ایها المظلوم-ayohalmazloom
مدح-امام-موسی-ابن-جعفر-الکاظم-علیه السلام
لطفاً برای جستجوی گریز های متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز در سمت راست صفحه مراجعه فرمایید
نمایش هر صفحهمورد
تا عشق کار حضرت موسی بن جعفر است
دل در مدار حضرت موسی بن جعفر است
 
عیسی نفس کشیده به لطف شفای او
موسی دچار حضرت موسی بن جعفر است
 
مردی که با اشاره ی او نیل قلب ما
وا شد دوباره حضرت موسی بن جعفر است
 
آنکه رئیس مذهب عشق است در جهان
آموزگار حضرت موسی بن جعفر است
 
لبخند و مهر در عوض خشم، این صفت
در انحصار حضرت موسی بن جعفر است
 
زندان حصار روح امامست؟ نه… جهان
خود در حصار حضرت موسی بن جعفر است
 
تنها نه ما که شاه خراسان امام عشق
دل بی قرار حضرت موسی بن جعفر است
 
امشب کلید قلب رضا جان و خواهرش
در اختیار حضرت موسی بن جعفر است
 
از هر امامزاده که حاجت گرفته ای
ایل و تبار حضرت موسی بن جعفر است
 
خوشبخت من که دوست من بچه سیدیست
او یادگار حضرت موسی بن جعفر است
 
دوری نبود مانع من در زیارتش
قلبم مزار حضرت موسی بن جعفر است
 
آماده ی عزای حسین است بعد از این
هر کس که یار حضرت موسی بن جعفر است
همچو احمد سیر در قوسین و اوادنی کند
کنج زندان را «فسبحان الذی اسری» کند
 
قامت موزون او سروی زباغ «فاستقم»
تا ابد نشو و نما در سایه اش طوبی کند
 
هرکجا او را، مکان آنجاست رشک لامکان
خود وجود اقدسش بغداد را بطحا کند
 
هست این موسی چه موسایی که هرکس موسویست
ناز بر موسی بن عمران فخر بر عیسی کند
 
سیّد قرآن لقب یاسین نسب طاها حسب
آنکه ظاهر از دو لب اسرار «ما اوحی» کند
 
هل اتی خود والضّحی رو آن مه واللّیل مو
کش خم حامیم ابرو قصّه از طاها کند
 
شد بدا، در شأن او شأنی دگر بر شان او
خواست محکمتر خدا امر وی از ابدا کند
 
قطب ایمان کعبه ی دین قبله ی اهل یقین
طوف بر گرد حریمش مسجدالاقصی کند
 
چونکه دایم شیوه مظلومیست در این سلسله
باید او هم اقتدا، بر شیوه ی آبا کند
 
خواست تا مظلوم باشد زان سبب مسموم شد
ورنه عبدی کی تواند حکم بر مولی کند
 
ظلم هارونی که شد فرعون از آن منفعل
شد به این موسی که فرعون گریه بر موسی کند
 
بهر او «سندی شاهک» قتل آن مظلوم را
ملتزم شد چون اعانت بر شقی اشقا کند
 
هست در عالم مسلّم هرکه ننگ عالم است
خاک عالم بر سر دنیا و مافیها کند
 
دود ظلم و ظلمت هارون ظالم بین که او
خواست خاموش آن چراغ دوده ی زهرا کند
 
دود ظلم انگیخت امّا گشت روشنتر چراغ
نور حق را مدبری کی می توان اطفا کند
 
کرده ای مدح و ثنا امّا «وفایی» کی توان
کس ثنای «سبّح اسم ربّک الاعلی» کند
 
باید ایزد وصف خود را خود کند از بهر ما
کس نباید قصّه از «الله و الاّ اله» کند
 
آنکه مثوی دشمنان را، می دهد بئس القرار
آنکه مأوا، دوستان را جنّة المأوا کند
عاشق آن باشد که چون سودا کند یکجا کند
هر دو عالم با سر یک موی او سودا کند
 
از برای سوختن پروانه سان پر، وا کند
نی ز سر در راه جانان نی ز جان پروا کند
 
در خَم چوگان حکم دوست گردد همچو گوی
خود نبیند در میان تا فرق سر از پا کند
 
عاشق آن باشد که چون در بزم جانان بار یافت
باده اشک سرخ و ساغر دیده دل مینا کند
 
چون حدیث لعل جانان بشنود از تار تار
در مزاجش تار، کار نشئه صهبا کند
 
آنچنان سازد ز خود خود را، تهی وز دوست پُر
دوست را، مجنون خویش و خویش را لیلا کند
 
عاشق آن باشد که عشقش طعنه بر، وامق زند
وز عذار گلعذارش ناز بر عذرا کند
 
آن بت بالابلایش گر فرستد صد بلا
خود، نمی بیند بلا تا روی در بالا کند
 
از بلا هرگز نپرهیزد، که در راه طلب
جذب جانان خار را گل خاره را، دیبا کند
 
عشق را، نازم که چون می تازد اندر کشوری
غیر خود هر چیز بیند سربسر یغما کند
 
کیست آن عاشق که در زندان هارون هفت سال
شکر تنهایی برای خالق تنها کند
 
شد پسند خاطرش یکتایی و زندان از آن
تا، دوتا خود را به پیش ایزد یکتا کند
 
نیست در توحید استثنا به غیر از ذات حق
جان فدای آن شهی کوکار مستثنی کند
 
گر قَدر گردد مقدّر نیست بی فرمان او
ور قضا باشد مصوّر حکم او امضا کند
 
یک اشاره گر کند عالم شود یکسر عدم
عالمی ایجاد باز از نو به یک ایما کند
 
بر جبین ابلیس را او داغ ابلیسی نهد
بوالبشر را آدم او از «علّم الاسما» کند
 
زآب و آتش نوح و ابراهیم را بخشد نجات
آب را، غبرا و آتش لاله ی حمرا کند
 
حضرت موسی بن جعفر کاظم و جاذم که او
ناظم دین است و دین را عزم او انشا کند
 
یارب این موسی چو موسائیست کز یک جلوه یی
رخنه ها، درجان موسی و دل سینا کند
 
می شکافد سینه ی سینا و عمران زاده را
از ظهور یک تجلّی «خرّمغشیّا» کند
 
گه عصا را، در کف موسی نماید اژدها
گاه از همدستی اش موسی یدوبیضا کند
 
یکدمی شد همدمش تا یافت این دم ازدمش
ورنه عیسی کی تواند مرده را احیا کند
 
زان سبب باب الحوائج شد لقب او را که او
هر مراد و مطلبی حاصل «کماترضی» کند
 
هر که شد امروز چون ابلیس زین در، بی خبر
خاک محرومی به سر در موقف فردا کند
 
مطلعی گردید طالع بازم از عرش خیال
جبرئیل خامه را، برگو که تا انشا کند
دوباره چنگ زدم دامن خراسان را
به کاظمین رساندم صدای لرزان را
 
برای حاجت کوچک نمی روم آن جا
دریغ اگر که بگویم به او غم نان را
 
منی که هیچ ندارم برای عرض ادب
چه تحفه ای ببرم پیشکش کنم؟ جان را
 
دو پادشاه به یک سرزمین نمی گنجند
کنار هم به خدا دیده ام دو سلطان را
 
که دیده در وسط آسمان دو تا خورشید؟
که دیده پا قدم آفتاب، باران را؟
 
ببین چه بخت بلندی! به دست کوتاهم
گرفته ام من بی دست و پا دو دامان را
 
ببین کسی که خودش میهمان زندان بود
چه بی مضایقه دارد هوای مهمان را
 
به چشم دیده اسیری ست در دل زندان
به چشم دل به اسیری گرفته زندان را
 
بر او که لحظه به لحظه مسافر عرش است
گماشته ست چه دیوانه ای نگهبان را؟
 
براو چگونه اثر کرده زهر؟ در عجبم!
که خلق در نفسش دیده اند درمان را
 
کریم ترجمه ی دیگر ابوالحسن است
که جمع دیده ام اطراف او فقیران را
 
وداع با حرمش ساده نیست،‌حق دارم
عقب عقب بروم تا ته خیابان را
یار برفت و دور از او، صبر و قرار شد زکف
سیل سرشک از پیش، گشت روان به هر طرف
 
تا شده از نظر نهان، نقطه ی خال دلکشش
دایره سان به دور دل، اندوه و غم کشیده صف
 
بی رخ و طُرّه ات مرا، ای مه آفتاب رو
روز سیاه شد زغم، دیده سپید از أسف
 
مشعل آفتاب شد، تیره زدود آه من
تا مه عرضت گرفت از خط مشک سا کلف
 
زیبد اگر به عالمی، فخر کنی که سال ها
مادر دهر ناورد هم چو تو نازنین خلف
 
یار کمان کشید و من، دل بر او به چابکی
آمد از این کِشاکِشم، تیر مراد بر هدف
 
هر که به غیر عاشقی، پیش گرفت پیشه ای
کرد به یاوه زابلهی، عمر عزیز را تلف
 
از خط جام ساقیا، آیت مغفرت به خوان
بخشش دوست را سبب، لغزش ما است لا تخف
 
گردش آسمان مگر، گوهری سخن شده
آن که نیاز از سفه، فرق زُمرّد از علف
 
بهر نشاط قدسیان، زهره به جام آسمان
نظم طرب فزای من، خواند به بانگ چنگ و دف
 
هشت بهشت را بها، مدح امام هفتمین
موسی کاظم است و من، آمده ام بها به کف
 
والی دین ولی حق، آن که نموده از ازل
عرش زفرش درگهش، کسب سعادت و شرف
 
دل صدف است و گوهرش، مهر گران بهای او
بهتر از این گهر دگر، هیچ نپرورد صدف
 
کاش «محیط» چون شود، خاک بر غم خارجی
خاک وجود او بَرَد، باد صبا سوی نجف
نیست با دوستی خلق جهان هیچ دوام
در نمک خوارگی ابنای زمانند چو کام
 
چشم سختند، چو آیینه پی دیدن عیب
نرم چشمند ولیکن همگی چون بادام
 
مهرشان را چو بجویند، پر است از کینه
مدحشان را چو بکاوند، پر است از دشنام
 
در سلوکند سراسر همه بی اندامی
لیک در وقت خرامند سراپا اندام
 
هیچ نندوخته از داد و دهش، غیر فریب
هیچ نشناخته از راه و روش، غیر خرام
 
همه سرسخت، ولی در ره دین سست قدم
جمله ناقص بدل، اما بزبانند تمام
 
همچو شاهین ترازو، همه چشمند و زبان
تا بدان سو که بود پیش، نمایند سلام!
 
قوت ماسکه پر زورتر از جنگل باز
دیده طامعه گیرنده تر از دیده دام
 
جودشان ساخته چون ریزش آب تصویر
سودشان عاریه، چون گرمی آب حمام
 
نشود کلبه درویشی از ایشان روشن
گر چه پیه اند و فتیله همه چون مغز حرام
 
پیش درویش فلانند، همه خواجه فلان
خواجه بهمان چو درآید، همه گردند غلام
 
در صف رزم، چو رنگ رخ خود جمله گریز
در گه بزم، چو ساغر همگی خون آشام
 
ناگوارند و دل آزار، چو ناپخته کباب
خشک و ناساخته و بیمزه و چون میوه خام
 
همه چون آب نهارند طبیعت آزار
همه چون خواب پسین اند کدورت انجام
 
چون عبوس گه بزمند، همه بی موقع
چون خروس شب وصلند، همه بی هنگام
 
همه رنج و خنکی، چون بزمستان صرصر
همه دلگیری و اندوه، چو در غربت شام
 
رویهاشان، گل صبحست و، درونها دل شب
طبعهاشان همه چون شیشه و، دلها چو رخام
 
از سه مستی غفلت، همه چون شیشه می
موی بر سر شده چون پنبه، شکم پر ز حرام
 
همه تن سرو صفت ناز و خرامند، ولی
هیچ در بار ندارند بغیر از اندام
 
خضر و الیاس از آن زنده جاوید شدند
که ز چشم بد این خلق، نهانند مدام
 
هر که گردیده بر این دشت پر از موج سراب
نخورد مرغ دلش آب جز از چشمه دام
 
هر دمش صورت نادیدنیی باید دید
جای رحمتست بر آیینه از این زشت مقام
 
زین سبع خویان، مجنون اگر ایمن بودی
خویشتن را نکشیدی بحصار دد و دام
 
سگ ازین گشته خروشان، که شدش شهر وطن
کبک از آن رو شده خندان، که شدش کوه مقام
 
عیش بر خاطر، ازین زهرسرشتان شده تلخ
زندگی بر دل ازین مرده دلان گشته حرام
 
نه چنان تلخ ازین بیمزه مردم شده است
که دگر بار تواند شدنم شیرین، کام
 
مگر از شهد شکر خایی مدح شه دین
که بعالم علم از مدحت او گشت کلام
 
«حضرت موسی کاظم » که بود پیرویش
بر صف جمله طاعات و مبرات امام
 
حیف باشد که شود صرف نه در مدحش حرف
ظلم باشد که زند دم ز جز این حرف کلام
 
بر فلک ماه بخود بالد، کاو را بنده است
در جهان صبح علم گشته، که اوراست غلام
 
تا کند سرمه ز گرد گذر موکب او
همه تن دیده شده مهر و دود بر درو بام
 
تا بچیند گلی از گلشن شبخیزی او
مه رود دامن مهتاب بکف، ز اول شام
 
گرد شب، مهر بمژگان ز در او روبد
در جهان زین شرفش نیر اعظم شده نام
 
بسکه در سوختن دشمن او بیتابست
شعله آتش یک لحظه ندارد آرام
 
شط بغداد بحسرت گذرد و از خاکش
بختور اشک، که سر بر قدمش داشت مدام
 
بود محبوس اگر گوهر پاکش چو نگین
حکم او لیک روان بود در آفاق تمام
 
پای در قید و دلش رسته ز قید عالم
تن اسیر قفس و، طائر جان عرش مقام
 
دامن پاک ز چشم گهر افشانش پر
همچو دامان طمع از کف آن رحمت عام
 
معدن از کوه چو سیلاب روان گشتی اگر
خواستی همت او مال برای انعام
 
گر دهندش بمحیط کرم او نسبت
آن قدر بحر زند جوش که آید بقوام
 
بسکه از رشک چراغ حرمش سوخته است
هیچ در سنگ نمانده است ز آتش جز نام
 
گر شبانی بر او شکوه برد از گرگی
شیر را تب همگی لرز شود بر اندام
 
پا گذرد اگر آوازه قدرش بر کوه
نتواند شرر از سنگ نهد بیرون گام
 
آب حملش بمثل گر گذرد از دل سنگ
طمع پختن از آتش طمعی باشد خام
 
موری از خانه خرابی کند ار شکوه به او
کوه را سیل چو رگ خشک شود بر اندام
 
سخنش ار چو شکر خواند اگر بی ادبی
دگر از شادی در پوست نگنجد بادام
 
گرد اشکال ز رخ مسأله ها می شستند
آب علمش چو روان میشدی از جوی کلام
 
نتوانند حق مدحت او کرد ادا
گر کنند اهل جهان جمله زبان از هم وام
 
کوشش واعظ دلخسته بجایی نرسد
مطلبی نیست مدیحش که پذیرد انجام!
 
سرو را، نیست مرا قدر ثناگویی تو
این قدر بس که ازین شهد کنم شیرین، کام
 
شرف هر دو جهان گر همه قسمت گردد
نرسد بیش ازینم که ترا بردم نام
 
دیگرم شکوه ز ناکامی دنیا غلط است
کز ثنای تو مرا هردو جهانست بکام
 
هرچ کم نیست مرا، گر نظر لطف تو هست
همچو مه کرده مرا پرتو مهر تو تمام
 
تاج سرهاست، هر آنکس که ترا خاک رهست
باشد آزاد زغم، آنکه ترا هست غلام
 
تا نشسته است مرا مهر تو در دل، دیگر
ننشیند ز ادب گرد ملال از ایام
 
دیدنی نیست رخم گر چه ز عصیان، لیکن
چشم دارم نظر مرحمتت روز قیام
 
با عذاب گنه خویش، گرفتم سازم؛
پیش اعدای تو مپسند شوم دشمنکام!
 
در ره مدح تو گر خامه درآید از پای
مینماید بدعا از دل و جان لیک قیام
 
تا که ساید علم صبح بگردون هر روز
تا بود زیر نگین خور تابان ایام
 
علم دین نبی، باد فلک سا دائم
دولت آل علی باد جهانگیر مدام
بشنو این معجزه از شاه سریر اعجاز
حضرت موسی جعفر شه اقلیم حجاز
 
دید در مکه به نزدیک منا پیره‌زنی
کودک خورد بپیرامن وی چند تنی
 
ماده گاوی ببر آن زن محزون غمین
مرده افتاد در آن بادیه بر روی زمین
 
به هر گاو آن زن دلسوخته با این اطفال
گشته دامان وی از خون جگر مالامال
 
حجت بالغه آن مظهر لطف یاری
کرد رو جانب آن زن ز پی دلداری
 
گفت ای زن ز چه گریانی و اندوه تو چیست
این دل افسرده یتیمان پریشان از کیست
 
گفت این چند تن کودک مهجور یتیم
هست اطفال من بیوه نالان الیم
 
شوهرم مرده و می‌بود ایا عرش سریر
شیر این گاو معاش من و اطفال صغیر
 
از سیه بختی ما سوخته جان نومید
مرده این گاو دگر گشته ز ما قطع امید
 
گفت با آن زن گریان ز غم افسرده
شاید این گاو تو الحال نباشد مرده
 
گفت ای مرد ترحم نکنی چون تو بما
منما مسخره بر من دگر از بهر خدا
 
باز فرمود در درج ولایت با زن
هست با سرعت تاثیر دعایی با من
 
بهر تو زنده کنم گاو تو را اگر خواهی
تا شود بر تو عیان دعوی سر اللهی
 
گفت زن گر ز غمم بازرهانی چه غم است
تو کریمی و سزاوار کریمان کرم است
 
آن شهنشاه که در مصر وفا بود عزیز
زد بدان گاو سرپایی و فرمود که خیز
 
گاه از معجزه سبط رسول دو سرا
زنده گردید و بپا خاست به فرمان خدا
 
گشت آن زن به هواداری آن عیسی دم
با یتیمان دل افکار پریشان خرم
 
این همان پاست که در کنده هرون شریر
بود نه سال به بغداد به قید زنجیر
 
که فرستاد کنیزان پی خدمت ببرش
تا کند متهم و او فکند از نظرش
 
که رود کرد ز عدوان ببر حجت حق
آن سیه روی پی مضحکه سرگین به طبق
 
که طلب کرد پی قتل شه عرش اورنک
همچو خود چند نفر کابر به دین ز فرنک
 
در غریبی به جز از لطف خدا یار نداشت
مونس خلق خدا یاور و غمخوار نداشت
 
به جز از ناله زنجیر چو مرغ قفسی
بهر آن شاه نبود همدمی و همنفسی
 
آب گردید ز صدمه بدن لاغر او
گشت کاهنده به زندان بلا پیکر او
 
آخر از زهر جانسوز به ملک بغداد
زیر زنجیر ستم موسی جعفر جان داد
 
چهار حمال فرستاد به خفت هارون
بهر دفن بدن مظهر ذات بی‌چون
 
شیعیان زین غم عظمی چه خبردار شدند
همه با هم پی‌دفن تن او یار شدند
 
عود عنبر همه با گریه به مجمر کردند
خاک محنت به عزایش همه برسر کردند
 
دفن کردند به عزت تن آن گوهر پاک
مخزن آن گهر پاک شد اندر دل خاک
 
هیچ کس بی کس و مظلوم نرفت از دنیا
به خدا در همه عالم چو عزیز زهرا
 
آنکه پرورده دوش نبی اطهر بود
خاک پایش بسر روح‌الامین افسر بود
 
بدان بی‌سر او ماند سه روز از ره کین
بعد قتل از ستم شمر ستمگر به زمین
 
ساربان کرد جدا در عوض غسل و کفن
بهر انگشتری انگشت شریفش ز بدن
 
عوض دفن تن سبط رسول خاتم
گتش چون سرمه ز جولان سم اسب ستم
 
خواهرش با دف و با چنگ و رباب
رفت از کرببلا تابسوی شام خراب
 
یک پسر داشت گرفتار سپاه دشمن
پا به زنجیر و غل و جامه‌اش در گردن
 
روز و شب با تن تب‌دار و پریشان و ملول
همچو (صامت) به عزاداری دلبند رسول
ای ز شور نشئه دنیای فانی سرگران
سرگران از ساغر سودای صهبای جهان
 
از جهالت سود را بنموده سودا با زیان
بشنوی تا الرحیل همرهان از کاروان
 
***کن علاج گوش هوش خویش از رنج صنم
 
چند روزی داده مهلت ز امتحانت کردگار
می‌زنی بربام گردون گاه کوس اختیار
 
گه سوی تفویض می‌رانی سمند اقتدار
می‌کنی گه میل سوی جبر و در پایان کار
 
***نیک و بد را می نهی در گردن جف القلم
 
آنکه داند از طبیعت اصل بود کن فکان
می‌کند این کار صنع کردگار لامکان
 
حرق را از نار بیند غرق از آب روان
قطع را از آهن و از معده هضم آب و نان
 
***گو بمال از خواب غفلت چشم را اندک به هم
 
پس چرا شد آتش سوزان گلستان بر خلیل
موسی عمران نشد بهر چه غرق رود نیل
 
نامد اسمعیل از تیغ خلیل از چه قتیل
در نجات یونس از بطن سمک برگو دلیل
 
***یا نما اذعان به ایجاد حدای ذوالنعم
 
صنعه اللهی که دارد در همه اشیا ظهور
کی شود مستور چون خورشید غیر از چشم کور
 
آنکه دارد کبریا را سعی در اطفاء نور
هست چون ابلیس از سر منزل توفیق دور
 
***در وجود وی بود شایسته معنای عدم
 
کن علاج این غبار لغزش عمی بصر
از غوایت شو به اقلیم هدایت ره سپر
 
بهر تحصیل طریق مذهب اثنی عشر
سوی طور معرفت چون پور عمران کن سفر
 
***شو به ظل رافت موسی بن جعفر معتصم
 
حضرت باب الحوائج عبد صالح رکن دین
نور چشم مصطفی شبل امیرالمومنین
 
قبله اسلام صاحب افسر ملک یقین
پیشوای شرع احمد مقتدای راستین
 
***فخر مکه زیب زمزم اصل ارکان حرم
 
شمع مصباح و چراغ دوده عبدمناف
آنکه از تیغ زبان با زمره اهلی خلاف
 
چون علی کرده به حفظ شرع پیغمبر مصاف
گرنبد ذاتش معین موسی دریا شکاف
 
***بود تا صبح قیامت جای او در قعریم
 
پنجه الله شکلش همچو حیدر بت‌شکن
صرصر قهرش بلای جان عباد وئن
 
شهریار عالم امکان ولی ذوالمنن
واقف پنهان و پیدا کاشف سر و علن
 
***منبع جود و سخا سرچشمه فضل و کرم
 
کاظم الغیظی که حلمش کرده دین را پایدار
قدرت یزدان ز ایجاد وجودش آشکار
 
حارث ملک و ملک فرمانده لیل و نهار
مظهر ذات خدا اسرار غیب کردگار
 
***باعث ایجاد خلق ماسوا از بیش و کم
 
مصدر صنع ازل دیباچه اصل قدیم
در دریای امامت معنی فرع کریم
 
رهبر دنیا و دین مجموعه خلق کریم
جنت موعود باقی مخزن علم حکیم
 
***ماه برج طا و ها سر سوره نور و قلم
 
صد چو موسی کلیم اللهش از بهر سئوال
مانده حیران «رب ارنی» گوی در طور جمال
 
گرچه یکتایی بود مخصوص ذات ذوالجلال
لیک ذات وی چو ذات کردگار لایزال
 
***از تقرب مشتبه گشته حدوثش با عدم
 
در عبادت خامه «عبدی اطعنی» سالها
با خدای لامکن در کنج زندان آشنا
 
بسته همچو شیر در زنجیر تسلیم و رضا
هشت سال آن یوسف مصر شهادت مبتلا
 
***تازد از دنیای فانی جانب عقبی قدم
 
از شرار ظلم هارون مشتعل شد پیکرش
گشت از زهر جفا کاهیده جسم اطهرش
 
در غریبی شد برون از جسم جان انورش
نی حبیبی به ببالین نی طبیبی بر سرش
 
***مونس وی آه عالم سوز و اشک دم به دم
 
وقت جان دادن بسی از زندگی دلگیر بود
جان شیرینش ز فکر الفت تن سیر بود
 
ناله‌اش از بی‌کسی بسیار با تاثیر بود
کند اندر پا و اندر گردنش زنجیر بود
 
***شد مسافر چون به جنت زین دیار پرالم
 
با زبان حال می‌فرمود با باد سحر
کای صبا نزد رضا اندر مدینه کن گذر
 
گو ندارد ای رضا باب غریبت نوحه‌گر
روی بالین پدر یک دم قدم نه ای پسر
 
***در نگاه واپسینت کن مرا فارغ ز غم
 
داد در بغداد چون جان آن امام نا مراد
چار تن حمال را هارون فرستاد از عناد
 
حجت حق را به روی نردبانی جای داد
شیعیان پاک طینت جمع گشتند از وداد
 
***تا به عزت دفن کردند آن امام محترم
 
داد از مظلومی نوباوه خیرالانام
زاده زهرا حسین بی‌معین تشنه‌کام
 
شاه مذبوح از قفا کز ظلم بی‌رحمان شام
در زمین کربلا کردند جای احترام
 
***پیکرش را پایمال سم اسبان از ستم
 
شمر بی‌دین با لب عطشان ز جسمش سرگرفت
به جدل بی‌دین از او انگشت و انگشتر گرفت
 
ساربان از بند دستش بهر بند زرگرفت
(صامت) از بهر عزایش خامه و دفتر گرفت
 
***او فکند اندر مصیبت لرزه بر لوح و قلم
عشق جانان هر دلی را کو مسخر می‌کند
از نخست او را به خاک ره برابر می‌کند
 
بعد چندی کز لگدکوب ملامت پاک شد
اندر آن ویرانه دل تعبیر دیگر می‌کند
 
عشق را نازم که چون بر سنگ گردد جلوه‌گر
از نگاهی سنگ را احمر می‌کند
 
طرفه اکسیری بود کز تابش انوار خوبش
ذره را خورشید سازد خاک را زر می‌کند
 
هیچ دانی عشق چه بود یا مراد از عشق چیست
کز صفات وی قلم هر دم سخن سر می‌کند
 
مظهر عشق و حقیقت موسی جعفر بود
آن که روشن شمع مذهب را چو جعفر می‌کند
 
آن که هر دم از پی تعظیم در طور شرف
صد چو موسی کلیمش سجده بر در می‌کند
 
این نه آن موسی بود کز کردگار لم یزل
استماع «لاتخف» از خوف اژدر می‌کند
 
این همان موسی است کز یک حمله شیر چرخ را
از دم سبابه چون جوزا دو پیکر می‌کند
 
بر وجود اقدسش سر تابپا چو بنگری
وصف خلق و خلق احمد را مکرر می‌کند
 
از پی تکمیل اشیاء عزم وی گردد چو جزم
ذره را با یک نظر خورشید انور می‌کند
 
چون امیرالمومنین اندر سریر معدلت
حکم اندر دعوی باز و کبوتر می‌کند
 
خشم او چون قهر قهاری فروزان دو نیست
لطف و احسانش حدیث از خلد و کوثر می‌کند
 
طائفی را کو شود خاک سر کویش مطاف
از شرف کی رو به سوی حج اکبر می‌کند
 
ذات وی چون ذات حق از بس بود بیرون زو هم
عقل اگر خواند خدایش و هم باور می‌کند
 
روز اعجاز و کرامت بر رخ باجوج کفر
تیغ لطفش کار صد سد سکندر می‌کند
 
جنب قربش که محسود رواق جنب است
فرش دروی جبرئیل از شوق شهپر می‌کند
 
کاظمش نامید ایزد زا نسبب کز فرط حلم
به اشرار خشم کار آب و آذر می‌کند
 
سر خط امضای او دارد به کف زان رو قضا
در تحکم حکم بر اشیا سراسر می‌کند
 
با چنین قدرت عجب این است کز امر قدر
درد دردش ساقی دوران به ساغر می‌کند
 
با تن کاهیده در زندان هارون پلید
دیده از اشک غریبی روز و شب تر می‌کند
 
با کمال بندگی در زیر زنجیر جفا
سجده‌های شکر بر درگاه داور می‌کند
 
صحن زندان را ز برق آه آتشبار خویش
چون سپهر نیلگون پرماه و اختر می‌کند
 
گوئی اندر گوشه غربت ز درد دل هنوز
ناله‌اش گوش ملک را در فلک کر می‌کند
 
گاه از بیداد هارون جانب ملک حجاز
رو به سوی تربت پاک پیمبر می‌کند
 
گه بامداد صبا با طفل دلبندش رضا
همچونی قلب پرخون این نواسر می‌کند
 
کای رضا گویا نداری از دل بابت خبر
کز جدایی وقت مردان خاک بر سر می‌کند
 
جان بابا هر که در غربت بمیرد از ثواب
یک مسلمانی کفن بهرش میسر می‌کند
 
من چرا در کندو در زنجیر باید جان دهم
در جهان کی این ستم کافر به کافر می‌کند
 
گه ز یاد حنجر خشک حسین تشنه لب
الامان از خنجر شمر ستمگر می‌کند
 
گفت شاه دین به شمر بی‌حیا در کربلا
دید چون راسش جدا از ضرب خنجر می‌کند
 
ترکن ای ظالم گلویم را که تاب تشنگی
هر زمان کام و زبانم پر ز اخگر می‌کند
 
گر من بی‌کس گنهکارم چرا اندر حریم
از عطش غش عابد تبدار مضطر می‌کند
 
گوش ده در خیمه‌گاهم تا ببینی چون رباب
ناله و افغان رباب از مرگ اصغر می‌کند
 
در گذر از کشتن من از کجا چون من کسی
زندگی از بعد مرگ شش برادر می‌کند
 
تیغ بر حلقم مکش عطشان که قلبم را کباب
داغ عباس جوان تا روز محشر می‌کند
 
مادر قاسم بود از بهر قاسم نوح‌گر
ام لیلی رود رود از بهر اکبر می‌کند
 
گر ببیند زینب غمدیده حالم زیر تیغ
بی‌تامل از سر خود دور معجر می‌کند
 
این چه تاثیر است (صامت) در تو و اشعار تو
هر زمان یک محشری بر پابه دفتر می‌کند
فشرده سایهٔ مژگان بر آن گلبرگ تر ناخن
چو آن موری که محکم کرده در تنگ شکر ناخن
 
به رنگ غنچه کز موج هوا در باغ بگشاید
دلم بگشود بر زخمش فلک زد هر قدر ناخن
 
دو بیدل را دراندازد بهم مژگانش از چشمک
که می آرد خصومت چون زنی بر یکدیگر ناخن
 
ز دونان کار ارباب هنر کی راست می گردد
گره چون بر زبان افتاده باشد بی اثر ناخن
 
بحمدالله به مدح آل حیدر نکته پردازم
که آرد بند کردن بر چنین اشعار تر ناخن
 
بهار گلشن دنیی و عقبی موسی کاظم
که در دستش بود چون مد بسم الله هر ناخن
 
فشار از زور بازویش چو باید پنجهٔ دشمن
بچسبد غنچه سان در دست او بر یکدگر ناخن
 
سموم قهر او در بیشه ای کآتش دراندازد
چو برگ نی فرو ریزد ز دست شیر نر ناخن
 
نه خنجر باشد آن تیغی که دارد در میان خصمش
عقاب مرگ محکم کرد او را در کمر ناخن
 
پی نخجیر گامی چون تواند دشت پیما شد
که عدلش شیر را در بیشه نی کرده است در ناخن
 
ز نهیش می شکافد نالهٔ نی سینه را اکنون
زدی زین بیش بر دل نغمه فهمان را اگر ناخن
 
بود هر عضو خصم عضو دیگر دشمنانش را
که گاه سینه کندن کرده کار نیشتر ناخن
 
مگر زد سیلیی بر چهره خصم زرد رویش را
که بگرفت از مه نو آسمان را رنگ زر ناخن
 
شکست از بسکه گاه سینه کندن در تن خصمش
نهان چون خار ماهی باشدش پا تا به سر ناخن
 
نگردد گر به کام دستدارانش زماه نو
براند شحنهٔ عدلش زچرخ پرخطر ناخن
 
کند تا کوک دایم ساز عیش دوستانش را
فلک از ماه نو مضراب زرین بسته بر ناخن
 
برای دشمنش جویا شب و روز از خدا خواهم
که افشارد چو شاهین موج خونش در جگر ناخن
ز دامنی که دم صبح بر جهان افشاند
جهان فیض بر این تیره خاکدان افشاند
 
رعونت قد او دید شعله وز شرار
نثار رهگذرش خرده های جان افشاند
 
شد آتشم ز سر آستین چو شمع بلند
سرشک گرم ز بس دیده ام بر آن افشاند
 
به غیر لخت دل و پارهٔ جگر نبود
اگر گلی به سر تربتم توان افشاند
 
نسیم آه مرا لخت لخت دل به کنار
چو برگهای گل از باد مهرگان افشاند
 
فغان که شعلهٔ آهم جدا ز انجمنت
چو شمع، آتش دل بر سر زبان افشاند
 
رسیده است به جایی ترا لطافت حسن
که گرد نکهت گل از رخت توان افشاند
 
دلم که در شکن زلف یار خون شد و ریخت
ز شاخ سنبل تر گویی ارغوان افشاند
 
بیا که از شفق امشب به زور صدمهٔ عشق
ز بس طپید دلم خون بر آسمان افشاند
 
ز خون فشانی مژگان من تعجب چیست
هر آنچه در غمت اندوخت دل همان افشاند
 
چه رتبه است بهار فرنگ فرّ ترا
که دست رد به گل روضهٔ جنان افشاند
 
خوش آن دلی که چو گرم نیاز پاشی شد
ترا به گرد سر ناز نقد جان افشاند
 
دلی که در شکن طرهٔ تو رسوا شد
چه مایه آتش سوزان به دودمان افشاند
 
نگاه شوخ تو در هر گشودن چشمی
ختن ختن به زمین گرد سرمه دان افشاند
 
نفس چو از سفر چین زلف او برگشت
متاع فیض به دل بهر ارمغان افشاند
 
کدام دل که نه صید خدنگ ایما شد
دمی که ابروی او گوشهٔ کمان افشاند
 
ز ضبط ناله که کردم ز بیم غیر امشب
چو شمعم آتش سوزان در استخوان افشاند
 
همای همت هر کس بلند پرواز است
جهان فیض چو خورشید خاوران افشاند
 
عقاب فطرت دونان چو دیده از مژگان
فشاند اگر پر و بالی در آشیان افشاند
 
هر آنکه گشت دو دل همچو شیشهٔ ساعت
غبار تفرقه پیوسته در میان افشاند
 
گذشت یوسف عهد شباب و در پیری
ترا ز موی به رو گرد کاروان افشاند
 
بنای عزت خود را به سیل خواری داد
کسی که آب رخ خود برای نان افشاند
 
ز شعر فهم گزیری ندارد اهل سخن
نمی توان بلی اینقدر رایگان افشاند
 
وی از آن که عزیزان بری ز انصاف اند
همیشه دل سر نفرت ازین و آن افشاند
 
بجنبش سر تحسین و گوشهٔ ابرو
توان بر اهل سخن گنج شایگان افشاند
 
بقدردانی بلبل، نگر که مشت پری
هزار جان پی معشوق خرده دان افشاند
 
چو این قصیده به پیر خرد رسید از من
مرا به سر گل تحسین زمان زمان افشاند
 
زبان وصف سگالنده ام به فرق سخن
چه مایه گل که ز مدح خدایگان افشاند
 
امام دینی و دین موسی آنکه ابر کفش
گهر به جیب امید جهانیان افشاند
 
شها توئی که فلک با هزار عز و شرف
غبار راه تو بر فرق فرقدان افشاند
 
چو آن نسیم که ریزد به خاک خردهٔ گل
کف کریم تو دامان بحر و کان افشاند
 
عبیر بوی بهار و گلاب شادابی
نسیم خلق تو در جیب گلستان افشاند
 
به روی مهر مگر گردی از ره تو نشست
که نقد فیض به عالم جهان جهان افشاند
 
کدام روز که باطیلسان صبح فلک
نه از در حرمت گرد آستان افشاند
 
سموم قهر تو چون با هوای باغ آمیخت
ز لاله دامن آتش به بوستان افشاند
 
کلاه شادی مستان شود چنانکه بلند
سر عدو به هوا تیغت آنچنان افشاند
 
فکند تیغ تو از ضربتی هزاران سر
چو گلبنی که به یک جنبش خزان افشاند
 
همین زمین نه ز تو سبز شد که از انجم
بر آسمان کرمت ریزه های خوان افشاند
 
به کف چو خامه مرا مدح سنج رای تو شد
چو شمع روشنی دیده از بنان افشاند
 
چو برگ غنچه ز خوناب دل کند رنگین
به کام هر که به جز مدح او زبان افشاند
 
دمی که جویا خواهد گل مراد مرا
ز خاک درگه او بر سر آسمان افشاند
 
به خویش، عهد نمودم که بحر بحر گهر
ز دامن مژه خواهم بر بر آستان افشاند
 
همیشه تا که به آئین خویش خواهد چرخ
غم و نشاط به فرق جهانیان افشاند
 
خوشی نصیب دلم کن چنانکه نتواند
غبار غم به سرش دست آسمان افشاند
ز تاب شعشه آفتاب در سرطان
تنور گرم فلک جدی را کند بریان
 
ز تاب خور، دم فواره در میان حیاض
شدست چون نفس اژدها شراره فشان
 
ندانم آه که آتش‌فروز شد که دگر
جهان چو سینه عشاق گشت آتشدان
 
نفس کسی نزد از سوزش حرارت دل
که همچو باد نزد دامنی بر آتش جان
 
ز تاب خور کره نار شد فضای هوا
درو به جای سمندر طیور در طیران
 
شعاع مهر چو نی سوزد اندرین آتش
چه جای آنکه کنی نسبتش به گرمی آن
 
زبان‌خویش برون کرده شعله از گرما
نهاده سینه به ریگ از حرارت آب روان
 
مکن دم سردی ز باد هم کان نیز
ز تاب مهر به هر جانب است گشته دوان
 
به جای باد گرفتم دم مسیح بود
که ناوزیده به کس آتشش فتاده به جان
 
شود چو آتش و افتد به خرمن یعقوب
اگر ز مصر نسیمی وزد سوی کنعان
 
دم هوا چو دم مرده برنمی‌آید
ز تاب مهر نفس‌گیر گشته شخص جهان
 
ز تاب گرما آن موجه نیست دریا را
که پوست شد به تنش خشک و چین فتاد برآن
 
ز شغل خویش چنان بازمانده‌اند اشیا
که ابر هم نکند یاد گریه نیسان
 
هوا چو شعله برافروختست و بر ز برش
به روی هم متراکم سحاب همچو دخان
 
جهان چو دانه اخگر شدست از گرمی
سحاب چون کف خاکستریست بر سر آن
 
چو در رماد که آتش نگاه می‌دارند
به ابر حفظ حرات نموده تابستان
 
نه دود بر سر آتش بود که از گرما
فکنده است به سر سایه آتش سوزان
 
ز تاب مهر عجب نیست گر برند پناه
دگر به سایه عشاق آفتاب‌وشان
 
تمیز بوالهوس از عاشقست بس مشکل
که هر دلی شده سوزان و هر جگر بریان
 
پی ‌پناه به دنبال ظل مخروطی
شبانه‌روز بود آفتاب سرگردان
 
عیان ز چین سر زلف یار، عارض نیست
به زیر سایه سنبل شدست مهر نهان
 
ز بحر سینه عشاق خاستست مگر
که گشته در عوض قطره ابر شعله‌فشان
 
چنانکه مایه ابر بهار هست بخار
شدست مایه ابر تموز هم ز دخان
 
چو آه عاشق گشته است ابر آتش‌بار
چو ابر آه بود آتشش بود باران
 
به وصف گرمی آب و هوا درین ایام
زبانه‌ایست مرا در دهن به جای زبان
 
زبس‌که روی زمین داغ شد ز آتش مهر
زبس‌که انجمن شعله گشت لاله‌ستان
 
چنان‌که موی نمی‌روید از نشانه داغ
به صد بهار نگردد ز دشت سبزه عیان
 
چنان زمانه برافروخت آتشی که مگر
علم زد آتش خشم خدایگان جهان
 
امام موسی کاظم که شخص حلمش اگر
نه کظم غیظ نمودی ز اهل بغی زمان
 
بسان کوره تفسیده رکن‌های جحیم
ز آتش غضبش برفروختی دوران
 
تمام مدح ویست و مدایح آباش
اگر ز توریه آگه شوی ور از فرقان
 
به فص خاتم وی نقش بود امام‌الناس
دمی که بود ظهورش نهفته در کتمان
 
اگرنه غایت ایجاد عالمستی او
هنوز بودی آدم به صلب خاک نهان
 
جهان اگر به جهان جلال او سنجند
محیط کون و مکان قطره است و او عمان
 
اگر به رتبه او بنگری توانی گفت
که مثل او نبود در قلمرو امکان
 
شمیم خلق تو روحی دمیده در تن روح
نسیم لطف تو جهانی فزوده بر سر جان
 
بهار اگر ورقی خواند از گلستانت
کتابخانه گل را دهد به باد خزان
 
به پیش ابر کف تست باد در کف ابر
ز دست بخشش دست تو خاک بر سر کان
 
مثال امر تو نافذ شود به خاک ثقیل
برات نهی تو جاری بود بر آب روان
 
به کوه حلم تو سنجند اگر گرانی کوه
سبک چو گرد رود بر هوا جبال گران
 
به بحر دست تو گر افکنند قلزم را
ز بیم غرق چو موج از میان رود به کران
 
به دشمنی تو نافع نمی‌شود طاعت
به دوستی تو نقصان نمی‌کند غفران
 
اگر تو پا ننهی در میانه چون پرگار
رسد به دایره روزگار صد نقصان
 
نصیحتی ز تو رهبرتر از هزار دلیل
خطابتی ز تو پرنفع‌تر ز صد برهان
 
اگرچه نزد خرد نارسیده‌ای به وجوب
ولی مکان تو صد ره گذشته از امکان
 
به جام جم نتوان دید آنچه یافت خرد
ز خشت گنبد گردون مشابه تو عیان
 
به پیش او چه بود هفت گنبد گردون
به جنب او چه کند هشت روضه رضوان
 
خلاف رای تو زان نقض دین بود که خدای
به تار عهد تو تابیده رشته ایمان
 
خلل‌پذیر شود پنج رکن دین یکبار
اگرنه مهر تو دین‌راست اعظم‌الارکان
 
اگر به خاک درت تشنه را دهند نوید
دگر هوس نکند آب چشمه حیوان
 
هوای کوی تو در سر کسی که رفت به خاک
بود به باغ جنان چشم حسرتش نگران
 
برای حکم تو گل گوش پهن کرده به باغ
که تا تو نهی کنی بنددی ز خنده دهان
 
زبان‌گشوده پی عرض مدعا سوسن
که گر تو امر نمایی درآیدی به زبان
 
اگر ز خاک درت توتیا کند نرگس
شود چو چشم جهان‌دیده روشناس جهان
 
عدو هراسد از تو چنانکه سایه ز نور
حذر نماید خصم از تو چون زنار دخان
 
کسی که خصم ترا دید به سریر چه گفت
بود به جای سلیمان گرفته دیو مکان
 
خلافتی که به قد تو راست همچو قباست
اگر به خصم پسندی چه باک و نقص از آن
 
هوای شوکت صاحبقرانیش نبود
کسی که در دو جهانست صاحب‌القرآن
 
ز رنگ و بو بود آرایش جمال عدو
چنان که زینت طاووس باشد از الوان
 
دلی نبندد عاقل به رنگ بی‌معنی
سری ندارد دانا به صورت بی‌جان
 
ارادت تو دهد کلک امر را حرکت
کرامت تو دهد حکم نهی را جریان
 
بدون حکم تو تقدیر کم کند خواهش
خلاف رأی تو کمتر دهد قضا فرمان
 
همه به موجب حکم خدا کند حرکت
ارادت تو که کلک قضای راست بنان
 
بزرگوارا آنی که در مدیح تو عقل
سری به جیب فروبرده با هزار بیان
 
نظر به درک جمال تو عاجزست و ضعیف
سخن به وصف جلال تو قاصر و حیران
 
پی نوشتن وصف کف تو بحر محیط
اگر مداد شود قطره‌ایست درخور آن
 
شود زمین و زمان در شعاع خور مستور
گر از لباس سخن مدحتت شود عریان
 
من و هوای مدیح تو، کی درست آید
متاع پیرزن و وصل یوسف کنعان!
 
مرا هوای مدیح تو زیبد ار بالفرض
به پای مهر جهان ذره را رسد جولان
 
کسی دگر نتواند ترا به مدح ستود
بس است مادحت ایزد، مدایحت قرآن
 
غرض ز سعی من این بس که یاد من آری
در آن دمی که پدر از پسر کند نسیان
 
اگر سر است به داغ تو می‌کنم افسر
اگر دلست به مهر تو می‌نهم عنوان
 
دل ار به مهر تو نبود چه می‌پزد سودا
سر ار به راه تو نبود چه می‌کند سامان
 
به حضرت تو مرا آرزوی بسیارست
دگر تو دانی و فیاض و لطف بی‌پایان
 
همیشه تا بود آرایش جهان از مهر
کتان ز تابش مه تا که هست در نقصان
 
بود ز مهر تو آرایش دل احباب
ز ماه طلعت تو نقص دشمنان چو کتان
باز شوری ز سر می زند سر
شور شیرین لبی پر ز شکر
 
شور عشق بتی ماه رخسار
با قد و قامتی چون صنوبر
 
حلقۀ زلف او دام دلها
عنبر آسا به از نافۀ تر
 
آنکه در چین زلفش دل من
چون غزالی پریشان و مضطر
 
روی او دلربا آفت عقل
بوی او جان فزا روح پرور
 
غمزه اش جان ستاند به مژگان
گه به شمشیر و گاهی به خنجر
 
شعلۀ روی او آتش افروز
عاشق کوی او چون سمندر
 
مطربا شام هجران سحر شد
می دمد صبح و صلی منور
 
ساز عیشی کن و نغمه ای زن
تا که گوش فلک را کند کر
 
تا بکوری چشم رقیبان
بهره بردارم از وصل دلبر
 
ساقیا از خم عشق جانان
باده باید بریزی بساغر
 
ساغری سبز همچون زمرد
باده ای همچو یاقوت احمر
 
باده ای تلخ کآرد بسر شور
لیک شیرین چه قند مکرر
 
تا مرا توسن طبع سرکش
وام گردد نه پیچد ز من سر
 
تا مرا بلبل نطق گویا
عندلیبانه گردد ثناگر
 
در مدیح خداوند گیتی
روح عالم، روان پیمبر
 
عقل اقدم، امام مقدم
در حدوث زمانی مؤخر
 
نسخۀ عالیات حروف است
دفتر عشق و عنوان دفتر
 
مشرق آفتاب حقیقت
مطلع نیر ذات انور
 
آنکه از نور ذاتست مشتق
وانکه در کائناتست مصدر
 
کنز مخفی اسرار حکمت
معرفت را است تابنده گوهر
 
مظهر غیب مکنون مطلق
اسم اعظم در او رسم مضمر
 
شاه اقلیم حسن الهی
کز ستایش بسی هست برتر
 
ترسم از غیرتش گر بگویم
ماه کنعان غلامی است در بر
 
یوسف حسن او صد چو یعقوب
در کمند فراقش مسخر
 
با گلستان حسنش ندارد
پور آزر هراسی ز آذر
 
با کلیم آنچه شد از تجلی
می کند نور او صد برابر
 
طور سینا و انی انا الله
روضۀ قدس و موسی بن جعفر
 
کاظم الغیظ باب الحوائج
صائم الدهر فی البرد و الحرّ
 
قبۀ کعبۀ بارگاهش
قبله الناس فی البحر و البرّ
 
آسمان حلقه ای بر در او
بلکه از حلقه ای نیز کمتر
 
آستان ملک پاسبانش
کوی امید کسری و قیصر
 
مستجیر درش دشمن و دوست
مستجار مسلمان و کافر
 
ای مدیر مناطق دمادم
وی مدار دوائر سراسر
 
نقطۀ خطۀ صبر و تسلیم
در محیط مکارم چه محور
 
در حقیقت توئی شاه مطلق
در طریقت توئی پیر و رهبر
 
در شریعت تو هفتم امامی
حاکم و معنی چار دفتر
 
عرش را فرش راه تو خواندم
هاتفی گفت ای پست منظر
 
طائر سدره المنتهی را
طائر همتش بشکند پر
 
اولین پایه اش قاب قوسین
آخرین پایه بگذار و بگذر
 
آنچه در قوۀ وهم ناید
کی تواند کند عقل باور
 
ای امید دل مستمندان
نیست این رسم آقا و چاکر
 
یا بیفکن مرا در چه گور
یا که از چاه محنت برآور
سزد گر با دل پژمان کنم یاد
درود از بسته ی زنجیر بیداد
 
پناه خلق و فرزند پیمبر
امام هفتمین موسی بن جعفر
 
اسیر فتنه ی بدخواه ملعون
غریب افتاده در زندان هارون
 
صفی الله را تاج نتایج
شه دنیا و دین باب الحوایج
 
شهید زهر کین فرسوده ی بند
ز دنیا رفته دور از جفت و فرزند
 
برابر کربلا را کاظمینش
غنود او خود به تربت چون حسینش
 
فراز تربت آن گوهر پاک
دو گنبد برکشیده سر بر افلاک
 
از آن هر دو ضریح ار بازپرسی
یکی عرش است و آن دیگر چو کرسی
 
گر آن شاه از خلافت تاج بودش
به ارث از صاحب معراج بودش
 
نموده رو زلیخای جهان را
چو یوسف جسته در زندان مکان را
 
کلیمی دیده گوناگون سآمت
ز بدکرداری فرعون امت
 
خلیلی کنج زندان منجنیقش
ز زهر اندر جگر نار حریقش
 
ندانسته به بند اندر شب از روز
ندیده روی مهر گیتی افروز
 
هلال آسا نزار اندامش از غم
ز اشکش بر گل رخساره شبنم
 
بنفشه وار سال و مه ز تشویش
نهاده بر سر زانو سر خویش
 
نگشته خاطرش از غم دمی شاد
تنش لرزان چو سرو از جنبش باد
 
چو شیر ار بود در زنجیر تقدیر
نیاید عار شیران را ز زنجیر
 
نه هیچ از بندگی یکدم جدا بود
نه کس در خاطرش غیر از خدا بود
 
به خاک اندر نهاده صبح تا شام
برای سجده ی حق هفت اندام
 
نگردیده وزان بر وی نسیمی
نه او را غیر زندانبان ندیمی
 
نه یک همدم که با او راز گفتی
حدیث غربت خود بازگفتی
 
رخش سیلی خور جور زمانه
تنش نیلی ز زخم تازیانه
 
به مرگ آنگه که او بر خاک سر داشت
نه خواهر نی برادر نی پسر داشت
 
ببخشد زندگی گر کردگارم
بپاید مدت ناپایدارم
 
سراسر قصه ی او بازگویم
به خوناب جگر رخساره شویم
 
بدان سان سازم این راز آشکارا
که خون خیزد ز چشم سنگ خارا
صالح ترین عبد خدا موسی بن جعفر
حق است هرکس هست با موسی بن جعفر
ما بنده و آقای ما موسی بن جعفر
محتاج‌ها گویند یا موسی بن جعفر
 
در پای جودش اغنیا محتاج هستند
قربانیش در ماه حج حجاج هستند
 
مستیم مست باده باب الحوائج
هستیم ما دلداده باب الحوائج
قربان خانواده باب الحوائج
آقاست آقا زاده باب الحوائج
 
با بچه هایش صاحب سرمایه هستیم
با مشهد و شیراز و قم همسایه هستیم
 
بال ملائک هست فرش زیر پایش
ایزد مسخّر کرده هستی را برایش
هستند در ایران ما فرزندهایش
معصومه‌اش آمد به دنبال رضایش
 
انوار او تقسیم شد بر مشهد و قم
او را زیارت میکنم در مشهد و قم
 
او آیت عظمای آیات خدا بود
شب تا سحر گرم مناجات خدا بود
مات رخش شد عرش او مات خدا بود
واضح ترین تصویر از ذات خدا بود
 
او جلوه رب بود اما بندگی کرد
انسان کامل بود و ساده زندگی کرد
 
«والکاظمین الغیض», صبرش حد ندارد
خوب است و در بین صفاتش بد ندارد
در مومنینش یک نفر مرتد ندارد
در صحبتش با خادمان «باید» ندارد
 
خاری رَوَد در پای فرزند عزیزش
اخمی نخواهد کرد بر روی کنیزش
 
تابوده این بوده ست «آقا؛ تو, گدا؛ من»
مدح تورا گفتن کجا آقا کجا من؟
تو جان بخواه و مابقی کار با من
بدکاره آمد محضرت شد پاک دامن
 
با دیدنت ذکر خدا ورد لبش شد
از تو سرودن کار هر روز و شبش شد
 
تو آمدی از عرش بر دامان مادر
دست تو را دادند بر دستان مادر
مثل طلای خالص است ایمان مادر
جان امام کاظم است و جان مادر
 
وقت ولادت مادرت تکبیر می‌گفت
این عالمه بهر زنان تفسیر می‌گفت
 
در عشق حق عاشق ترین عاشق تو هستی
مجرای فیض عالمی, رازق تو هستی
هرچند مخلوقی ولی خالق تو هستی
تنها وصی حضرت صادق تو هستی
 
علم لدنّی پدر در سینه توست
جود و کرامت عادت دیرینه توست
 
تا پای جانت پای قرآن ایستادی
در فتنه‌ها, ای کوه ایمان ایستادی
رودرروی بدعتگذاران ایستادی
با رنج و زحمت کنج زندان ایستادی…
 
…تا یازده رکعت نماز شب بخوانی
در کنج زندان روضه زینب بخوانی
 
جان ها فدای آستان عمه جانت
دارد میآید کاروان عمه جانت
ای کاش بودم در زمان عمه جانت
تا می‌شدم قربان جان عمه جانت
 
تا روضه گودال ها چیزی نمانده
تا غارت خلخال ها چیزی نمانده
شکـر خدا که نوکـر اولاد حیدرم
از خادمان خانه یِ موسی ابن جعفرم
بی هیچ منّـتی به گدا نان رسانده ای
مسکین بمانم از همه با آبرو تَـرم
دار و ندار من به فدای شما که هست
دارایی ام نگاه شما سایه یِ سرم
میلادی و عزای شما یک بهانه است
تا پر بگیرد این دل سرگشته تا حرم
یا أیهاالعـزیز فـدای شما شوم
یا أیها الکریم کرم کن که نوکرم
امشب به سوی کوی تو پرواز می کنم
در کاظمین لب به سخن باز می کنم
 
امشب دلم به سوی حریم تو عازم است
مِهر تو مستحبِّ مؤکـّد … نه… لازم است
 
نظم امور منطق قطعی خالق است
قانون عشق مصحف و احکامْ ناظم است
سرمستِ باده های غدیر خمِ علی…
هستیم از مِیِ علوی با اجازه مست
امشب به لطف شاه خراسان مسافرم
تا کاظمین مرغ دلِ شاد عازم است
نقش دو گنبد است به پیش نگاه من
چشمم به دستهای پر از نور کاظم است
 
باب الحوائج آمده حاجت روا شدم
از کاظمین راهیِ کـرب و بلا شدم
 
مدیون خانواده یِ موسی ابن جعفریم
از عاشـقان مکـتب آل پیـمـبریـم
شکر خدا که در تب و تاب ولایتیم
مست و قلندرِ مِی و صهبای حیدریم
باید نشان دهیم که دیوانه یِ حسین
باید نشان دهیم که تا حشر نوکـریـم
بوی محرّم آمده دل را حرم کنـید
باید نشان دهیم که از جنس کوثریم
پای عَـلَـم نوای همه نینوایی است
چشم انتظار آمدن وصل دلـبریـم
 
در کاظمین و کرب و بلا ندبه خوان شدیم
چشم انتظار مهدی صاحب زمان شدیم
هر کس که می خواهد ببیند لطف حیدر را
باید بگیرد دامنِ موسیَ ابنِ جعفر را
باب الحوائج شد که درمانده نَمانیم و…
باب الحوائج شد بگیرد دستِ نوکر را
از نسل شیرِ خیبر و زهرای مرضیّهَ ست
با دستِ بسته می کند تسخیر… خیبر را
از هر سرِ انگشت او جود و کرم جاریست
وقتی نَفَس می زد جهان می دید کوثر را
بابای سلطان خراسان است و معصومه
دنیا ببین این پادشاهِ ذرّه پرور را
 
بر روی دوشَش بیرقِ شیخ امامان است
استاد علم و رأفتِ شاه خراسان است
 
در هر کجای کشور ما رَدّی از پایش
شد افتخار ما غلامیِ پسرهایش
معصومه یِ او سفره داری می کند در قم
پهن است در مشهد به لطف حق ببین سایهَ ش
شیراز صحنِ احمد ابنِ موسِیِ کاظم
یارِ علی موسیَ الرّضا غمخوار بابایش
باید جوانِ او زیارتگاه ری باشد
عبدالعظیم از زائران حمزه و پایش…
در شهرِری وا شد اگر موسیَ ابن جعفر خواست
هر سوی ایران یک زیارتگاه بابایش
 
با این حَرم ها کشورِ ما کاظمینی شد
موسیَ بن جعفر خواست که ایران حسینی شد
 
با روضه اَش صدها گِره از کار ما وا شد
چه دردهایی که در این مجلس مداوا شد
مادربزرگی سفره یِ موسی بن جعفر داشت
حاجت روا از پای سفره هر کسی پا شد
هر کس که از خُدّام این آقاست شد آقا
هر کس به سینه سنگ عشقش زد مسیحا شد
یوسف به دنبال غلامیِ رضای اوست
مریم کنیز دخترش در شهر قم… تا شد…
از بانوان جَنّهُ الاعلی شد و با یک…
گوشه نگاه او برات عشق امضا شد
 
هستم گدای خانه اش دارم رضا را شکر
از کاظمینش کربلا رفتم خدا را شکر
 
امشب سر این سفره اَم که پر درآوردم
حرف دل خود را برای دلبر آوردم
ماه محرّم می رسد دست گدا خالیست
جایش دو تا دیده که نَه دو کوثر آوردم
دلواپسم… کار و کسم… چشمَم نماند خشک
وقتی به لب ذکرِ لالایی اصغر آوردم
حرف جوان شد جان به لب کُن نوکر خود را
باید بمیرم بر حَصیری اکبر آوردم
از قتلگَه می تاخت سوی کوفه خولی و…
با قهقهه می گفت مژده که سر آوردم
 
از کاظمین و کربلا هر بار می خوانم…
چشم انتظارِ وصل روی یار می مانم
آنجا که عاشقی است همیشه فضای ماست
درمرغزار دربه دری ردپای ماست
وقتی که نان سفره ما از محبت است
صد ها هزار حاتم طائی گدای ماست
دین وطریقت همه انبیا علیست
ای مدعی بدان تو که این ادعای ماست
ناخالص است دین بدون علی سرشت
شاه غدیر صاحب رکن ولای ماست
مثل کلیم تکیه به جایی نمی زنیم
وقتی که عشق حضرت موسی عصای ماست
 
موسای ما زنسل شهنشاه خیبر است
نوری ز طیف عاطفه موسی بن جعفر است
 
شکر خدا که بنده ایمانی اش شدیم
کشتی شکسته ی یم طوفانی اش شدیم
ما در پناه چتر ولایش نشسته ایم
خیس از نزول رحمت بارانی اش شدیم
مارا گره زدند به زلف رهای او
آزاد عالمیم که زندانی اش شدیم
اولاد او به کشور ما آمدند وما
خادم شدیم و نوکر ارزانی اش شدیم
هم خاکبوس دختر او در میان قم
هم ریزه خوار پور خراسانی اش شدیم
 
خاک وزمین ما همه در اختیار اوست
ایران امام زاده سرای تبار اوست
 
در هفتمین حضور زمینی آسمان
او شد بلند مرتبه جمع خاکیان
آری ملاک سنجش ایمان ولایت است
ما شاکریم او شده هفتم اماممان
ما با وجود او بخدا گم نمی شویم
زیرا که او به شیعه دهد راه را نشان
با عشق او به وقت حساب وکتاب وقبر
وا میشود زبان فرو بسته در دهان
او سومین لقب گرفته به باب الحوائج 
است حاجت نمی برم بخدا پیش این وآن
 
حاجت روا شدن زدرش کار ساده است
این کمترین عنایت این خانواده است
 
امشب صلای آمدن عید میزنم
خودرا به حال مستی تشدید میزنم
با عشق او برای طپش های عاشقی
بر قلب خود علامت تمدید میزنم
تمثال آفتابی اورا به روی دل
بختم اگر که آمد وتابید میزنم
محتاج هستم ودر کوی کریم را
دارالاجابت است وبه امید میزنم
گاهی میان خاطره از پشت میله ها
اورا به عشق خال لبش دید میزنم
 
تادیدمش دلم از غصه آب شد
کوه دلم زآتش عشقش مذاب شد
 
عمرش میان غربت بی یاورش گذشت
رنج هزارساله برآن پیکرش گذشت
حسرت کشیده چون پدری گیسوان او
درحسرت نوازشی از دخترش گذشت
او مرگ خویش را زخدا عاشقانه خواست
ازبس بلا کشید که آب ازسرش گذشت
وقتی به زیر مشت ولگد ها شکسته شد
دانست آنچه بر بدن مادرش گذشت
اما اسارتش که به زینب نمی رسد
او شعله از اصابت با معجرش گذشت
 
زینب اسیر کوچه وبازار شام شد
زن بود و وارد صف اغیار شام شد
براساس گریز به
موضوع گریز :
مناسبت گریز :
براساس سبک شعر
روضه شور واحد تک زمینه رجز خوانی زمزمه جفت نوحه مناجات نامشخص مدح مسجدی سینه زنی واحد سنگین دکلمه دم پایانی واحد تند پیش زمینه سرود سالار زینب حاج ناظم همه جا کربلا راس تو میرود بالای نیزه ها ببینید ببینید گلم رنگ ندارد نوحه سنتی ببینید ببینید گلم رنگ ندارد سیدی ماکو مثلک الغریب غریب گیر آوردنت زبانحال به سمت گودال از خیمه دویدم من دودمه مدح و مرثیه مفاعیل مفاعیل فعول شعر خوانی
براساس قالب شعر
دوبیتی غزل قصیده مثنوی چهار پاره رباعی ترجیع بند مستزاد شعر نو شعر سپید ترکیب بند قطعه مسمط نا مشخص مربع ترکیب تک بیتی مخمس
براساس زبان
فارسی عربی ترکی
براساس شاعر
محتشم کاشانی میلاد عرفان پور امیر عباسی قاسم صرافان محمد مهدی سیار غلامرضا سازگار رضا یعقوبیان علی اکبر لطیفیان قاسم نعمتی اسماعیل تقوایی مرتضی محمود پور حسن لطفی امیر حسین سلطانی محمود اسدی علی انسانی مظاهر کثیری نژاد محمود ژولیده ولی الله کلامی زنجانی میثم مومنی نژاد حسن ثابت جو عباس میرخلف زاده سید حمیدرضا برقعی سید هاشم وفایی سید رضا موید خراسانی محمدرضا سروری یوسف رحیمی احمد بابایی محسن عرب خالقی سید پوریا هاشمی علیرضا خاکساری وحید زحمتکش شهری مهدی رحیمی زمستان حسن کردی روح اله نوروزی مرضیه عاطفی بهمن عظیمی حسین رحمانی میلاد قبایی محسن صرامی رضا آهی رضا تاجیک اصغر چرمی محمد جواد شیرازی مهدی نظری وحید قاسمی وحید محمدی محسن کاویانی مجتبی صمدی شهاب حمید رمی محمد حسین رحیمیان محمد حسن بیات لو امیر روشن ضمیر نا مشخص محمد محسن زاده گنجی امیر ایزدی حسین قربانچه رضا رسول زاده جواد حیدری محمد سهرابی محمد جواد پرچمی سيد مهدي سرخان رضا یزدانی سید مهدی موسوی حسن صنوبری محسن رضوانی سیدجواد پرئی سید محمد جواد شرافت علی سلیمیان محمدجواد غفورزاده (شفق) سید مجتبی رجبی نورآملی حسن بیاتانی عماد خراسانی رحمان نوازنی مسعود اصلانی حافظ محمدرضا آغاسی علی حسنی صمد علیزاده محمد صمیمی کاظم بهمنی مجید تال مهدی قهرمانی احسان محسنی فر شیخ رضا جعفری میثم سلطانی مصطفی صابر خراسانی محمد فردوسی علیرضا قزوه قاسم افرند محمد مهدی عبداللهی محمد خسروی جواد دیندار سعید خرازی علیرضا عنصری حسین میرزایی حسن جواهری مصطفی قمشه ای علامه حسن زاده آملی میثم خالدیان علی زمانیان حسین ایمانی سیدعلی احمدی(فقیر) سید مجتبی شجاع محمد حسین فرحبخشیان (ژولیده نیشابوری) محسن داداشی امام خمینی (ره) فواد کرمانی امیر رضا سیفی احمد اکبرزاده ملا فتح‌الله وفایی شوشتری صدّیقه‌ی طاهره (علیهاسلام‌الله) محمود شاهرخي (م.جذبه) سید محمد رستگار جواد هاشمی (تربت) سید حبیب نظاری غلام‌رضا دبیران محمدحسین علومی تبریزی سعید بیابانکی سعید توفیقی علیرضا لک جواد محمد زمانی آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی سید یاسر افشاری محمود کریمی احمد واعظی آیت الله وحید خراسانی حضرت آقای خامنه ای سید الشهدا عبدالجواد جودی خراسانی بهروز مرادی سالک قزوینی رفیق اصفهانی سید رضا حسینی (سعدی زمان) بابافغانی شیرازی تأثیر تبریزی صغیر اصفهانی (ره) وحید مصلحی یاسر حوتی حسین رستمی محمد بنواری (مهاجر) محمد بیابانی علیرضا شریف هادی جان فدا علی آمره حامد تجری مصطفی متولی مجتبی خرسندی علی صالحی علیرضا بیاتانی مهدی رحمان دوست مهدی نسترن سید محمد جوادی سید مهدی جلالی مجتبی روشن روان حامد خاکی سید محمد علی ریاضی احسان مردانی مهدی مومنی مریم سقلاطونی مجتبی شکریان همدانی عارفه دهقانی حسینعلی شفیعی (شفیع) رضا پیروی سعید پاشازاده ناصر حامدی رضا قاسمی حامد جولازاده پیمان طالبی میلاد حسنی امیر حسام یوسفی نوید اسماعیل زاده عباس شبخیز قراملکی (شبخیز) مهدی جهاندار کرامت نعمت زاده علی اصغر حاج حیدری مهدی صفی یاری محمد علی بیابانی محمد امین سبکبار هانی امیر فرجی سینا نژادسلامتی رسول میثمی صباحی بیدگلی وصال شیرازی مهدی پورپاک فاطمه نانی زاده محسن خان محمدی حبیب نیازی مجید لشگری میرزا احمد عابد نهاوندی(مرشد چلویی) آیت الله سیداحمد نجفی(آقاجون) محمد جواد خراشادی زاده ناظرزاده کرمانی سیدجلال حسینی احمد جلالی حسین عسگری علی اصغر کوهکن حجت الاسلام میر تبریزی محسن مهدوی حبیب الله چایچیان رضا فراهانی محمدرضا شمس خاکی شیرازی ابراهیم بازیار عباس احمدی سید محمد اویار حسینی محمد احمدی مرحوم الهیار خان (آصف) جواد قدوسی مجید قاسمی محمد رسولی داوود رحیمی مسعود یوسف پور حیدر توکل فاضل نظری علی ناظمی صفایی جندقی کریم رجب زاده میرزا یحیی مدرس اصفهانی غلامرضا کافی عمان سامانی مهدی محمدی پانته آ صفایی محمد بختیاری حمیدرضا بشیری محمدسعید عطارنژاد پروانه نجاتی نیما نجاری علی اشتری جعفر خونویی رضا دین پرور محمد ظفر سید رضا میرجعفری خوشدل تهرانی مهدی نعمت نژاد محسن راحت حق سجاد محرابی سید فرید احمدی مهدی زنگنه کاظم رستمی روح الله عیوضی علی اصغر ذاکری گروه یا مظلوم امیر حسین حیدری امیر اکبرزاده مهرداد مهرابی سید محمد بابامیری توحید شالچیان نغمه مستشار نظامی رحیم معینی کرمانشاهی سید محمد میرهاشمی امیرحسین الفت غلامحسین پویان احمد علوی فیاض هوشیار پارسیان مرتضی امیری اسفندقه محمدعلی مجاهدی جعفر بابایی(حلّاج) اصغر عرب فرشته جان نثاری سیدمحسن حبیب لورسه محمد علامه صادق رحمانی فرهاد اصغری یاسر مسافر عباس ویجویی عباس عنقا منوچهر نوربخش سیدحسن حسینی محمدجواد باقری محمد ارجمند محمد عظیمی محمدحسین بهجت تبریزی(شهریار) محمدسعید میرزایی مهدی خطاط ادیب الممالک فراهانی محمدعلی رحیمی محمد قاسمی احسان نرگسی رضاپور داریوش جعفری حامد آقایی سید محسن حبیب الله پور مجتبی حاذق محسن حنیفی آرش براری بهنام فرشی هستی محرابی طاها ملکی یاسر قربانی محمد داوری امیرحسین آکار اسماعیل شبرنگ آرمان صائمی علی رضوانی عماد بهرامی عادل حسین قربان امیرعظیمی حبیب باقرزاده حسین محسنات علی اصغر یزدی مجتبی رافعی میثم خنکدار ابراهیم لآلی قاسم احمدی مهدی علی قاسمی پوریا باقری علی اکبر نازک کار نوید اطاعتی فاطمه خمسی مهدی میری مجتبی کرمی محمد دستان علی کاوند مهدی قربانی محمد مبشری محمدرضا رضایی موسی علیمرادی محمدعلی نوری میلاد یعقوبی حسین صیامی مرتضی مظاهری میرزا احمد الهامی کرمانشاهی ناصر دودانگه علیرضا وفایی(خیال) امیر فرخنده حسین واعظی سعید نسیمی محسن غلامحسینی منصوره محمدی مزینان ابراهیم روشن روش سید علی حسینی مرضیه نعیم امینی حمید فرجی امیرعلی شریفی جعفر ابوالفتحی محمد کاظمی نیا امیر علوی رضا قربانی مهدی کاشف امیرحسین محمودپور رضا اسماعیلی حسن فطرس عالیه رجبی رضا باقریان محسن عزیزی محمدرضا ناصری روح الله پیدایی محمد زوار ایمان کریمی مصطفی رفیعی مجتبی قاسمی محمود قاسمی مجید خضرایی یونس وصالی محمود یوسفی ایمان دهقانیا بردیا محمدی مجتبی دسترنج ملتمس محمد مهدی شیرازی محسن زعفرانیه حسین خیریان حامد شریف مهدی شریف زاده ابالفضل مروتی مصطفی کارگر معین بازوند سید جعفر حیدری محسن ناصحی روح الله قناعتیان محمدحسین ملکیان مقداد اصفهانی رسول عسگری عفت نظری سجاد شاکری احمد ایرانی نسب مسعود اکثیری حسن رویت علی سپهری سید امیر میثم مرتضوی سیدمحمد مظلوم حسین رضایی حیران علی مشهوری (مهزیار) علی قدیمی نیر تبریزی فیاض لاهیجی حسین عباسپور محمد بن یوسف اهلی شیرازی جویای تبریزی (میرزا دارا) سید رضا هاشمی گلپایگانی سید علی اصغر صائم کاشانی امیرحسین کاظمی سارا سادات باختر علی اصغر شیری محمد حسین آغولی (ترکی شیرازی) سلمان احمدی وحید اشجع مهرداد افشاری مرجان اکبرزاد محمد-مهدی-امیری شهره انجم شعاع عبدالحمید-انصاری‌-نسب مرتضی-بادپروا محمدرضا-بازرگانی زهرا براتی امیرحسن بزرگی متین زهرا بشری موحد سید-حکیم-بینش فاطمه‌ سادات پادموسوی سعید-تاج‌-محمدی مهدی چراغ‌زاد حامد حسینخانی سیده فرشته حسینی سیدموسی حسینی کاشانی علی‌اصغر الحیدری (شاعر هندوستانی) محمد سجاد حیدری سمیه خردمند ایرج میرزا محسن سیداسماعیلی میرزا محمد باقر صامت بروجردی میرزا حاجب بروجردی (افصح الشعراء) میرزا محمد رفیع (رفیع‌الدین) (واعظ قزوینی) آشفته شیرازی سید وحید حسینی مسعود مهربان مهدی انصاری رضا حامی آرانی سید حسن رستگار محمدجواد وثوقی حمید کریمی اسماعیل روستایی احمد شاکری ابراهیم زمانی محمد کیخسروی محمد جواد مهدوی یاسین قاسمی حسین کریمی مهدی امامی جواد کلهر مجتبی فلاح محمدجواد غفوریان پدرام اسکندری حسن اسحاقی نوید طاهری محمود مربوبی سیروس بداغی میلاد فریدنیا شهریار سنجری رضا ملایی مجید رجبی امیرحسین نجمی عمران بهروج صادق میرصالحیان حجت بحرالعلومی محمدحسین ذاکری رسول رشیدی راد زینب احمدی حامد خادمیان حمیدرضا محسنات حسین اخوان (تائب) محمود شریفی مهدی مقیمی وحید دکامین شهرام شاهرخی فرشید یارمحمدی علی فردوسی رضا شریفی سیدعلی رکن الدین عبدالحسین مخلص آبادی حسین سنگری رضا هدایت خواه مهران قربانی محسن قاسمی غریب سید مصطفی غفاری جم سید مسعود طباطبایی احمد عزیزی حسین زحمتکش حمید عرب خالقی سجاد روان مرد میثم کاوسی رضا مشهدی امیرحسین وطن دوست محمد کابلی محمدهاشم مصطفوی محمد دنیوی (حاتم) علی اکبر حائری محمدرضا طالبی کمیل کاشانی محمدباقر انتصاری مرتضی عابدینی علی حنیفه عبدالرضا کوهمال جهرمی سینا شهیدا مهدی فرجی حسنا محمدزاده سید مصطفی مهدجو علی میرحیدری علی خفاچی حسین ایزدی پرویز بیگلری چاوش اکبری زهرا هدایتی هاشم طوسی (مسلم) نجمه پورملاکی نادر حسینی سجاد شرفخانی علی زارعی رضایی محمدعلی رضاپور سید محسن حسینی مرحوم نادعلی کربلایی ابوالفضل عصمت پرست مجتبی نجیمی مجید نجفی مجید بوریان منش علی علی بیگی سید محسن علوی محمد جواد مطیع ها ناهید رفیعی امیررضا یوسفی مقدم سید علی نقیب ایوب پرندآور نوید پور مرادی علی ذوالقدر سید ابوالفضل مبارز علی شکاری حمید رحیمی انسیه سادات هاشمی محسن حافظی عبدالحسین میرزایی مهدی قاسمی رضا خورشید فرد وحیده افضلی سید محمد حسین حسینی محمد سجاد عادلی مهدی زارعی سید محمد جواد میرصفی یدالله شهریاری امید مهدی نژاد محمد صادق باقی زاده محمد خادم محمدرضا کاکائی سید حجت سیادت مهدی مردانی جواد محمود آبادی حسین شهرابی حامدرضا معاونیان احمد جواد نوآبادی محمد علی قاسمی خادم عرفان ابوالحسنی ظهیر مومنی سید صادق رمضانیان عاطفه سادات موسوی عاصی خراسانی علی محمدی حسین زارع سید مصطفی سیاح موسوی حمید محبی وحید نوری حسین اوتادی هادی ملک پور مهدی کبیری محمدرضا نادعلیان فرشید حقی رامین برومند (زائر) محمدرضا اسدی سجاد زارع مولایی سید امیر حسین فاضلی سید مصطفی حسینی راد محمد رستمی محسن همتی محمود تاری سید واصفی غلامرضا شکوهی کمیل باقری محمد حسین بناریان لیلا علیزاده مهدی حنیفه جواد کریم زاده سید صابره موسوی میرزا محمد تقی قمی (محیط) حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی (صفایی) عباس همتی یغما جندقی
براساس مداح
حاج منصور ارضی حاج محمود کریمی حاج محمدرضا طاهری حاج سعید حدادیان حاج میثم مطیعی حاج مجید بنی فاطمه حاج حمید علیمی حاج حسین سیب سرخی حاج مهدی سلحشور حاج سید جواد ذاکر حاج جواد مقدم حاج عبدالرضا هلالی حاج سید مهدی میردامادی حاج مهدی رسولی حاج حسن خلج حاج مهدی لیثی حاج نریمان پناهی حاج سید رضا نریمانی حاج احمد واعظی حاج حسین طاهری حاج مهدی سماواتی حاج محمد حسین پویانفر حاج سید حمیدرضا برقعی نا مشخص حاج میثم مؤمنی نژاد حاج مهدی اکبری حاج قاسم صرافان حاج مهدی مختاری حاج محمدرضا محمدزاده حاج کاظم اکبری حاج ابالفضل بختیاری حاج محمدرضا آغاسی حاج حنیف طاهری حاج وحید نادری حاج حسین رضائیان حاج امیر عباسی حاج محمد بیابانی حاج سید علی رضوی حاج سید مهدی هوشی السادات نزارالقطری حاج اسلام میرزایی حاج حسین سازور حاج محسن عرب خالقی حاج صابر خراسانی سید رسول نریمانی محمد جعفری ارسلان کرمانشاهی جبار بذری حاج اکبر مولایی حاج امیر برومند حاج محمدرضا بذری حاج حیدر خمسه حاج حسن حسین خانی حاج حسین عباسی مقدم حاج غلامحسین علیزاده حاج حسین عینی فرد حاج مهدی رعنایی حاج مصطفی روحانی حاج روح الله بهمنی حاج امیر کرمانشاهی حاج میرزای محمدی حاج وحید گلستانی حاج سید امیر حسینی علی فانی حاج سید علی مومنی حاج امین مقدم حاج محمد کمیل حاج محمد حسین حدادیان حاج سعید پاشازاده حاج مقداد پیرحیاتی حاج محمد سهرابی حاج محمد فصولی کربلایی حاج فرهاد محمدی حاج ابوذر بیوکافی حاج سید محمد جوادی حاج سید محمد عاملی حاج وحید یوسفی حاج محمد یزدخواستی حاج مجتبی رمضانی کویتی پور حاج محسن صائمی حاج حسین رستمی مرحوم استاد محمدعلی کریم خانی حاج حسین باشی حاج مهدی وثیق حاج شیخ محمد ناصری سید علی حسینی حاج محمد امانی مرحوم محمدعلی چمنی حاج رضا قنبری حاج عبدالله شیران مرحوم استاد سلیم موذن زاده حاج علی اصغر ارغوان مرحوم حاج فیروز زیرک کار سید حسین قاضی سید مهدی حسینی استاد محسن فرهمند حاج احمد عثنی عشران حاج محمد احمدیان حاج صادق آهنگران حاج اکبر نوربهمنی سیدرضا میرجعفری سیدرضا تحویلدار ایمان کیوانی حاج محمدحسین عطائیان حاج حسن شالبافان حاج محمدصادق عبادی حاج علی عرب حاج علیرضا قزوه حاج آرش پیله وری حاج مهدی تقی خانی حاج یزدان ناصری حاج امیرحسن محمودی حاج حمید دادوندی حاج احمد نیکبختیان حاج امیرحسن سالاروند حاج هاشم سالار حسینی حاج ابراهیم رحیمی حاج محمد صمیمی حاج حمیدرضا قناعتیان حاج محسن عراقی حاج محسن طاهری حاج حسین ستوده حاج مهدی دقیقی حاج حسین رجبیه حاج رحیم ابراهیمی حاج حسین فخری حاج صادق حمزه حاج حسین هوشیار حاج حسین جعفری استاد رائفی پور حاج داوود احمدی نژاد مرحوم مرشد حسین پنجه پور حاج سید محمد حسینی حاج هادی گروسی حاج محمدرضا مختاریان حاج حسن کاشانی حاج وحید جلیلوند حاج حیدر منفرد حاج علی مهدوی نژاد حاج مرتضی امیری اسفندقه حاج حسین خلجی حاج وحید قاسمی حاج سید محمود علوی حاج سعید قانع حاج سید جعفر طباطبائی حاج حسین محمدی فام حاج هادی جان فدا حاج علی علیان حاج صادق کریمی حاج محسن توکلیان حاج محمد قربانخوانی حاج حسن رضا عبداللهی حاج مرشد میرزا مرحوم مرشد میرزا حاج مهدی اقدم نژاد شهید حسین معز غلامی حاج حسین رحمانی حاج علی اکبر سلحشور حاج محمد گرمابدری حاج محمد جواد احمدی حاج احمد اثنی عشران حاج جواد ابوالقاسمی حاج محمد مهدی اسماعیلی حاج محسن حسن زاده حاج اکبر بازوبند آیت الله سید محمدحسن طهرانی مجید رضانژاد محمدجواد توحیدی حاج یدالله محمدی مرحوم سید مهدی احمدی اصفهانی حاج محمود گرجی حاج رضا علی رضایی حاج جواد باقری حاج سید ابراهیم طاهریان حاج مسعود پیرایش حاج محمدرضا نوشه ور حاج حسن بیاتانی حاج علی اکبر زادفرج حاج علی جباری حاج علی کرمی حاج سعید خرازی حاج هادی ملک پور حاج حسن عطایی حاج محمد کریمی حاج محمد رستمی حاج جواد حیدری