ایهاالمظلوم
شعر و اشعار مصائب امام حسین علیه السلام و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
یغما جندقی
یغما جندقیمصائب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
نه ز آسمان توجه نه زاختر اعتنائی
نه ز دوستان حمیت نه ز دشمنان حیائی
 
من بی امیر و لشکر کیم اندرین معسکر
حشم بلا ز پیشی سپه غم از قفائی
 
به جز از خدنگ پران به جز از وعید کشتن
نه سفیر مهربانی نه پیام آشنائی
 
ز نجات دست کوته به هلاک پای محکم
بد و نیک را به سر بر نرود چنین قضائی
 
زجگر گداز پیکان دهد ار امان زمانه
کشد آسمان به خونم زسنان سینه خائی
 
چه قساوت است یارب که تنی ز صد هزاران
نشنید التماسم که نگفت مرحبائی
 
به من از در مصیبت به ستم مصاف پیما
چو ستاره سخت روئی چو سپهر سست رائی
 
نه ز سیر مهر مهلت نه ز خیل کین مدارا
چکنم اگر نجویم به شهادت التجائی
 
نزند بر آتش آبی لب خشک تشنگان را
چه تفاوت آنکه دارم مژه محیط زائی
 
نه پرند خیره کش را زگلویم انحرافی
به دل شکسته بالم نه خدنگ را خطائی
 
به دلم ز خیل انده، به رهم ز فوج دشمن
نفسی و رستخیزی قدمی و کربلائی
 
پس مرگ پیش پویان ز حیات تن به جانم
ز تامل تو خون شد دلم ای اجل کجائی
 
نفسی غم اعادی، دمی انده احبا
زندم همی ز هر سو، الم دگر صلائی
 
به مفاخرت چو یغما سر عجز نه بر آن در
درجات سربلندی بست این که خاک پائی
ملا فتح‌الله وفایی شوشتری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتریمصائب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
از روزگار داد و فغان ز احتساب او
فریاد از تطاول و از انقلاب او
 
در کام اشقیا نچکاند جز انگبین
در جام اتقیا همه زهر مذاب او
 
ای روزگار باتو چه کرده است بوتراب
کافکنده ای به خون همه شیران غاب او
 
عبّاس و قاسم و علی اکبر حبیب و عون
غلطان به خاک و خون همه از شیخ و شاب او
 
عبّاس تشنه کام برون آری از فرات
سوی حرم کنی همه سعی و شتاب او
 
تا سوی تشنگان برد آبیّ و از قضا
تیر قدر به خاک فرو ریزد آب او
 
دادی به باد گلشن زهرا و تا به حشر
کردی روان ز چشم عزیزان گلاب او
 
زان صبح شوم آه که در مجلس یزید
بر خاص و عام تافت به شام آفتاب او
 
بزم یزید و جام شراب و سر حسین
باید ز پاره ی دل زینب کباب او
 
صغری در اضطراب کنیزیّ و مرتضی
در اضطراب شد به نجف ز اضطراب او
 
پرسد نبی ز امّت اگر شرح ماجرا
یارب چه می دهند به فردا جواب او
 
حاشا کسی که بسته به این خاندان بود
ایزد به روز حشر نماید عذاب او
 
ای آل بوتراب «وفایی» ز شعر خویش
باشد به خاندان شما انتساب او
صفایی جندقی
صفایی جندقیمصائب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
افتاده در خون ای پدر از گرز و تیغ و خنجرم
بنهاده سر بر روی خاک ای خاک عالم بر سرم
 
تو کشته تن در خون طپان، من زنده بر جا جسم و جان
این سخت جانی ای امان، می نامد از خود باورم
 
گشت از سپهر پرده در، دامان هامونت مقر
زین پس سزد جای ای پدر، در توده ی خاکسترم
 
تا خوابگه خاک سیه، کردی به طرف قتلگه
زیبد مرا خاشاک ره، بالین و خارا بسترم
 
تا دور مینایی فلک می دادت از خون گلو
زهر است اگر جز خون دل شد باده ای در ساغرم
 
وه گر رسیدی دست من یک ره به دامان اجل
تا جامه ی جان در غمت جای گریبان بردرم
 
در نیل ماتم بردمی کآرم سیه چون بخت خود
گر دشمنان بر سر همی بگذاشتندی معجرم
 
برگ سفر آمد به ساز، اینک مرا از کوی تو
خون زاد و حسرت راحله، همدم فغان غم رهبرم
 
خواهم به بالینت همی گریم به کام دل دمی
رخصت کی و مهلت کجا از خصم عدوان پرورم
 
تن را توان و تاب کو، دل را قرار و خواب کو
هم بر فراق قاسمم هم در عزای اکبرم
 
جز در غم او کلک من، راند صفایی گر سخن
البته گردد رو سیاه از شرمساری دفترم
صفایی جندقی
صفایی جندقیمدح حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و اله و سلم)
مصائب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
هیچ دریایی ندیدم بی کنار
جز تو ای عشق جهان آشوب یار
 
عقل سر بر آستانت مستکین
بنده ی حکم تو صد روح الامین
 
انبیا گردن به امرت داده باز
روی بر خاک درت بنهاده باز
 
اولیا دستت به دامان در زده
دامن همت به خدمت برزده
 
پیش نورت نارموسی یک قبس
نسر طایر نزد شهبازت مگس
 
تیر و بهرامت به میدان صد هزار
خائف از سهمت چو طفلی نی سوار
 
پیش دستت دجله تا جیحون نمی
هفت دریا پیش سیلت شبنمی
 
رهروت را زیر پا زوبین و تیر
از کمال شوق می آید حریر
 
نیست در خورد هر میدان ترا
نه فلک تنگ است جولان ترا
 
ز آفرینش راد و رد بالا و پست
زشت و زیبا دور و نزدیک آنچه هست
 
آنچه از امکان به اکوان آمده اند
در خور خود تابع امرت شده اند
 
والهان خاصت از یک تا هزار
ز ابتدای خلق تا انجام کار
 
در نداده تن به فرمانت ولی
یک ولی مثل حسین بن علی
 
گر تو پای اندر میان نگذاشتی
ور تو رایت در جهان نفراشتی
 
کی خریدار بلاگشتی حسین
ره سپار کربلا گشتی حسین
 
قطع جان یا ترک سرکردی کجا
سردی از مهر پسر کردی چرا
 
کی به نی می رفت سرها خاک ناک
کی به خون میخفت تنها چاک چاک
 
کشته در پا رفته اصحابش چرا
دستگیر دشمن احبابش چرا
 
کی گرفته پنجه با پیکان و تیغ
کشته دیدی شش برادر بی دریغ
 
چون شکیبایی نمودی کز عناد
خصم بندد بازوی زین العباد
 
طاقت آوردی کجا کآن قوم دون
از خیام آرد حریمش را برون
 
کی رضا دادی که زینب خواهرش
با سر عریان بنالد برسرش
 
چون شدی تسلیم کآن ارذال خلق
دخترانش را رسن بندد به حلق
 
صبر ورزیدی کجا خود کز ستیز
دشمن انگارد بناتش را کنیز
 
پر که بر کوه کی پهلو زدی
چرخه چون با چرخ هم زانو شدی
 
کی هما را صید کردی ماکیان
پیل فرسودی به پنجه ی بیشگان
 
نور از ظلمت کجا خود کم شدی
زنده رود ونیل سخره ی نم شدی
 
هم ترازو با گلستان خس چرا
شاهبازان طعمه کرکس چرا
 
دوزخ از تابت کند پهلو تهی
زین روش دیوانه گردد آگهی
 
کاین شبانان دست موسی تافتند
جوی ها بر دجله سبقت یافتند
 
کرگدن شد گربه ای را صید شست
شیر را روبه به گردن قید بست
 
رفت با شاهین مگس را کارزار
عنکبوتی را عقاب آمد شکار
 
باز در چنگال زاغان شد اسیر
بلبل اندر بند بومان دستگیر
 
باد را از پشگان آمد گزند
جوق جن جم را به نام افکنده بند
 
عشق مو را قوت زنجیر داد
مور را عشق افتراس شیر داد
 
زلف دلبر زیبد از وی اژدری
ناید از زلف عروسان دلبری
 
الغرض هر جا که چهر افروختی
خرمن شاه و گدا را سوختی
 
رایت حسن بتان افراختی
کار جان بازان خود را ساختی
صفایی جندقی
صفایی جندقیمصائب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
آنانکه نفس خویش جری بر جفا کنند
چون صبر بر شکنجه روز جزا کنند
 
بهر قتال آل نبی تیغ ها به دست
با آنکه دین وی به زبان ادعا کنند
 
ترک تغافل اهل ستم را چو رسم نیست
کاش اندکی به حالت خویش اعتنا کنند
 
قومی که در عقوبتشان افتراق نیست
دارند اگر نماز به پا یا زنا کنند
 
برخویش گشته مانع نعمای سرمدی
منع نوا ز مالک منع و عطا کنند
 
نه خجلت از بتول و نه خشیت ز بوتراب
نه حرمت از رسول و نه شرم از خدا کنند
 
دردا که خیل فصل خداوند وصل را
در خاک و خون فکنده سر از تن جدا کنند
 
خون حرام وی به تهور هدر دهند
مال حلال وی به تقلب هبا کنند
 
پیراهنی که فاطمه اش رشته پود و تار
بر تن سگان گرگ شعارش قبا کنند
 
و آن کشته را به نعل ستوران خاره سای
در چشم خاک سرمه روش توتیا کنند
 
دارند پاس حرمت قرآن ولی چه سود
تا خود نه امتیاز خلوص از ریا کنند
 
ز الفاظ اگر مراد معانی است بی گزاف
معنی ندارد آنکه به لفظ اکتفا کنند
 
ز اهل ضلال یک سر مو کوتهی نشد
در دفع حق هر آنچه توان دست و پا کنند
 
واسومتا به حالت امت که در نشور
خود با چه رو به روی نبی دیده واکنند
 
***جز نفی حق نخواسته در هر نشست و خاست
دعوی کنند باز که حق درمیان ماست
صفایی جندقی
صفایی جندقیمصائب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
قومی که امتیاز صواب از خطا کنند
خود کاش اختیار وفا بر جفا کنند
 
کلک قدر نگاشت قضایای نینوا
بر لوح زر که باطل و حق را جدا کنند
 
از قهر و قتل و غارت و اخراج و دستبرد
هر محنتی که می شد از امکان به پا کنند
 
بود اقتضای حکمت مخصوص کز نخست
نامی به نام خامس آل عبا کنند
 
در ملک غم سپه کش سلطان کربلاست
هر کش فزون به بند بلا مبتلا کنند
 
با مهر دوست کین عدو سهل می شمار
سری است حق که ساز بلا للولا کنند
 
آن سان که او شد امت مرحومه را کفیل
خواهند اگر تلافی چندین عطا کنند
 
تا رستخیز هر نفس ازروی مسألت
روزی هزار مرتبه خود را فدا کنند
 
هر ذره ذره ملک چه پنهان چه آشکار
کی وز کجا تدارک این خون بها کنند
 
باور مکن که طایفه ی غیر مسلمین
بر اهل بیت فاطمه چندین جفا کنند
 
اسلام بین ز کفر بتر کامت از عناد
نسبت به خاندان نبوت چه ها کنند
 
دین کجا و کفر چه کز ننگ این گناه
ز اسلامیان یهود و نصاری ابا کنند
 
کژ راست کی شود، نرسد اهل غی به رشد
روزی مگر رجوع به صدق از ریا کنند
 
ممکن نبود بهتر از این عکس مدعا
گر باید امت اجر رسالت ادا کنند
 
***یک دل کشد تطاول یک دهر غم کجا
یک تن کند تحمل چندین ستم کجا
صفایی جندقی
صفایی جندقیمصائب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
ای طایف حریم تو اعیان کاینات
ذرات ملک زایر کوی تو از جهات
 
تو گشته زیر خاک و من اسوده بر زمین
ما را هلاک در همه حالت به از حیات
 
ما را ز داغ خود زدی آتش به دلی ولی
تا بخشی از شکنجه جاویدمان نجات
 
سودند سر به تیغ اعادی مجاهدینت
دادند تن به قید اسیری مخدرات
 
بودند ای عجب همه با این گنه هنوز
دارنده ی صیام و گزارنده ی صلات
 
با قصد قتل و غارت حق چیست حال کس
صد قرن اگر نماز کند یا دهد زکات
 
با دعوت امام مبین دعوی یزید
فرقان حق کجا و کجا آن مزخرفات
 
باطل نایستد بر حق نیست مشتبه
آن ترهات سست بدین طرفه محکمات
 
این صید زار خسته ی بشکسته بال و پر
از آشیان فتاده ی سرگشته در فلات
 
تر کردی ار کست به یکی جام کام خشک ما
یک غرقه بیش کم نشدی بالله از فرات
 
شد راست دود و خیمه ی گردون سیاه کرد
ز آن آتشی که خصم زدت در سرادقات
 
گشتند دراقامه ی سوگ تو متفق
از صدر بزم صومعه تا صف سومنات
 
برخاست شور و لوله از کعبه تا کنشت
ارباب کفر و دین همه بنشسته در عزات
 
هم وحش و طیر غم زده در محنت تو محو
هم جن و انس دل شده در ماتم تو مات
 
***درباره ی تو هر که کند بیش و کم ستم
کیفر ز هفت دوزخش افزون بود نه کم
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما