ایهاالمظلوم
مصائب-حضرت-ام-لیلا
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمصائب حضرت ام لیلا
باز از چه تیره چهره‌ی خورشید خاور است 
در ماتم که دیده گردون ز خون تر است 
 
گل از چه کرده گریبان صبر چاک 
بلبل به پای گل ز چه با ناله اندر است 
 
جنت سیاه‌پوش شد همچون زلف حور 
طوبی چرا خمیده و کوثر در آذر است 
 
از دود آه کیست افق باز قیرگون 
وز خون رخ شفق به عزای که احمر است 
 
افغان رعد بر فلک این یا که در خروش 
لیلای داغ‌دیده سر نعش اکبر است 
 
آه از دمی که کرد به نعش پسر خطاب 
کای روح پاک از چه تو را خاک بستر است 
 
گفتم عصای پیری من باشی ای جوان 
غافل از آن‌که با تو اجل در برابر است 
 
این نخل نورسیده عجب از کسی که او 
بعد از تواش نظر سوی سرو صنوبر است 
 
هر عضو را که ببینمت ای پاره‌پاره تن 
جای سنان و نیزه و شمشیر و خنجر است
 
ناسور شد ز نکهت زلف تو زخم دل 
هر زخم را بلی ضرر از بوی عنبر است 
 
این عارض است ماهرخایا که آفتاب 
این قامت است سرو قدا یا صنوبر است 
 
ای نور دیده دیده گشا محملم ببین 
ما را به راه شام که غیر از تو رهبر است 
 
دادی تو تشنه جان به لب آب و زین الم 
جودی در آذر از غم تو چون سمندر است
صفایی جندقی
صفایی جندقیمصائب حضرت ام لیلا
ساختی از کینه بی اکبر مرا داد ای فلک
کردی آخر خاک غم بر سر مرا داد ای فلک
 
داد ای فلک داد ای فلک
صد داد و بیداد ای فلک
 
در عزای اکبر گلگون کفن داد ای فلک
نیلی افکندی به سر معجر مرا داد ای فلک
 
تا شکستی بلبلم را پر و بال داد ای فلک
ریخت در دام مصیبت پر مرا داد ای فلک
 
تا در آمد سرو نوخیزم به خاک داد ای فلک
ریخت از شاخ طراوت بر مرا داد ای فلک
 
تا چه بود این ماه کز تاری هلال داد ای فلک
سوخت در هفت آسمان اختر مرا داد ای فلک
 
می ندیدم کشته ی فرزند خویش داد ای فلک
می نزادی کاشکی مادر مرا داد ای فلک
 
تا نبینم مرگ او مژگان من داد ای فلک
گو بزن بر دیدگان خنجر مرا داد ای فلک
 
چند چند از دور مینایی سپهر داد ای فلک
خون دل از دیده در ساغر مرا داد ای فلک
 
تاکی از چشم سفید ای دل سیه داد ای فلک
هر دم افروزی به جان آذر مرا دادای فلک
 
تشنه لب دیدن غمی بر روی دل داد ای فلک
کشته گشتن ماتمی دگر مرا داد ای فلک
 
تا شدی چون گوهر لالا ز جزع داد ای فلک
دیده شد دریای پهناور مرا داد ای فلک
 
بربه یاد کاکل و زلف و خطت داد ای فلک
موی بر تن می زند نشتر مرا داد ای فلک
 
آتش غم سوخت پیکر وز ستیز داد ای فلک
صرصر کین برد خاکستر مرا داد ای فلک
 
اینک از کویت گرفتم راه شام داد ای فلک
قید و چنبر قاید و رهبر مرا داد ای فلک
 
خود صفایی را چه باک از بازخواست داد ای فلک
چون شفیع استی تو در محشر مرا داد ای فلک
صفایی جندقی
صفایی جندقیمصائب حضرت ام لیلا
کاش آن زمان که نهب نمودند لشکرم
دشمن ربوده بود سرم جای زیورم
 
پرواز سیر و باغ تو را دارم آرزو
وین دامگه نه بال به‌جا ماند و نه پرم
 
بر آتش فراق تو سندان و سنگ بود
ورنه گداختی سر و پا چار گوهرم
 
کاش آن شرر که سوخت خیام تو سوختی
چون تار و پود خیمه سراپای پیکرم
 
من زنده و تو کشته به خون خفته چاک‌چاک
خاکم به دیده باد که این حال ننگرم
 
می‌خورد بیوگی و اسیری مرا به گوش
اما به راستی نمی‌افتاد باورم
 
صد بار از آن بتر که شدی گوشزد مرا
آمد ز ماجرای تو امروز بر سرم
 
یک جا بلیت خود و تیمار اهل‌بیت
یک جا مصیبت پسر و داغ شوهرم
 
بر داغ اکبرم چه تسلی دهند دل
درمان چه می‌کنند درین سوک اکبرم
 
بر دوش جان هلاک جوانم گران نمود
صد ره فزون فراق تو آمد گران‌ترم
 
یارب مباد اسیر و غریبی زبون و زار
چونان‌که من ذلیل و پریشان و مضطرم
 
تا رفت این پدر ز نظر و آن پسر مرا
غارب شد آفتاب و فرو ریخت اخترم
 
می‌خواستم هلاک خود اما ز بخت شوم
آخر کسی نشد به‌سوی مرگ رهبرم
 
من ره‌نورد کوفه تو در کربلا مقیم
این‌ها کی از زمانه گذشتی به خاطرم
 
***پس مویه‌گر سکینه چو جانش به بر گرفت
بنیاد بانگ وا ابتا را ز سر گرفت
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیمصائب حضرت ام لیلا
در کرب و بلای حسین بی‌یار
چون گشت غریب و بی‌مددکار
 
بگرفت به کف علی اکبر
در دم پی یار پدر سر
 
لیلای ستمکش جگر خون
از خیمه خود دوید بیرون
 
بوسید رکاب توسنش را
بگرفت دو دست دامنش را
 
کای شعله شمع آرزویم
ای تازه جوان ماه رویم
 
قربان جمال بی‌مثالت
مادر چه بود مگر خیالت
 
شوری که تو را فتاده بر سر
پنهان مکن از من مکدر
 
با آن همه آشنایی تو
چون شد سبب جدایی تو؟
 
با آن همه درد و غم نصیبی
با این همه محنت و غریبی
 
خواهی ز من حزین شوی دور
تا از غم دوری‌ات شوم کور
 
تو بر من خسته نور عینی
شمع شب ماتم حسینی
 
زین بیش مشو پی شکستم
ای تازه جوان مرو ز دستم
 
ترسم ز جدائیت چو مجنون
گردد وطنم به کوه و هامون
 
منمای به چشم خلق خوارم
چون طاقت دوری‌ات ندارم
 
بنمای به حال من ترحم
سررشته عمر من شود گم
 
من بر سر آن به نامرادی
پوشم به تن تو رخت شادی
 
بینم ز برای دست بوست
در دست تو دست نوعروست
 
تو در پی آن که وقت پیری
دست من ناتوان بگیری
 
سازی بر دشمنان حقیرم
واندر کف شمر دستگیرم
 
تا هست رمق به جسم زارم
کی دست ز دامنت بدارم
 
آن تازه جوان به حال تشویش
گفتا به جواب مادر خویش
 
کی مادر غم رسیده من
لیلای ستم کشیده من
 
از ناله خود مکن کبابم
بین گردن کج ستاده بابم
 
زد غصه به شیشه دلم سنگ
گردیده دلم ز زندگی تنگ
 
بگذار که ناامید گردم
در راه پدر شهید گردم
 
مادر منما مرا ملامت
ترسم که به عرصه قیامت
 
چون جده من بتول عذرا
با آه و فغان و شور و غوغا
 
گردد به صباح روز محشر
حاضر به مقام عدل داور
 
جوید پی منصب شفاعت
از ما همه محضر شهادت
 
گوید به رکاب نور عینم
کرده است که یاری حسینم
 
خیل شهدا به محضر خویش
آرند به کف همه سر خویش
 
کلثوم به پیش دیده ناس
آرد به میان دو دست عباس
 
آن یک ز جگر کشد فغان را
آرد سر قاسم جوان را
 
یک سوی عروس با خروشش
آید به روی دیده گوشش
 
آرد به ببرش رباب مضطر
قنداقه پر ز خون اصغر
 
پرسد ز تو گر جناب زهرا
کای بی‌کس غم رسده لیلا
 
پس چیست نشان یاری تو
کو تحفه جان نثاری تو
 
اکبر که تو را مهین پسر بود
گویا ز حسین عزیزتر بود
 
بنهاد چرا به کربلایش
تنها و نکرد جان فدایش
 
امروز اگر دلت ملولست
بهتر ز خجالت بتول است
 
از گریه منه به پا کمندم
کن در صف حشر سر بلندش
 
کان روز به مثل دیگرانت
باشد سر اکبر ارمغانت
 
(صامت) ز غم علی اکبر
بر جان جهان فکندی آذر
 
رو سوی حکایت دیگر کن
خاکی دگر از عزا به سر کن
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانیمصائب حضرت ام لیلا
شهادت حضرت علی اکبر (علیه السلام)
از شاهزاده اکبر ای باد نوبهاری
گویا پیام داری
 
کز بوی مشک و عنبر هر خطه شد تتاری
هر عرصه لاله زاری
 
زان طرۀ پر از خون تاری به همره تست
آری به همره تست
 
لیلی ببین چو مجنون دارد فغان و زاری
هر تار او هزاری
 
شاخ صنوبر او از خاک و خون دمیده
سر بر فلک کشیده
 
کز روی نی سر او دارد ز خون نگاری
از زخمهای کاری
 
سرو قدش لب آب چون نخل طور سوزان
چون آتش فروزان
 
هرگز مباد شاداب سروی ز جویباری
در هیچ روزگاری
 
رخساره ای که برتر از مهر خاور آمد
در خون شناور آمد
 
یاقوت روح پرور از درّ آبداری
سر زد زهر کناری
 
آن ماهرو که پروین پروانۀ رخش بود
در خاک و خون بیالود
 
آئینۀ جهان بین گوئی گزیده آری
آئین خاکساری
 
از لعل نامی او یا رشک چشمۀ نوش
خاموش باش خاموش
 
چون خشک کامی او زد یک جهان شراری
در هر سخن گذاری
 
نوباوۀ نبوت از تشنگی چنان سوخت
کر سوز او جهان سوخت
 
وز گلشن فتوت افتاد گلعذاری
از باد شعله باری
 
مرغ خبر برآمد از لاله زار رویش
از شاخسار مویش
 
کز بانوان برآمد فریاد بی قراری
آشوب سوگواری
 
در لاله زار عصمت داغش بجان شرر زد
کاتش بخشک و تر زد
 
وز جویبار رحمت موج سرشک جاری
چون سیل کوهساری
 
لیلی بماتم او خاک سیه بسر کرد
هر دم پسر پسر کرد
 
چون قمری از غم او عمری بسوگواری
نالان چون مرغ زاری
 
کای نو نهال امید از بیخ و بن فتادی
در عین نامرادی
 
گردون بسی بگردید تا شد چه شام تاری
صبح امیدواری
 
نخلی که پروردیم یک عمر با دو صد ناز
بودم باو سرافراز
 
آخر بریده دیدم ناورده هیچ باری
جز زهر ناگواری
 
ای حسرت تو در دل داغ درون مادر
ای غرقه خون مادر
 
با غصۀ تو مشکل یک روز پایداری
یا صبر و بردباری
 
ای سرو قد آزاد بنگر اسیری من
یا دستگیری من
 
گردون نمی دهد یاد خاتون داغداری
در زیر بند خواری
 
ای یوسف عزیزم گرگ اجل چها کرد
از من ترا جدا کرد
 
خوناب دیده ریزم چون ابر نوبهاری
تا وقت جانسپاری
 
ای رشک چشمۀ نور روز سیاه ما بین
حال تباه ما بین
 
یکدسته زار و رنجور سر گرد هر دیاری
بی آشنا و یاری
 
گر می روم بخواری امروز از بر تو
زین پس من و سر تو
 
لیکن تو شهسواری من از پیت بزاری
سرگشته چون غباری
 
ای شاهباز حشمت شد نیزه آشیانت
جانها فدای جانت
 
وز بعد مهد عصمت ما را شترسواری
بی محمل و عماری
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانیشهادت حضرت علی اکبر (علیه السلام)
مدح حضرت علی اکبر (علیه السلام)
مصائب حضرت ام لیلا
لسان حال لیلای جگر خون
عقول ما سوی را کرده مجنون
 
بیا بلبل که تا با هم بنالیم
که ما هجران کش و شورید حالیم
 
ز تو گل رفت وز ما گلعذاری
تو را فریاد و ما را آه و زاری
 
تو را وصل گل دیگر امید است
بهار دیر از بهر تو عید است
 
ولیکن گلعذارم را بدل نیست
بهار دیگری ما را امل نیست
 
فراقی را که اندر پی وصالست
نه چون هجریست کورا اتصالست
 
گلی از گلشن من رفت بر باد
که تا محشر نخواهد رفت از یاد
 
گلی شد از من غمدیده در خاک
که گل در ماتمش زد پیرهن چاک
 
ز من باد خزان برگ گلی ریخت
که خاک غم سر هر بلبلی ریخت
 
مرا بر سینه داغ گلعذاریست
که گل در پیش او مانند خاریست
 
کبابم کرده داغ لاله روئی
که برد از لالۀ حمراء نکوئی
 
زمین گیرم برای سرو قدّی
که سروش بنده در بالا بلندی
 
یگانه گوهری گم شد ز دستم
که جویای ویم تا زنده هستم
 
بسا کس نوجوان رخت از جهان بست
ولیکن نوگل من ناگهان بست
 
نمی دانم چه شد آن سرو آزاد
ببادی ناگهان از پا در افتادد
 
ندید آن یوسف مصر ملاحت
بدوران جوانی روی راحت
 
اگر گرگ اجل خونین دهن نیست
چرا پس یوسف گل پیرهن نیست
 
دریغ از قامت شمشادی او
کفن شد خلعت دامادی او
 
دریغ از سرو بالای رسایش
دریغ از گیسوان مشگسایش
 
دریغ از حلقۀ پر پیچ و تابش
دریغ از کاکل در خون خضابش
 
هزاران حیف کانشاخ صنوبر
ز نخل زندگانی گشت بی بر
 
هزاران حیف کانگیسوی مشگین
بخون فرق سر گردیده رنگین
 
هزاران حیف کانخورشید خاور
میان لجۀ خون شد شناور
 
فغان کائینۀ روی پیمبر
بخاک تیره شد الله اکبر
 
فغان ز انقامت طوبی مثالش
که دست جور برد از اعتدالش
 
من اندر وصف او مدهوش هستم
نه لیلایم که مجنون وی استم
 
بصورت طلعت الله نور است
بمعنی غیب مکنون را ظهور است
 
بروی و موی و سیما و شمائل
پیمبر آیت و حیدر دلائل
 
بیا ای عندلیب گلشن من
ببین تاریک چشم روشن من
 
بیا ای نوگل گلزار مادر
بکن رحمی بحال زار مادر
 
بیا ای نونهال باغ مادر
بزن آبی بسوز داغ مادر
 
بیا ای شمع جمع محفل ما
ببین ظلمت سرا شد منزل ما
 
بیا ای شاهد یکتای زیبا
که دل را بیش از این نبود شکیبا
 
ترا با شیرۀ جان پروردیم
دریغا کز تو جانا دل بریدم
 
ندانستم که مرگ ناگهانی
عنان گیرد ترا در نوجوانی
 
بهمت می توان از جان گذشتن
ولیکن از جوان نتوان گذشتن
 
چنان داغم کزین پس تا بمیرم
سر از زانوی غم هرگز نگیرم
 
من و یاد قد شمشادی تو
من و ناکامی و ناشادی تو
 
من و یاد لب خشکیدۀ تو
من و سوز دل تفتیدۀ تو
 
من و آن زخمهای بی حسابت
من و آن پیکر در خون خضابت
 
جوانا رحم کن بر پیری من
مرا مگذار با یک دشت دشمن
 
جوانا سوی مادر یک نظر کن
بیا رحمی بر این چشمان تر کن
 
اگر خو کرده باشی با جدائی
مکن قطع رسوم آشنائی
 
گهی حال دل غمناک ما پرس
ز آب دیدۀ نمناک ما پرس
 
سؤال از حال غمناکان ثوابست
خصوصاً آن دلی کز غم کبابست
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانیشهادت حضرت علی اکبر (علیه السلام)
مدح حضرت علی اکبر (علیه السلام)
مصائب حضرت ام لیلا
صبا برو تا بکوی جانان
که تا کنی تر دماغ جانان
ببر بگلزار نوجوانان
 
سلام این پیر ناتوان را
 
چه بگذری بر نهال اکبر
نهال نوباوۀ پیمبر
بپای آن شاخۀ صنوبر
 
ببوسه ای زنده کن روان را
 
بگو به آن نوجوان نامی
که از جوانی ندیده کامی
تفقدی کن بیک پیامی
 
شوم فدا آن لب و دهان را
 
بمادر دل کباب خسته
ببین که بندش بدست بسته
چه مرغ بی بال و پر شکسته
 
که گفته بدرود آشیان را
 
چه آرزوها که بود بر دل
تو رفتی و جمله رفت در گل
ز خرمن عمر من چه حاصل
 
چه دیدم این داغ ناگهان را
 
صنوبری را که پروردیم
ز تیشۀ کین بریده دیدم
ز نیشکر ز هر غم چشیدم
 
ز شاخ گل خارجانستان را
 
ز بوستان رفت یک چمن گل
که دل ربود از هزار بلبل
کدام مادر کند تحمل
 
جدائی یک جهان جوان را
 
ز یک جهان جان دو دیده بستم
چه رفت جان جهان ز دستم
بماتمش تا که زنده هستم
 
ز ناله برهم زنم جهان را
 
دریغ از آن غرۀ چو ماهش
دریغ از آن طرۀ سیاهش
 
که کرده آئین حجله گاهش
ز دود غم تیره آسمان را
 
بحجلۀ خاک و خون نشسته
ز خون سراپا نگار بسته
ز مادر زار دل شکسته
 
ربوده هم تاب و هم توان را
 
ز سوز این غم شبان و روزان
چه لاله داغم چه شمع سوزان
چه نخلۀ طور غم فرزوان
 
کشم چه آه شرر فشان را
 
بناخن از سینه می خراشم
چه کوهکن کوه می تراشم
من و فراق تو زنده باشم؟
 
بخود نمی بردم این گمان را
 
تو بر سر نی دلیل راهی
بلاله روئی چه شمع و ماهی
پناه یکدسته بی پناهی
 
ببین چه حالست بانوان را
 
تو سر بلندی و شهسواری
خبر ز افتادگان نداری
من از قفای تو چون غباری
 
که از پی افتاده کاروان را
 
چه خوش بود روز بینوائی
بسر پرستی ما بیائی
مکن از این بیشتر جدائی
 
که داده بر باد خانمان را
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانیمصائب حضرت ام لیلا
شهادت حضرت علی اکبر (علیه السلام)
بود هر گلی را بهار و خزانی
خزان گل من بهار جوانی
 
بود شاخ گل سبز در هر بهاری
گل من ز خون بدن ارغوانی
 
نه یک گل زمن رفته، یک بوستان گل
نه یک نوجوان، یک جهان نوجوانی
 
جوانا توانائی من تو بودی
بماندم من و پیری و ناتوانی
 
ترا نخل شکر بری پروردیم
نه پنداشتم زهر غم میچشانی
 
بگرد تو پروانه وش می دویدم
تو چون شمع سرگرم در سر فشانی
 
تو چون شاخ مرجان ز یاقوت خونی
من از اشک خونین عقیق یمانی
 
بمیقات دیدارت احرام بستم
که جانی کنم تازه زان یار جانی
 
سروش غمت گفت در گوش هوشت
که ای آرزومند من! لن ترانی
 
ز سر پنچۀ دشمن دیو سیرت
نمی یابی از اهرمن هم نشانی
 
جوانا نهالی نشاندم بامید
که در سایۀ او کنم زندگانی
 
دریغا که از گردش چرخ گردون
سر او کند بر سرم سایبانی
 
جوانا بهمت تو عنقاء قافی
برفعت همای بلند آشیانی
 
توئی یکه تمثال عقل نخستین
توئی ثانی اثنین سبع المثانی
 
نزیبد سرت را سر نیزه بودن
مگر جان من شمع این کاورانی؟
 
جوانا فروغ تو از مشرق نی
بود رشک مهر و مه آسمانی
 
ولی روز ما را سیه کرده چندان
که مردن به از عشرت جاودانی
 
فدای سر نازنین تو گردم
که از نازنینان کند دیدبانی
 
نظر بستی از عمر و از ما نبستی
کنی سرپرستی ز ما تا توانی
 
پس از این من و داغ آن لالۀ رو
که یک صورتست و جهانی معانی
 
پس از این من و سوز آن شمع قامت
که در بزم وحدت نبودیش ثانی
 
هر آن سر که سودای آنسر ندارد
بود بر سر دوش بار گرانی
 
دلی گر نسوزد ز سوز غم تو
نبیند به دنیا رخ شادمانی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیمصائب حضرت ام لیلا
ز سویی دگر بانوی کاخ دین
پسر کشته لیلای اندوهگین
 
بیامد به بالین پور جوان
بیفتاد بر خاک زار و نوان
 
هم آغوش شد سرو آزاد را
به زاری برافراخت فریاد را
 
بزد بوسه بر پا و دست و سرش
بدان هر دو گلبرگ از خون ترش
 
ببوسید لعل شکر پاسخش
ببویید آن سنبل فرخش
 
بمالید چون غاره خونش به روی
سپس روی بنهاده بر روی اوی
 
بگفتا: جوانا، سرا، سرورا
به دیدار و گفتار پیغمبرا
 
ز رویم چرا دیده بر بسته ای
همانا ز بس تاختن خسته ای
 
تن افکار گردیدی از ترکتاز
که اینگونه بر خوابت آمد نیاز
 
یکی سر بر آر گزین رود من
از این خواب خوش، بهر بدرود من
 
چه سان می سپارم من این راه چون؟
دلم پیش تو، تن به پشت هیون
 
خدا را جوان رحمی آخر به پیر
دراین روز تنگم تو شو دستگیر
 
الا ای بهار خزان دیده ام
شکیب دلم، بینش دیده ام
 
مرا کاش می گشت بیننده، کور
و یا خوابگاهم شدی خاک گور
 
نمی دیدمت خفته در خون و خاک
سرت برنی و پیکرت چاک چاک
 
که افکندت از اسب ای شهسوار
که مادر زمرگش شود سوگوار
 
که طاووس باغ مرا پر شکست؟
که بر من در شادکامی ببست
 
گل فاطمه را که پژمرده کرد؟
نبی را ز داغش که افسرده کرد؟
 
ایا یوسف من تو را گاه سور
به کابین در آمد زلیخای گور
 
تو را رخت دامادی آمد کفن
دریغا که آن هم نداری به تن
 
من از خاک خوشنودم ای کامیاب
که پوشیده دارد تنت ز آفتاب
 
نهاده زمین مادرانه سرت
به سینه که بر سر نبد مادرت
 
ز سویی نشستند با صد فسوس
به بالین داماد، مام و عروس
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیمصائب حضرت ام لیلا
مر او را بر و چهره ی سیمگون
گرفته است رنگ طبر خون زخون
 
زخون گشته چون ارغوان سنبلش
شده داغ چون لاله برگ گلشن
 
سراپای آن ماه یوسف غلام
دریده زچنگال گرگان تمام
 
بدو ام لیلی همی بنگریست
زغم دست بر سرزد و خون گریست
 
بگفتا که پورا جوانا مها
پدر شهریار و برادر شها
 
سرور دلم نور بینایی ام
غمت برده ازتن توانایی ام
 
تواکنون شدی از برم بینایی ام
غمت برده از تن توانایی ام
 
تو اکنون شدی از برم بی توان
ببسته به پیگارم دشمن میان
 
بسی بر نیامد که باز آمدی
ندانم چسان غوطه درخون زدی
 
که زد اینهمه زخم بر پیکرت
که رحمی نیاورد بر ماردت
 
براین تن که از برگ گل خوشترست
کجا اینهمه زخم اندر خورست
 
ببراد دست پلیدی شریر
که از شست بگشاد سوی تو تیر
 
نیاورد رحم آن خدنگ افکنا
بدین قامت چون کمان منا
 
درآندم که بودی به میدان روان
مرا کاشکی تن شدی بی روان
 
بچم کت زمانی به بر درکشم
زاندام تو تیغ کین برکشم
 
دهم شستشو ز آب دیده رخت
کنم پاک خون ازرخ فرخت
 
به زخمت نهم مرهمی از سرشک
به بالین نشینم تو را چون پزشک
 
ببینم به کام دل آن روی وموی
که از گل برد رنگ و ازمشک بوی
 
دریغا ازین چهره ی چون بهار
که بستر کنندش ز خاشاک و خار
 
دریغا از آن پیکر زورمند
که آسیب بیند ز نعل سمند
 
دریغا از آن سنبل تابدار
که آبش دهد خنجر آبدار
 
چو آزاده بی تابی مام دید
بیامد ورا تنگ دربر کشید
 
بگفتا که ای مادر غم نصیب
خدایت دهاد اندرین غم شکیب
 
بدان باش کاندرز من بشنوی
هر آنچت بگویم بدان بگروی
 
چو بینی مرا خفته در خون و خاک
مبادا کنی جامه ی خویش چاک
 
مبادا فغان سرکنی مرغ وار
برهنه کنی سر خراشی عذار
 
به خونم پس ازمن میالای روی
پریشان مکن چون دل خویش موی
 
که از زاری ات خصم خندان شود
غم خاطر شه دو چندان شود
 
پس از کشتن من چو فرخنده شاه
بیاید سوی خیمه با اشک وآه
 
تبسم به لب آر و بگشای چهر
به روشن جمالش نظر کن به مهر
 
تو او را تسلی ده از مرگ من
به کشت شکیبش تو آتش مزن
 
بدان گریه کن کآسمان و زمین
بدو هست گریان واندوهگین
 
همی تا توانی بنال وبموی
نه برپور نامی به فرخنده شوی
 
به من گریه کردن سزاوار نیست
مرا مرگ در خورد تیمار نیست
 
که گرید به داماد آزاد دل
که تازد سوی حجله گه شاد دل
 
مکن ساز ماتم که سور من است
مخور غم که گاه سرور من است
 
میاندیش مرگم نجات من است
چنین کشته گشتن حیات من است
 
بگفت این و افراشت بالا چو سرو
نشست ازبر زین چو پران تذور
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیمصائب حضرت ام لیلا
چو از گفتگو گشت زینب خموش
برآورد لیلا چو مجنون خروش
 
ز غم دست برسر زد وکند موی
به زیبا جوان خود آورد روی
 
بگفت ای زمهر تو جان درتنم
جهان بین به دیدار تو روشنم
 
روان تن و مایه ی کام من
نکورو جوان دلارام من
 
نگه کن به لیلای دلخون خود
بدین ناتوان پیر مجنون خود
 
ببین تا چسان گشته پشتش کمان
ز دور سپهر و زجور زمان
 
چرا از برم ای جوان می روی
کجا همچو تیر از کمان می روی
 
همانا ندانی که بی روی تو
دلم گردد آشفته چون موی تو
 
به هر جا روی با تو چون بیهشان
برد همرهم تار مویت کشان
 
چو من دست از دامنت بگسلم
تو هم رحمت آور به جان ودلم
 
مخواهم به چنگ مخالف اسیر
به بند ستمگستران دستگیر
 
مسازم روان بر سر خارها
مکش سر برهنه به بازارها
 
بسی سال پروردمت در کنار
نگه داشتم از بد روزگار
 
نه روزان بیاسودمی نی شبان
بدم باغ حسن تو را باغبان
 
به سال و مه از دیده ی اشگبار
بدم سر و قد تو را آبیار
 
بدینگونه کردم گرانمایه ات
که مانم دل آسوده در سایه ات
 
کنونم که هنگام پیری رسید
چرا از سرم سایه باید کشید
 
فسوس آیدم از چنین روی و موی
که بدخواهش از خون دهد شتشوی
 
ازین سرو بالایم آید دریغ
که ناگه ز پای اندر آید به تیغ
 
چسان زنده مانم به پشت زمین
تو را بینم افتاده از پشت زین
 
چو شهزاده گفتار مادر شنود
به پاسخ لبان را چو گل بر گشود
 
که ای پرده گی بانوی شاه دین
چه نالی بدینگونه زار و حزین
 
خمش باش وبنشین دمی دربرم
که رازیت پنهان پدید آورم
 
شنیدم که فرموده خیرالبشر
به وحی خداوند پیروزگر
 
که با کاروان غم و ابتلا
حسینم رود چون سوی کربلا
 
درآندشت هر کس که با اوست یار
شود کشته لب تشنه در کارزار
 
نماند تنی زنده زیشان به جای
روانشان رود نزد یکتا خدای
 
شهیدان اوراست جاه دگر
به نزد خدا جایگاه دگر
 
یکی مادرا ژرف اندیشه کن
ز فرزند فرزانه بشنو سخن
 
چو گردد پدیدار روز شمار
به پایان جهان را رسد روزگار
 
یکی روز گردد عیان سهمگین
دگرگون سپهر و دگرسان زمین
 
شود فاش هر راز بنهفته ای
برآرد سراز خاک هر خفته ای
 
هوا آتشین دم زمین آهنین
زحکم خداوند جان آفرین
 
یکی پل کشیده چوباریک موی
جهیم و جنانش پدید از دو سوی
 
ترازویی آرد خدای جهان
که نیک وبد خلق سنجد بدان
 
دل پاک پیغمبران ترسناک
شده چشم نیکان حق درمغاک
 
زهر سو بسی نامه پران شود
چو رعد آتش تیز غران شود
 
شود دوزخ تفته آتشفشان
به زنجیر در دشت محشر کشان
 
بدونیک هر امت ازهر طرف
ستاده رده در رده صف به صف
 
به منبر نشسته رسول خدا (صل الله علیه و اله)
لوا بر کف شیر حق مرتضی (علیه السلام)
 
زهر سو شهیدان گلگون کفن
خرامند زی آن بزرگ انجمن
 
به گرد اندرون قدسیان را همه
سرودشان به تسبیح در زمزمه
 
درآن روز ای مام ناشادمان
شود چند زن سوی محشر چمان
 
همه درجهان کرده مردانه کار
پسر داده در راه پروردگار
 
یکی مادر نامدار وهب
که نامد چو او شیر زن درعرب
 
به دستش سر پرزخون پسر
نیاز آورد بهر خیرالبشر
 
دگر مادر چار شیران دین
جگر خون دل افسرده ام النبین
 
سر چهار فرزند فرخ لقا
برد هدیه در نزد عرش خدا
 
دو دست علمدار شاهش به کف
برد ارمغان نزد شاه نجف
 
دگر نجمه آرد بردادگر
پر از خون سر قاسم نامور
 
به نزد پدر زینب داغدار
سر هر دو نوباوه آرد نثار
 
که ناگه فتد در زمین زلزله
شود دشت محشر پراز غلغله
 
برآید هیاهو زسکان عرش
بلرزد چو سیماب ارکان عرش
 
زیک سورسد جده ام فاطمه (علیها السلام)
به گرد اندرش خیل حوران همه
 
به سر پاک دستار فرخنده شوی
که پر خون شد از تیغ بدخواه اوی
 
به دستیش در طیلسان حسن (علیه السلام)
زبانم به دست دگر پیرهن
 
روان دست جبریل از پیش روی
پر از خون سر پاک دردست اوی
 
چه سر زیب آغوش خیرالبشر
چراغ دل حیدر نامور
 
درآن عرصه ای مادر تنگدل
بترسم که گردی ز زهرا خجل
 
اگر گویدت بانوی بانوان
که ای مادر اکبر نوجوان
 
مگر بود بهتر ز دلبند من
به نزد تو فرزند شمشیر زن
 
چه گویی درآندم جواب بتول
چه عذر آوری بهر دخت رسول
 
چو این راز لیلا ز اکبر شنفت
زگفتن فرو ماند و پاسخ نگفت
 
رهاکرد ازدست خود دامنش
رضا داد تا جان رود از تنش
 
چو ازمادر وعمه دستور یافت
به آرامگاه برادر شتافت
 
درآن لحظه سجاد (علیه السلام) بی توش بود
به بستر درافتاده مدهوش بود
 
به بالین اوگریه ها سرنمود
همی چهره بر پای سجاد سود
 
شه خسته چون بوی اکبر شنید
زجاجست و تنگش به بر برکشید
 
به بدرود هم در خروش آمدند
همی ناله ازنای دل برزدند
 
امام امم سیدالساجدین
به فرخ برادرش گفت اینچنین
 
که ای لعل تو عیسی جان من
بدین درد جانکاه درمان من
 
طبیبانه بنشین به بالین من
بکن چاره ی درد دیرین من
 
مرا جان ز دیدارت آمد به تن
مرو تا بماند به تن جان من
 
به پوزش خم آورد بالا جوان
بر آن جهان داور ناتوان
 
که ای حجت دادگر کردگار
پس از تاجور باب در روزگار
 
پی آنکه برخی کنم جان تو را
سر خود کنم گوی چوگان ترا
 
پدر داده دستوری ام بهر جنگ
که سازم زخون چهره یاقوت رنگ
 
تو نیزم اجازت بده چون پدر
به پیگار این لشگر بد گهر
 
که گاه فدا گشتم دیر شد
دل من زجان و جهان سیرشد
 
چو از شاه بیمار دستور یافت
دگر باره سوی شهنشه شتافت