشتــیـم و مهمان نمی‌شدیم
ما امت توأیم و علی هم کنار توست
 آیینه‌ات نــبـــود، نــمایـان نمی‌شدیم
ما پای غربت نوه‌هایت نشسته‌ایم
 ور نه شـبــیــه نم‌نم باران نمی‌شدیم
 
هــم ناله‌های امشب مــولای امتیم
ما سـوگــوار رحلت بــابــای امتیـم
 
در جان مسلمین چــو آذر گــذاشتند
 بر جــان شیعــیــان دو برابر گـذاشتند
آه از نهـاد اهـل ولایت بــلــنــد شـد
 بر سینه تا که داغ پــیــمــبــر گذاشتند
آقای من! بــزرگ قبیله! ز داغ تو
 بر روی خاک عرصۀ محـشـر گذاشتند
هستی گریست تا نوه‌هایت رسیده و
 با گریه روی سینه‌ی تو سر گذاشتند
تو باغبــان امتی و جـــای اجـر تو
 یک شــاخه یاس را وسط در گـذاشتند
با رفتنت مصیبت زهرا شروع شد
 داغ پـسر به سینه‌ی مـادر گذاشتند
 
در کوچه‌ها غرور علی را کسی شکست
در کوچه بود فاطمه روی زمین نشست
نا مشخص
نا مشخصوفات حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
یا رسول الله ای آیینه ذات خدا
یا حبیب الله ای خیر البشر خیر الوری
 
حُسن خُلقت شهره در هفت آسمان و در زمین
من کجا و مدح تو یا رحمت للعالمین
 
در دوعالم مقتدای بوذر و سلمان تویی
این دو نه، بلکه امیر عالم امکان تویی
 
لحظه های استجابت را تو معنا کرده ای
پرچم عدل و عدالت را تو برپا کرده ای
 
تا نفس داریم و تا خورشید می تابد به خاک
با تولّای تو سرمستیم و بهرت سینه چاک
 
هر که منسوب تو گردد رنگ و بویش می دهند
در مقام قرب، عِزّ و آبرویش می دهند
 
شُکر ایزد اینکه ما از پیروانت گشته ایم
با دعای خیر تو از رهروانت گشته ایم
 
رفتی و داغ تو پشت رحمت دین را شکست
غصه های بی شماری بر دل کوثر نشست
 
هتک حرمت، خون دل، سربسته گویم ماجرا
درد پهلو، روی نیلی، غربت آل عبا
 
ما از این نامهربانی ها پریشان خاطریم
شِکوِه هامان را به سوی حجت الله می بریم
 
ای که با خون دلت پرورده ای اسلام را
با کتاب و عترت خود برده ای ابهام را
 
ما کنون یاری گر دین تو هستیم ای نبی
جان نا مقدار ما بادا به قربان ولی
 
مکتب نورانی تو دست ما افتاده است
امت تو با ولایت دست بیعت داده است
 
شیعه و سنی همه تحت لوای احمدیم
ماهمه دلدادگان آن رسول سرمدیم
 
رمز پیروزی یقینا وحدت و ایستادگیست
تفرقه ممنوع؛ اینک موقع همبستگیست
 
فاتح جنگیم و بیزاریم از خصم یهود
تا ابد بر روح تهرانی مقدم ها درود
 
فاتح و فتاح و خرمشهر و سجیلیم ما
در نبرد ابرهه طیرا ابابیلیم ما
 
وعده حقیم و پیروزیم بر خناس ها
این حرم دارد هزاران قاسم و عباس ها
 
گرچه از داغ عزیزان غرق آه و محنتیم
لیک ما هم چون سلامی جانفدای ملتیم
 
گوشمان همواره بر فرمایشات نائب است
وقت مرگ و وقت تدفین رژیم غاصب است
حسن لطفی
حسن لطفیوفات حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
برخیز از بستر بیا پیغمبری کن
برخیز و زهرا را بجایت بستری کن
 
برخیز از بستر که غم با ما نماند
برخیز باباجان علی تنها نماند
 
در بسترت اُفتادی و فریاد کردم
بابا مخواه امروز دشمن شاد گردم
 
آهی کشیدم پیشِ تو جبریل اُفتاد
نالیدم از حال تو میکائیل اُفتاد
 
دستم به رویت خورد خیلی داغ بودی
خیلی برای محسنم مشتقاق بودی
 
کمتر تقلا کن نیافتم در کنارت
این چشم را وا کن نیافتم در کنارت
 
جان حُسینت باز هم مهمان ما باش
پیشِ علی در شهر سنگربان ما باش
 
کمتر بخوان روضه حسینِ بی کفن را
نگذاشتی بردارم از سینه حسن را
 
ما گِرد تو گریان و دلشادند جمعی
جمعی دو رو و  در پِیِ بادند جمعی
 
جمعی منافق رأیِ مردم جمع کردند
در خانه هیزم روی هیزم جمع کردند
 
بابا وصیت کن به منزل‌های این شهر
بعد تو ای وای از ارازل‌های این شهر
 
بابا وصیت کن سفارش کن برایم
از کوچه‌های تنگ خواهش کن برایم
 
خیلی سفارش کُن به در بر چوب ، مسمار
بابا سفارش کن مرا بر سنگِ دیوار
 
تا مادری در پیش طفلانش نیافتد
آتش به جانِ بیت‌الاحزانش نیافتد
 
در را سفارش کن به رویم در نکوبند
مسمار را  بر بارِ نیلوفر نکوبند
 
از خانه تا مسجد نگردانند ما را
بابا وصیت کن نسوزانند ما را
محمود ژولیده
محمود ژولیدهوفات حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
هنوز ای پدرجان تنت بر زمین است
میان سقیفه سخن اینچنین است
که از قومِ ما رهبرِ مسلمین است
 
نه از خانه ی وحی رهبر گزینیم
که خود، جانشینِ پیمبر گزینیم
 
ببین چیست، بعد از تو مزد رسالت
ز خودکامگان منحرف شد خلافت
رها شد ولایت، رها شد امامت
 
ز خط نفاق اینچنین شیطنت شد
بجای عدالت، عیان سلطنت شد
 
پس از تو ز عصمت نمانده نشانی
ز قرآن و عترت نمانده نشانی
ز احکامِ دینت نمانده نشانی
 
به دلهای امت نمانده ترحم
به لبهای زهرا نمانده تبسم
 
نه در غم، خدا را توکل نمایند
نه فرمانِ ما را تحمل نمایند
به تخریب و آتش توسل نمایند
 
ببین چادر خاکی اَم را پدرجان
نگاهی، دلِ شاکی اَم را پدرجان
 
فراق تو از سینه آتش فشانده
غمی سخت بر جانِ زهرا نشانده
علی را به خانه نشینی کشانده
 
چه داغِ عظیمی به زهرا رسیده
چه ارثِ غریبی به مولا رسیده
 
نه تنها به کوچه بمن راه بستند
که حرمت ز ناموس حیدر شکستند
همه عهد و پیمان پس از تو گسستند
 
در خانه‌ی تو به آتش کشیدید
به رخسار زهرای تو خش کشیدند
 
فدک را ز دستانِ زهرا ربودند
رهِ دشمنی را به سیلی گشودند
هجومِ بدی بر حریمت نمودند
 
ز روی تنِ خسته ام رد شدند و
تماشاچیان نیز مرتد شدند و
 
نه مانده سلامت دگر روی زهرا
نه دنده، نه سینه، نه پهلوی زهرا
نه در عافیت مانده بازوی زهرا
 
چگویم که بارم زمین ماند بابا
که ثلثی ز نسلم چنین ماند بابا
 
ترا خواندم آندم به قلب غمینی
علی را بخواندم به صوت حزینی
زدم ناله از درد، فضه خذینی
 
بیا محسنم را ز مسمار کشتند
ترا گوئی آنان، دگر بار کشتند
 
زدم دست و پا من اگر زیر این در
حسینم زنَد دست و پا زیر خنجر
ز سمِ ستوران شود لِه مکرر
 
سرِ او به نیزه، سوی شام عازم
اسیری رود زینبم بی محارم
حسن لطفی
حسن لطفیوفات حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
وقتی که دردهایت آرامشم بهم زد
رفتی و بی تو داغت تقدیر را رقم زد
رفتی خوشی پس از تو نامِ مرا قلم زد
 
در شامِ شک و شبهه تابانده‌ای یقین را
نوری و نور کردی تاریکیِ زمین را
اَبری و آب دادی این خشک سرزمین را
 
از اول قیامت تا آخرین دقایق
ماندی و ساختی با نامردمی منافق
ماندی که تا بسازی این چند مرد عاشق
 
کارِ علیست کارَت کارِ تو کارِ حیدر
هشتادوچار غزوه شد کارزارِ حیدر
دینِ تو زد جوانه با ذوالفقارِ حیدر
 
با التهاب ماندی با اضطراب رفتی
با درد پاشدی و با درد خواب رفتی
دیدم میانِ بستر بابا چه آب رفتی
 
ماییم و هیچکس نیست لبخندِ شهر پیداست
دیدم که در نگاهت با درد صبر پیداست
اما به پیکر تو آثار زهر پیداست
 
گفتم دعا بفرما حکمِ قضا بگردان
گفتم بمان و غم را از مرتضی بگردان
“هجران بلای ما شد یارب بلا بگردان”
 
تب داشتی و می‌برد این تب توانِ من را
دیدم به روی سینه داری دو جانِ من را
خوابانده‌ای حسین و چسبانده‌ای حسن را
 
گفتی به انتظارت هستند این جماعت
دارند خنجرِ کین در آستین جماعت
تا پشتِ در بیایند تا آخرین جماعت
 
با پنجه‌های لرزان دستت نوازشم کرد
تا با علی بمانم چشمت سفارشم کرد
تا پایِ او بسوزم با اشک خواهشم کرد
 
گفتی به پشت او باش من پیش روش رفتم
دشمن به پشت در بود من روبروش رفتم
آنقدر زخم خوردم تا که زِ هوش رفتم
 
آتش به خانه می‌زد آتش زبانه می‌زد
آن یک به بازویم زد این یک به شانه می‌زد
او با قلاف شمشیر این تازیانه می‌زد
مهدی رحیمی زمستان
مهدی رحیمی زمستانوفات حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
به استقبال زلفت می رود باد صبا هر صبح
نفس می گیرد از خاک کف پایت هوا هر صبح
 
برای دیدن آثار باقی مانده ات خورشید؛
ز مشرق می زند با نورهایش دست و پا هرصبح
 
به این خاطر که چشم از گنبد خضرا نمی گیرد
نماز مغربش را ماه می خواند قضا هر صبح
 
دلیل اول لولاک و عشق آخر افلاک!
جهان را می کند آغاز با نامت خدا هر صبح
 
به سمت مَضجع نورانی ات با عشق می گردد
سلامی می دهد سمت مدینه کربلا هر صبح
 
می آید پنجره فولاد با اعوان و انصارش
که اول خود بگیرد از وجود تو شفا هر صبح
 
هزار و چارصد سال از زمانت رفته، می جوشد؛
چه عطر مستی از خمیازه ی غار حرا هر صبح
 
تمام شب از این تغییر استغفار می کردم
دوباره با خدا نام تو می شد جا به جا هر صبح
 
محمد تا که باشد آخر هر جمله ای حتی؛
عقب می افتد الّلهُمَّ از صَلِّ عَلَیٰ هر صبح
 
اگر که پشت بر قبله ست می خواهد کند تعظیم
به عُشاق تو قبل از هرکسی ایوان طلا هر صبح
نا مشخص
نا مشخصوفات حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
ای مقتدایِ مرتضی و حضرتِ زهرا
باید چگونه گفت از تو سید بطحاء؟
صحرا شده مجنونِ تو، دلداداه‌ات دریا
بالاتر از تو نیست اصلا در همه دنیا
 
تو رحمهُ لِلعالمینی یا رسول الله
تو مایه‌یِ فخرِ زمینی یا رسول الله
 
در مهربانی، مهربانِ مهربان‌هایی
تنها نه اینجا تو امامِ آسِمان‌هایی
در مبحث اخلاق هم نُقلِ دهان‌هایی
تو ماوَرای فکر و توصیف و بیان‌هایی
 
پیغمبرِ دل‌ها و آقای قلوبی تو
یا با زبانِ خود بگویم که: چه خوبی تو
 
سلمان، ابوذر، حمزه و عمار اصحابَت
پیغمبران همواره مست باده‌ی نابَت
تنها نه عرش و فرش، لاهوت است بی‌تابَت
عالم فدایِ جانمازِ بینِ محرابَت
 
بردی قرار از قلب عالم یا اباالزهرا
تو آمدی تا که بگویی از علی تنها
 
گفتی به مردم بارها راه سعادت را
راهِ نجات و راهِ پیروزیِ امت را
گفتی نمی‌بیند بلاهایِ قیامت را
هرکس اطاعت میکند قرآن و عترت را
 
اما چه شد با عترتت؟ جز ناجوانمردی
رفتی، چه ها کردند جایِ عرضِ هم دردی
 
سربسته می‌گویم که بعد از تو جگر خون شد
بی احترامی به علی در حکمِ قانون شد
زهرای مرضیه پریشان حال و محزون شد
چه ظلم‌هایی که به این مظلومه خاتون شد
 
تنها زمین نه در غمش عرش خدا می‌سوخت
زهرا در آتش مانده بود و مرتضی می‌سوخت
علی اکبر لطیفیان
علی اکبر لطیفیانوفات حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
شَصت و سه سال زندگی ات، مهربان گذشت
با کیسه های وَصله ایِ آب و نان گذشت
 
شَصت و سه سال زندگی ات بین کوچه ها
در بنده یِ خدا شدن این و آن گذشت
 
گاهی میان دورترین خانه­ یِ زمین
گاهی میان دورترین آسمان گذشت
 
گاهی کنارِ سفره یِ بیوه زنان شهر
گاهی کنارِ خاطره یِ کودکان گذشت
 
وقتِ نزول، حضرتِ خاکی نشین شدی
وقت صعود ردّ تو از بی کران گذشت
 
آن روزها که شعب ابی طالبی شدی
ایام درد بود ولی همچنان گذشت
 
ای آن که زندگی تو خرج نجات شد
ای آن که زندگی تو با مردمان گذشت
 
برگرد رنج و درد بشر را نگاه کن
این زندگیِ سرد بشر را نگاه کن
 
یک عده ای به عشق تو دور از وطن شدند
یک عده ای ندیده اویس قرن شدند
 
از خانواده اَم همه عَبدُاللَهِ شما
از خانواده ات همه آقای من شدند
 
تو پیر خانواده بزرگ قبیله ای
محصولِ زندگیِ تو پنج تن شدند
 
یک عده زینب و علی و فاطمه شدند
یک عده ای حسین شدند و حسن شدند
 
بعد از تو دختر تو و زینب کنار هم
مشغولِ کار بافتن پیرُهَن شدند
 
یک عده بچه های تو پاره جگر ولی
یک عده بچه های تو پاره بدن شدند
 
این کشته ها تمام جگر گوشه یِ تواند
یا ایها الرّسول ببین بی کفن شدند
 
«یا مصطفاه» این تن پامال را ببین
این کشته یِ فتاده به گودال را ببین