ایهاالمظلوم
شعر و اشعار معراج حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و اله و سلم و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمعراج حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
جان روان جانب جانان شد و نامد خبرش 
دل در اندیشه که آید چه در آن‌جا به سرش
 
روح را قوت روان‌بخش و بجو قوت ازو 
کو همائیست که افلاک بود زیر پرش
 
فانی حق شو و از حق به جز از حق مطلب 
کو نهالیست که باقی است همیشه ثمرش
 
به قضا و قدر این‌قدر رضا ده جان را 
که توان بود تحکم به قضا و قدرش
 
ز آتش عشق چنان مزرع هستی می‌سوز
که نماند اثر از برگ و بر و خشک و ترش
 
تن مپرور ز خور و خواب چو دیگر حیوان 
که نبینی بجز از بار کشیدن هنرش
 
پای ما لنگ و ره پرخطر و منزل دور 
خضر این راه رهاند مگر از این خطرش
 
صدف دیده در بار چنان صاف نمای 
که چو بشکست فرومایه نباشد گهرش
 
جسم را مرکب آن راکب فرخنده نمای 
که به یک گام بیفتد به دو گیتی گذرش
 
جسم را روح مجرد کن اگر مرد رهی 
تا که با جان بتوانی بکنی همسفرش
 
طالبی گر به چنین مرتبه شو طالب آن 
کز ازل خوانده خداوند به هر قوم سرش
 
آن‌که اندر شب معراج خداوندش خواند 
به مقامی که نماندی ز خودیت اثرش
 
جان فدای تن پاکش که ز خیل ملکوت 
جان همی بود که می‌ریخت بهر رهگذرش
نا مشخص
نا مشخصمعراج حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
ندایی در فضا پیچید ناگه
چو صوت آشنایش کرد آگه
 
بلی این بانک یار دلنواز است
سفیر کردگار بی نیاز است
 
بلی این صوت جبریل امین است
امین وحی رب العالمین است
 
نوای دلنشین جبرئیل است
مرا در راه دین یار و دلیل است
 
ولی آهنگ این بانگ الهی
بشارت می دهد دل را به راهی
 
چو جَست از جا، قدم بنهاد بیرون
برون را از ملائک دید مشحون
 
شبی روشن تر از روز منوّر
ملک صف بسته درهر سوی معبر
 
ندای یا رسول الله تقدّم
طنین افکنده در پهنای عالم
 
ز هر جانب همی آید ندایی
ز هر بانگی، نوای مرحبایی
 
وضویی کرد و عازم شد به میدان
ملائک در مسیرش مدح گویان
 
که مهمان خدایی یا محمد
جهان را مقتدایی یا محمد
 
به فوق عرش می خواند خدایت
ملائک در قدوم مرحبایت
 
در آن دم جبرئیلش داد پیغام
که بر عرش برین باید نهی گام
 
به «سُبحانَ الّذی اَسری» نظر کن
ز نُه افلاک بالا هم گذر کن
 
به معراج تعالی رو بیاور
ز محدودات و امکانات بگذر
 
به آنی از حرم تا بیت اَقصی
نوردید آن بُراقش، برق آسا
 
تمام انبیا در انتظارش
ملائک صف کشیده در گذارش
 
ز سدره تا به قافِ قربِ اَدنا
عروجش بود با نور تَدَلّی
نا مشخص
نا مشخصمعراج حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
یک شبی در تاخت جبریل امین
گفت ای محبوب رب العالمین
 
صد جهان جان منتظر بنشسته اند
در گشاده دل به تو در بسته اند
 
هفت طارم را ز دیدارت حیات
تا بر آیی زین رواق شش جهات
 
انبیا را دیده ها روشن کنی
قدسیان را جان ها گلشن کنی
 
اول آدم را که طفل پیرزاد
برگرفت از خاک و لطفش شیر داد
 
بود آدم بی پدر بی مادری
او بپروردش زهی جان پروری
 
حلهٔ پوشیدش از عریان خویش
چیست عریان یعنی از ایمان خویش
 
اولش اسما همه تعلیم داد
وز مسمی آخرش تعظیم داد
 
بعد از آن در صدر شد تدریس را
درس ما اوحی بگفت ادریس را
 
در مصیبت نوح را تصدیق کرد
نوحهٔ شوق حقش تعلیق کرد
 
روی از آنجا سوی ابراهیم داد
صد سبق از خلتش تعلیم داد
 
در عقب یعقوب را درمانش داد
درد دین را کلبهٔ احزانش داد
 
سوی یوسف رفت هم سیر فلک
وز ملاحت کرد حسنش خوش نمک
 
سوی اسماعیل شد جانیش داد
کشته بود از عشق قربانیش داد
 
کار موسی را بسی غورش نمود
برتر از صد طور صد طورش نمود
 
از نبی داود را صد راز گفت
سر مکنون زبورش باز گفت
 
پس سلیمان را در آن سلطان سری
داد در شاهی فقر انگشتری
 
کرد ایوب نبی را نو محل
ملک کرمان با بهشتش زد بدل
 
رهبر یونس شد از ماهی به ماه
کردش از مه تا به ماهی پادشاه
 
تشنهٔ او بود خضر پاک ذات
بر لبش زد قطرهٔ آب حیات
 
چون سر بریدهٔ یحیی بدید
با حسین خویش در سلکش کشید
 
سوی عیسی آمد و مفتیش کرد
در هدایت تا ابد مهدیش کرد
 
دو کمان قاب قوسین ای عجب
در هم افکندند از صدق و طلب
 
چون چنین عقدیش حاصل شد ز دوست
قول و فعلش جمله قول و فعل اوست
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیمعراج حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
در شب معراج هادی سبل
خواجه امکان محمد(ص) عقل کل
 
دید اندر آسمان پنجمین
شکل زیبای امیرالمومنین(ع)
 
گفت یا جبریل تصویر چیست
این گرامی صورت زیبای کیست
 
عرض کرد ای باعث کون و مکان
آرزو کردند اهل آسمان
 
تا کنند آئینه دل منجلی
از نگاه ماه رخسار علی
 
نزد ایزد با تمنای تمام
بر زمین سودند روی احترام
 
کای پدید آرَنده بالا و پست
از تو در هستی هویدا هر چه هست
 
شد بنی‌آدم ز لطف کردگار
در زمین از وصل حیدر کامکار
 
با علی هستند دایم روبرو
شادکام از لذت دیدار او
 
از پی درک حضور بوتراب
«ربنا با لیتناکنا تراب»
 
کام ما را هم روا کن ای خدا
از پی درک حضور مرتضی
 
پس اجابت کرد خلاق ملک
دعوت خیل ملک را در فلک
 
یعنی از انواع قدس خویشتن
صورتی آراست حی ذوالمنن
 
برد صنعتها در آن صورت به کار
آفرین بر صورت صورت نگار
 
شد دگر خیل ملایک و امطاف
صورت حیدر به هنگام طواف
 
یافت تسکین قلب سکان سما
سال‌ها از صورت شیر خدا
 
تا به سجده این ملجم زد ز کین
تیغ بر فرق امام المتقین
 
در زمین چون شیر حق را سر شکافت
در فلک هم تارک حیدر شکافت
 
زین سبب شد کز خروش و ولو برای او
شد زمین و آسمان در ولو برای او
 
جبرئیل از عرش در داد این ندا
«هدمت والله ارکان الهدی»
 
آه از آن ساعت که بی‌تاب و توان
شد علی در خانه از مسجد روان
 
آه کلثوم جگر خون سرکشید
زینب از سر در حرم معجر کشید
 
خون‌چکان شد مجتبی از هر دو عین
شد به دامان اشگ گلگون حسین
 
دیده بگشود آن امام ممتحن
بهر تسکین حرم از مرد و زن
 
با حسن گفت ای مرا نور بصر
آن زمان کن گریه ای جان پدر
 
کز شرار زهر سوزد پیکرت
او فتد لخت جگر اندر برت
 
یا حسین گفت ای شه گلگون قبا
گریه کن اندر زمین کربلا
 
آن زمان کز قوم کوفی هر طرف
می‌زند بی‌حد پی قتل تو صف
 
اینقدر خواهی نمودن العطش
تا ز بی‌آبی کنی هر لحظه غش
 
طاقتت از مرگ قاسم کم شود
از غم عباس پشتت خم شود
 
بر گلوی اصغر، آن طفل صغیر
جای شیر آید ز میدان نوک تیر
 
می‌برد از چشم حق بین تو نور
داغ اکبر تا صف یوم النشور
 
عاقبت گردد سرت ای ارجمند
برسنان کوفیان یک نی بلند
 
عارضت چون آفتاب انوری
در تنور آخر شود خاکستری
 
پس به زینب گفت کای بی‌صبر و تاب
گریه کن در رفتن شام خراب
 
گریه کن روزی که در بازار شام
می‌برندت پیش چشم خاص و عام
 
داغ من کرد از جهالت ناامید
پس چه خواهی کرد در بزم یزید
 
آن زمان دندان بنه اندر جگر
کز جفا بینی یزید بد سیر
 
می‌زند از قهر چوب خیرزان
بر لب شاهنشه لب تشنه‌گان
 
نیست یارای نوشتن خامه را
مختصر کن (صامت) این هنگامه را
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیمعراج حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
روایتست که ختم رسل شب معراج
چو از تقریب ایزد نهاد بر سر تاج
 
به بحر وحدت یکتا چنان شد احمد غرق
که غیر میم احد را نماند ز احمد فرق
 
پس از افاضه فیض حضور و قرب وصول
که کرد قوس صعودش به سوی خاک نزول
 
در آسمان چهارم ز فلک او ادنی
رسید چون مه افلاک لیله الاسری
 
جناب موسی عمران به تهنیت بگشاد
لب مبارک خود از پی مبارک باد
 
سئوال کرد که ای رهسپار عرش عظیم
چه کرد با تو ز الطاف کردگار کریم
 
جواب داد که بر من خدای پاک و دود
ز مرحمت در احسان و بذل وجود گشود
 
قرار داد که پنجاه وقت بهر نیاز
کنند هر شب و روز امتم ادای نماز
 
کلیم گفت که ای برج اختر رفعت
به امت تو نمی‌باشد آنقدر طاقت
 
به سوی حق پی تخفیف حال رجعت کن
برای امت خود از خدا شفاعت کن
 
چهار با نبی نزد حضرت یکتا
نمود روی شفاعت به خواهش موسی
 
به آن جناب بهر نوبت از خدای مجید
نوید بخشش و تخفیف و فیض و لطف رسید
 
برای خواهش احمد نماز آخر کار
به پنج وقت ز پنجاه وقت یافت فرار
 
نمود در ره امت تحمل زحمت
که تا کنند تلافی به عترتش امت
 
ولی به ماریه از لشکر عبید زیاد
کسی به سبط نبی مهلت نماز نداد
 
طلب نمود حسینش چو روز عاشورا
پی نماز امان از جماعت اعدا
 
جواب داد لعینی از آن گروه جهود
که ای حسین نماز تو کی بود مقبول
 
دو تن ز یاور و انصار سبط پیمبر
به پیش تیر بلا جان خود نمود سپر
 
به خاک کرد تیمم امیر ملک حجاز
ز قحط آب به جای وضو برای نماز
 
کشید صوت اذان قاسم حزین ز جگر
اقامه گفت علی اکبر از برای پدر
 
ز خوف تیر مخالف که بود در پرواز
چه گویم آنکه شه دین چگونه کرد نماز
 
چسان نماز که از کربلا به چرخ اثیر
بلند بود ز تکبیر خصم غرش تیر
 
نمود همره اصحاب سیدالشهداء
بدین طریق جماعت نماز ظهر نهاد
 
ولی به عصر نمازش دگر فرادای بود
که زیر خنجر شمر شریر تنها بود
 
به ظهر کرد تیمم اگر ز ظلم عدو
ز خون گرفت برای نماز عصر وضو
 
گهی ز خون جبین آبروی خود می‌جست
گهی ز تشنه لبی دست راز جان می‌شست
 
مخدرات حریمش به جای ذکر اذان
همه چو مار گزیده به الامان و فغان
 
کشید جای اقامه خروش و ناله و آه
میان دامن وی شاهزاده عبدالله
 
به جای بستن احرام و گفتن تکبیر
بلند کرد به روی دو دست طفل صغیر
 
ز ضربت چکمه شمر ستمگر مردود
گذشته بود نماز وی از قیام و قعود
 
پی قنوت گهی راز جوی داور بود
گهی به فکر غم امت پیمبر بود
 
درید تیر سه شعبه چو ناف او از هم
پی رکوع و سجودگاه راست شد گه خم
 
به زیر لب نفسی ذکر العطش می‌کرد
دمی دگر ز عطش زیر تیغ غش می‌کرد
 
گهی به شمر سخن بهر آب برلب داشت
گهی نظر به در خیمه سوی زینب داشت
 
به سجده بود سر آن شهید راه خدا
که از قفا سر او را نمود شمر جدا
 
به فرق (صامت) بیچاره عاقبت شد خاک
ز قتل زینت آغوش سید لولاک
فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
معراج حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
ترا که مهر سپهری نزیبد ای دلبر
که همچو ماه شوی با کم از خودان همسر
 
ترا ز دور تماشا کنم که چون خورشید
فروغ مهر رخت خیرگی کند به نظر
 
دل مرا ز تو عشق تو بس بود حاصل
بلی به پرتو خور اکتفا کنند از خور
 
دلم ز شوق خدنگ تو آنچنان بالید
که تیر ناز تو بنشیند اندرو تا پر
 
به خون من مکن آلوده دست و دامن را
که نیست زخم ترا نیم جان من درخور
 
فرشتگان به سرت چون مگس هجوم آرند
اگر به خنده گشایی لبان چون شکر
 
کنون که عرصه خوبی مسلم است ترا
یکی به جلوه درآ ای نگار سیمین بر
 
ز نور عشق دل غیر چون شود روشن!
ز چاک سینه چو او را نه روزنست و نه در
 
به دل چو مهر تو باشد چه می‌کنم جان را؟
دو پادشاه نمی‌گنجد اندرین کشور
 
غنی ز مهر سپهرم که هست در دل من
غمت سپهر و تو خورشید و داغ‌ها اختر
 
دلم شکستی و خونم ز دیده می‌ریزد
عجب که شیشه شکست و چکد می از ساغر
 
به بند غصه چه داری دل مرا؟ بگشای
چه شد ز زلف تو؟ گو باش یک گره کم‌تر
 
دلم ز خون شده لبریز غنچه‌سان باری
نسیم لطفی اگر نیست، زخم جان‌پرور
 
به جای یک گره افتاده صد گره در آن
بسی عجب نبود قدر دل ندانم اگر
 
مرا که جز سر زلف تو آشنایی نیست
بسان دشمن تا کی بپیچد از من سر
 
چه طالع است ندانم که دایم از خونم
برای کام دل دشمنان زنی ساغر
 
کمی چه داشت جفای تو کز پی جورم
زمانه نیز به امداد چرخ بسته کمر
 
مرا برای تسلی چو طفل می‌گیرند
گهی جفای تو، گه جور آسمان در بر
 
ز بیخودی به دو دستم گرفته می‌دارند
ز جانبی غم و، اندوه جانبی دیگر
 
ز بس به تنگم از اوضاع این جهان خراب
پی خلاصی ازین تنگنای خوف و خطر
 
چو ذره جای کنم هر زمان به پرتو مهر
مگر برون فکنم خویش را ز روزن خور
 
یقین برون شدمی از جهان اگر نه مرا
نگاه داشتی امید طوف پیغمبر
 
مرا زمانه بیفکند تا که بردارد
ز خاک، لطف شهنشاه دوستان پرور
 
بهشت خود به در خانه‌ام دوان آید
اگر روم به در خانه سر و سرور
 
خدا یگان جهان شاه خطه ایمان
سپهر عالم جان پیشوای جن و بشر
 
شه سریر نبوت محمد عربی
که خاک درگهش افلاک راست کحل بصر
 
به پیش لطف عمیمش چه بندگی چه گناه
به دوستی سگان درش چه خیر و چه شر
 
به یاد شکر لطفش هر آنکه زهر خورد
به خاک پاش که یابد به ذوق طعم شکر
 
کسی که خوی به تریاک مهر او دارد
ز زهر معصیتش نیست هیچ‌گونه خطر
 
اگر نه شوق طواف درش بود خورشید
عجب عب که برون آورد سر از خاور
 
تو چون لوای شفاعت به محشر افرازی
که سایه بر سر مردم کنی ز تابش خور
 
عجب که سایه به کس افتد آن زمان کز تاب
به سایه تو خزد آفتاب هم مضطر
 
عبث مباد شود آفرینش دوزخ
تو گر شفیع شوی بر جهانیان یکسر
 
شفاعت تو حریص و من اندرین حیرت
که از شرافت آزادی تو در محشر
 
ندامتی که بود لازم گنه‌کاران
مباد زاهد بیچاره را کند مضطر
 
تو لطف خویش نپوشی و ترسم از شرمت
گناه‌کار شود بر گناه راعب‌تر
 
چه شد که رایت علمش گذر کند به فلک
کسی که مهر تواش نیست هادی و رهبر
 
همان سیاه گلیم است تیره روز چو جهل
به فرض غوطه‌خورد خصمت ار به چشمه‌خور
 
نسیم لطف تو در باغ اگر وزد شاید
ز سرو (و) بید دگر خلق برخورند ثمر
 
بر معدل انصاف تو ز غایت صدق
که هست منطقه آسمان فضل و هنر
 
بود معدل گردون ز بس کجی و خلاف
بسان منطقه در پیش او گسسته کمر
 
نه بی علامت حکمت روان برات قضا
نه خود مخالفت قدرت تو حد قدر
 
کمینه امت تو صد چو موسی عمران
کهین غلام جنابت هزار اسکندر
 
عقول کامله را از تو معنی عرفان
نفوس ناطقه را از تو داب خلق و سیر
 
کمینه پایه قدر تو موضعی که ز عجز
بریخت در ره او جبرئیل را شهپر
 
شبی که برق تجلی به هفت چرخ زدی
اگر نسوخت چرا شد به رنگ خاکستر؟
 
شبی که آمده‌ای از برش ز کف خضیب
فلک هنوز ز غم دست می‌زند بر سر
 
فضای عالم قدس تو عرصه‌ایست که نیست
در او خیال خرد را مجال راهگذر
 
خوش آن سفر، خنک ان راه کز شرف بودی
مسافرش تو و مقصد خدا، عروج سفر
 
دلیل جذبه و، محمل قطار هفت فلک
پیاده شاطر روح الامین، براق استر
 
چه سان براق؟ براقی چو باد در جولان
کدام مرکب؟ در ره ز برق چابک‌تر
 
فلک به پیش دمش گوی در خم چوگان
زمین به زیر سمش گرد در ره صرصر
 
چنان سریع رجوعی که هر کجا تازد
درآید از ره پیش از خط نظر به نظر
 
خور از مشابهت جبهه‌اش بلند اقبال
مه از مناسبت نعل او بلند اختر
 
به زیر ران تو آن بادپای برق دواست
براق نام ولی هست برق سیر و سیر
 
فلک به زیر سمش سرشکسته جست برون
از آن بود ز شفق دامن وی از خون تر
 
سبک روی که نیابد به قدر ذره گزند
چو نور باصره گر جلوه‌ای کند به نظر
 
گه عروج به معراجت ای شه کونین
ز بس شتاب که کرد از فلک چو برق گذر
 
به غیر یک پایش نارسیده بر گردون
که از نشانه نعلش هلال مانده اثر
 
شبی برآمده بر دور آسمان و هنوز
دونده در پی او از شتاب شمس و قمر
 
گواه سرعت او بس بود شب معراج
که بازگشت و همان می‌تپید حلقه در
 
اگرچه بود بسی تند لیک ماند به جا
چو پا نهادی بر لامکان ز روی ظفر
 
براق ماند و پر جبرئیل نیز بریخت
به موضعی که به نعلین پای رفتی بر
 
سخن دراز شد ای فکر یک زمان بنشین
به عرض حال بیارای ختم این دفتر
 
بزرگوار شها؛ واقفی که چرخ اثیر
چه‌سان به مردم دانا به کینه بسته کمر
 
نهال فضل نماند به باغ دهر به جا
به فرض مانده اگر هم، به جا نه برگ و نه بر
 
فلک به دامن محنت نهد به دایگی‌اش
هر ان نتیجه که زاییده مادران هنر
 
چنین که می‌گزد، اطوار مردمی همه را
چنان که از همه مردم رسد به مرد ضرر
 
به دیده داشتن مردمان چنان باشد
که کس به خانه خود پرورش دهد اژدر
 
چو جورها که نکرد آسمان ز روی نفاق
به اهل فضل ز ابنای انس و جن یکسر
 
خصوص با من سرگشته کز وفور جفا
نه سر ز پای کنم فرق و هم نه پای از سر
 
هزار خار شکسته به پا مرا از جور
گلی به سر زده‌ام تا ز گلستان هنر
 
ز بس گداخته‌ام، شخص استخوان شده‌ام
ز جور گردش این بد نهاد، چون مرمر
 
توجهی ز سگان در تو می‌خواهم
که پشت پای زنم بر جهانیان یکسر
 
به نیم جو نخرم مهر آسمان و زمین
گر التفات توام نیم جو شود یاور
 
به خاک پای تو سوگند می‌خورم اول
که هست تاج سر سروران جن و بشر
 
دگر به سلسله فیض اول و آخر
برم ز گردون سوگند نامه را برتر
 
به صانعی که ز قدرت چهار مادر را
به صنع خویش بخواباند زیر هفت پدر
 
ز ازدواج پس آنگه به هم رسانیده
نتیجه‌ای که قضا نام کرده نوع بشر
 
ازو که مبدع اشیاست سر زد این حرکت
پس آنگهش به ارادات لم یزل ز قدر
 
به نردبان تنزل فرو فرستاده
که تا به پله آخر نمود، جای و مقر
 
ترقی‌اش چو به معراج قدس فرموده
به پهلوی خودش آورد و کرد پیغمبر
 
به ذات واجب و آن اقتضای هستی عام
به فقر ممکن و آن بود از عدم کمتر
 
به آن وجود که سرچشمه وجود آن است
به آن عدم که به اطلاق نام کرده به در
 
بدان مراتب هستی که از مشیت شد
یکی مقدم ازین و موخر آن دیگر
 
بدان تجرد خالص که عقل را داده
بری ز شایبه خست مواد و صور
 
به عقل نورانی و به نفس روحانی
به طبع جسمانی و به حسن آینه‌گر
 
به بی‌ثباتی و سرگشتگی چرخ نهم
به ساده لوحی وی از نقوش نفع و ضرر
 
به آن احاطه عامش به عالم اجرام
که از تصرف وی نیست نیم ذره به در
 
به چرخ هشتم و آن برج‌های پهناور
که کنده‌ای شده هر یک به پای صد اختر
 
به آن کواکب سیاره کز مکارهشان
به هیچ جای به جز درگه تو نیست مقر
 
به فقر ماه نو آن کو ز مفلسی هر ماه
پی تواضع خورشید خم نموده کمر
 
به سوز عنصر نار آن لطیف گرم مزاج
که یاد می‌دهد از سینه‌های پر ز شرر
 
به سیر باد و سراسیمگی اوضاعش
که دایم است چو احوال عاشقان مضطر
 
به لطف آب و به پاکیزگی گوهر او
که هست زندگی کاینات را مصدر
 
به تیرگی و به افتادگی عنصر خاک
که پایمال جهان است و برندارد سر
 
به یک وجود و دو عالم، سه بعد و چارارکان
به پنج حس و به شش جانب و به هفت اختر
 
به هشت روضه و نه چرخ و ده مجرد خاص
به نفس ناطقه و پس عرض دگر جوهر
 
به خنده لب جدول به چین ابروی موج
به کوزه پر بحر و به حلق تشنه برّ
 
به سبزی چمن و تازه‌رویی گلشن
به تلخ کامی حنظل به عزت نوبر
 
به خنده‌های گل و گریه‌های بلبل زار
به داغ لاله به درد بنفشه از عبهر
 
به خوش تبسمی غنچه و به خنده گل
به تر زبانی سوسن به رنگ نیلوفر
 
به چین ابروی دریا و تیره‌روزی ابر
به سرکشی شهاب و به طلعت اختر
 
بایستادن دیوار و سرنشینی سقف
به تنگی دل روزن به روگشایی در
 
به پنبه‌کاری برف و به شیشه‌سازی یخ
به مهره‌بازی‌های تگرگ و رقص مطر
 
به صبح پرده برانداز و شام برقع‌پوش
به روز روی سفید و شب سیه پیکر
 
به چرخ گردی آه و جهان نوردی اشک
به گریه‌های شب هجر و ناله‌های سحر
 
به الفتی که بود دیده را به خونریزی
به نفرتی که بود خون دیده را ز جگر
 
به رغبتی که بود زلف یار را به شکن
به خنده‌ای که بود لعل یار را به شکر
 
بدان نگاه که در نبمه راه برخوردش
نگاه فتنه برانگیز یار عربده‌گر
 
به قطره‌ای که به مژگان رسیده برگردد
ز بیم عربده جویی تندخو دلبر
 
به تار رشته جانی که از کشاکش درد
چو سبحه در گرو صد گره بود پیکر
 
به لطف عام تو ای شهریار کشور دین
به رحمت تو که عامست همچو پرتو خور
 
به شیر بیشه مردانگی علی ولی
که حفظ دین تو کرده به ذوالفقار دو سر
 
به آب گوهر عصمت که دامن شرفش
ز نسبتت شده دریای یازده گوهر
 
به آن دو قطب سپهر امامت از پی هم
به حق تسعه دواره بعد یکدیگر
 
به حق اول و آخر به ظاهر و باطن
به مبدأ و به معاد و الست تا محشر
 
به حق این همه سوگندهای خرد و بزرگ
که عرض آن نفزودت به غیر درد سر
 
که گر فلک کندم استخوان تن همه خون
وگر به تیر شهابم هدف کند پیکر
 
چو سقف کهنه اگر بر سرم فرود آید
وگر ببارد سنگ ستاره‌ام بر سر
 
به دهر هر سر مویی که راست یا کج هست
کند به جان منش همچو تیر یا چو تبر
 
به نیم ذره نکاهد به دل هوای توام
به هیچ رو نروم از درت به جای دگر
 
چو نیم ذره ز لطف توام بود همراه
به زور دست همی بشکنم سر مه و خور
 
چو لطف عام توام در پناه خود گیرد
چه حد که یک سر مو کم کند ز من اختر
 
زبان شکوه درازست و طبع شوق فضول
به خلق خویش که از بلفضولیم بگذر
 
درازی سخنم مطلب مرا کم ساخت
ولی چو لطف تو داند نهفتنش بهتر
 
بریده بود سر رشته سخن لطفت
اشاره کرد که هان راه مدعا بسپر
 
چنین قصیده غرا که سر زد از طبعم
ز من نبود که لطف تو شد مرا یاور
 
ظهیر و انوری استاد طبع من بودند
زدم ز یمن مدیح تو تخته‌شان بر سر
 
کمال فخر همی کرد از طبیعت خویش
که برده است قسم‌نامه را به گردون بر
 
رسانده بودم سوگندنامه را به کمال
که برد لطف تواش یک سپهر ازو برتر
 
سپهر غاشیه‌ات تا همی کشد بر دوش
قضا به خادمیت تا که هست یار قدر
 
مخالفان ترا دوش زیر بار گناه
موافقان ترا چون قضا قدر یاور
عمان سامانی
عمان سامانیمعراج حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
آنـکـه دارد اخـتـصـاصـی تـاج او
از لــیــالـی لـیـلـة الـمـعـراج او
 
وه چـه مـعـراجی که عقل ذوفنون
از بــیــان آن نـمـی آیـد بـرون
 
وه چه معراجی که او را در صفات
عـقـل بـطلمیوس و جالینوس مات 
 
چـشـم تـوحیدیش چون بینا نمود
مـدرک آن بـوعـلـی سـیـنا نبود 
 
عقل مو بین پای ره بس تفته است
زین خدای آگاه آن کو رفته است 
 
حــال او را آل او دانــنـد و بـس
بـعـد از آن عشاق دیگر هیچ کس 
 
اهل دل زیـن نکته خوشتر بو برند
بـهتـر از مـا، پـی بـه حال او برند
 
کــردم ایــن مــطــلــب سـؤال از کـامـلـی
نــکــتــه دانــی عــارفــی صــاحـب دلـی 
 
در شــریــعــت در طــریــقــت مـعـتـبـر
از دقـــایـــق وز حـــقـــایــق بــا خــبــر 
 
گــوش حــالــش مــمــلــو از اسـرار غـیب
صـاحـب« عـلـم الـیـقـیـن » بی شک و ریب 
 
کــز همــه شــبــها چــرا ای شـمـع خـاص
یـافـت آن یـک شـب بـه مـعـراج اختصاص 
 
وز چــه آن تــاریــک شــب مــانـنـد بـدر
از همــه شــبــها فــزونــتــر شـد بـه قـدر 
 
گـــفـــت ای ســـلــطــان اقــلــیــم ازل
شــــاهد مــــشـــهور حـــی لـــم یـــزل 
 
آ ن بــه نــســبــت خــاتــم پـیـغـمـبـران
درة الــــتــــاج گــــرامــــی گــــوهران 
 
کـــرد آن شــب گــرم آن هنــگــامــه را
تـــا دلـــیــل خــاص بــاشــد عــامــه را 
 
تـــا کـــه بـــاشـــد از اصـــول دیـــن او
حـــجـــتـــی در شـــرع و در آیـــیــن او
 
ورنـــه او را از لـــعـــمـــرک تـــاج بــود
هر شــب او را لــیــلــة الــمــعــراج بــود 
 
هر شــب از بــیــداری آن ســرزنــده بـود
هر شـب آن در حـلـقـه اش جـنـبـنـده بـود 
 
هر شــب انــدر آســتــان بــا طــمـطـراق
حـــاضـــر از بـــهر ســـواری اش بـــراق 
 
در قـــفـــای آن ســـرابـــیـــل صـــفــا
خــورده هر شــب شــاهد عــیــســی قـفـا 
 
فــرش را هر شــب کـشـانـیـدی بـه عـرش
عــرش را هر شــب نـشـانـیـدی بـه فـرش
 
هر شــب او را شــاهدی غـیـبـی بـه پـیـش
هر شــب او را« نـزل لـاریـبـی » بـه پـیـش 
 
هر شــب انــدر مــسـجـدالـاقـصـی بـه راز
مـــقـــتـــدای انـــبــیــا بــد در نــمــاز 
 
هر شــب انــدر ســفــره آن شــمــع هدی
بــد شــریــک اش در غــذا دســت خــدا 
 
هر شــب آن طــالــب در مــطــلـوب بـود
آن حــبــیــب انــدر بــر مــحـبـوب بـود
 
بــلــکــه از آن بــزم قــرب آن نـور پـاک
مـعـجـزی بـد رجـعـت ار کـردی بـه خـاک 
 
حــکــمــتــی در رجــعــت آن نــور بـود
کـــز پـــی ارشـــاد مـــا مـــأمــور بــود 
 
چـــون ز اوج قـــرب مـــی آمـــد فــرود
کــلــمــیــنــی یــا حـمـیـرا »مـی سـرود»
 
بــاز چــون مــجــمــوعــی آوردی مـلـال
بــرزدی بــانــگ» ارحــنــا یــا بــلــال» 
 
گـــر نـــبـــد مـــأمــور ارشــاد از خــدا
کــی ز اصــل خــویــشـتـن گـشـتـی جـدا 
 
گــر حــبــاب از بــحــر گـردد مـنـفـصـل
هم شـــود بـــا بــحــر آخــر مــتــصــل 
 
نــور اگــر چــنــدی ز نــور افـتـد بـه دور
مــی کــنــد رجــعـت هم آخـر سـوی نـور 
 
قــطــره گــر چــنــدی ز دریـا بـازگـشـت
آخــرش بــاشــد بــه دریــا بــاز گــشـت 
 
در مــقــام نــســبــت از مــردار و قــنـد
هر کــســی را هر چــه بــایــد مــی دهنـد 
 
هیـــچ دیـــدی طـــوطـــی مــردار خــوار
یــا کــنــد کـرکـس بـه قـنـدسـتـان گـذار 
 
یــا شــود کــبــکــی بــه مــهمــانـی زاغ
یــا کــه جــغــدی همــدم طــاووس بــاغ
 
یــا کــه بــیــدی مــیــوه یـی آرد بـه بـار
یــا کــه دســتــی ســر بــر آرد از چـنـار 
 
یــا لــئــیــمــی کــو نـمـایـد بـذل سـیـم
یــا جــوادی کــو کــنــد مــدح لــئــیــم
 
یــا کــه مــلــایــی شـود درویـش دوسـت
گــر شـود، مـی دان کـه هم درویـش اوسـت 
 
ا ی زبــــان کــــرده مـــرا هر تـــار مـــو
مــن نــمــی گــویـم تـو مـی گـویـی بـگـو 
 
تــو زبــان را مــی کــنــی تــعــلـیـم مـن
تــو بــیــان را مــی کــنـی تـسـلـیـم مـن 
 
بــعــد از آن بــر ســر دیـگـر لـب گـشـود
کـــان شـــب او را لــیــلــه ارشــاد بــود
 
یـــعــنــی آن فــعــال کــل مــا یــریــد
خـــواســـت تـــا ورزد ارادت بــا مــریــد 
 
از مــکــان بــر لــامــکـانـش بـرکـشـانـد
در حــریــم قــرب خــاصــش بـرنـشـانـد 
 
در ارادت کــــرد او را خــــرقـــه پـــوش
خــلــعــت عـبـدیـت افـکـنـدش بـه دوش
 
مــاه خــود را تــا کــنــد پــایــنــده بـدر
اولـــش داد از عـــنـــایــت شــرح صــدر 
 
گــفــتــش ای ســرحــلــقــه اهل رشــاد
ای تـــو را مـــا هم مـــریـــد و هم مــراد
 
آزمـــودســتــیــم مــا تــســلــیــم تــو
اســم اعــظــم مــی شــود تــعــلـیـم تـو
 
خــود رها کــردی بــه مــا واصــل شــدی
خــود شــدی مــا در لــبــاس بــیـخـودی
 
ا ی گـــرامـــی بـــنـــده شـــاکـــر مــرا
بـــا دو اســـم مـــن بـــشــو ذاکــر مــرا
 
هر دو در ذاتــنــد بــا اســم تــو جــفــت
اســمــشـان را بـا تـو مـی بـایـسـت گـفـت 
 
آ ن یــکــی را خــوان خـفـی ویـن را، جـلـی
اولـــیـــن الـــلـــه و آن دوم عـــلـــی(ع) 
 
از عــلــی بــهتــر نـدارم چـونـکـه دوسـت
لــاجــرم در رتــبــه همــنــام مـن اوسـت
 
زیـــن دو اســم پــاک اســتــمــداد کــن
خــلــق را بــا ایــن دو اســم ارشــاد کــن
 
ایـــن بـــه بـــاطــن مــورث امــداد تــو
و آن بـــه ظـــاهر بـــاعـــث امــداد تــو
 
زیــن دو اســم پــاک پــر کــن سـیـنـه را
صــیــقــلــی کـن زیـن دو اسـم آیـیـنـه را
 
تــا در آن آیــیــنــه بــیــنــی روی مــن
مــتــصــف گـردی بـه خـلـق و خـوی مـن 
 
غــم مــخــور کـز ایـن دو اسـم دلـپـسـنـد
تــا قــیــامــت اســم تــو ســازم بــلـنـد 
 
اشـــرف الــاســمــا نــمــایــم اســم تــو
قــبــلــة الــاشــراف ســازم جــســم تـو 
 
مــشــرق و مــغــرب بــگــیــرد دیـن تـو
شــش جــهت را پــر کــنــد آیــیــن تـو
 
زیــن دوام بــهتــر ز اســمـا نـیـسـت اسـم
هر دو یـک گـنـجـیـنـه انـدر یـک طـلـسـم
 
دار همـــچـــون جـــان گــرامــی هر دو را
پــــوش از نــــادان و عــــامـــی هر دو را 
 
آدم ار چــنــد انــدر ایـن ره مـو شـکـافـت
بــهره یــی زیـن« عـلـم الـاسـمـا »نـیـافـت 
 
لــاجــرم مــحــروم مــانــد او از بـهشـت
وان مـــقــام خــاص را از کــف بــهشــت 
 
بـــاز از جـــنــت نــگــشــت او بــهره ور
تـــا از آن اســـمـــا نــدادنــدش خــبــر
 
گــر کــه ایــن شـب را دلـارا گـشـت ذیـل
لــیــلــة الــواحــد بــود نــه الــف لــیـل
 
داســتــان اعــور و احــدب کــه نــیـسـت
یک شب است آن شب هزاران شب که نیست 
 
پــس در آن شــب عــبـد را شـاکـر نـمـود
بــا دو اســم اعــظــمــش ذاکــر نــمــود